#ماهی قرمز
حسین با لبخند پهن روی صورتش گفت:خیلی قشنگه نه!؟
نیما با چشمانی که از هیجان برق می زد:"آره خیلی!چه دُم و بالهای قشنگی داره!
در دل آرزوی داشتنش را کرد.
صدای مادر حسین تا اتاق طبقه بالا شنیده می شد:
" حسین پاشو برو واسه مامان از بقال سر کوچه یه بسته کبریت بخر!
-جایی نرو تا زود بیام.
چند دقیقه بعد!نیما با عجله از پله ها پایین آمد،قلبش ازهیجان بالا و پایین می پرید.
مادر حسين ملاقه به دست گفت:کجا میری نیما جان.الان حسین می یاد؟
-مامانم گفت….زو. زوود بیا
دوان دوان به سمت خونه رفت.وارد حیاط شد .کاسه ی کنار حوض را از آب پر کرد.مشتش را باز کرد و ماهی را داخل آب انداخت!
لبخند روی صورتش خشکید.ماهی تکان نمی خورد.
#بهناز_خدابنده_لو







