ماهی
꧁ ماهی ꧂
وقتی اینبار دلش خسته شد از غم، ماهی
خسته از زندگی عین جهنم، ماهی
بیخیال همه چیز و همه کس شد دیگر
دل به دریا زد و شد مثل خودش امّا هیـ
↘
ـچ از شیاطین کمین کرده نمیدانست او
بالهاش بال شد و پر زد و کم کم ماهی
دید بر روی زمین جای نفسهایش نیست
خواست برگردد و افسوس شد آدم ماهی
همه صیّاد شدند آه ولی من زدمش
یعنی از آب گِل آلود گرفتم ماهی
جای او قلب من اینبار به قلاب گرفت
لحظاتم همه شد پشت سر هم ماهی
بعد از آن هم کمکش کردم و او ماهی شد
رفت و یک اسم فقط مانده به یادم «ماهی»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاعر:
༺༽علی زادملایری༼༻


