نیمی از تو خاک
و نیم دیگرت باد
در باد ایستادهای
و موج تو را به صخره میکوبد مدام
میکوبد و دم نمیزنی
شکوه نمیکنی
گلایهای نه
دست به غم ایستادهای در باد
باد میبرد تو را روزی
به دریا میریزی
و در صحرا میرویی
خار نمیشوی
که مبادا زخمی از تو بماند
ردی از تو
صخرهها دست به سینه،
تعظیم میکنند تو را
تو را که ایستادی در باد
دست در دست غم
و دم نمیزنی
دریا خودش را به صخره میکوبد
شانه خالی میکند هیاهوی تو را
موج موهایت را
دستهای لبریزت را
تو فروریختهای
لبریز شدهای
از تنگ آبی کوچکت
از تنگ خالی کوچکت
تو ماهی دریا بودهای
ماهی سیاه کوچک دریا
که در هیچ تنگی جا نمیشود!
چشمهایت
سیاهی شب را مشق کردهاند
شب است چشمهایت
چشمهایت را بپوشان
فصل ماهیگیریست
لبهای تو
قصیدهای کوتاه
که در جیب جا میشود
تو بی دهان خندیدهای
بی دهان،
قهقهه زدهای این تاریکِ بی پایان را
تو را نمیشود کشید
و اندوه چشمانت را
هیچ ماهی غمگینی
با خود نمیبرد به دریاها
اندوه پنهانِ سنگینِ چشمهایت
تو روزی از کرانه
به اقیانوس کوچکت میریزی
و موج تا موج بغضهایت را بدرقه…
به اقیانوس کوچکت میریزی؛
حالا
تمام درازای شب تا صبح را
همهاش را در فکر دریا باش.


