قهوه
چای دم کردم برایش او ویار قهوه داشت
بر سر میز کناری او قرار قهوه داشت
از رژ روی لبش می ریخت حرف تازه ای
چشم در چشمان او حرف از ویار قهوه داشت
تکیه داد و شانه اش را دست موهایش سپرد
بازوی اش وانیل عطر بی شمار قهوه داشت
پیش چشمم شعر می خواند و برایش می گریست
توی چشمش نشئه هایی ازخمارقهوه داشت
بر سر میز کناری بی قرار و ملتهب
دل به قلبی باخت که آس قمار قهوه داشت
دستهایش را میان دستهایش می گرفت
بوسه بوسه از لبانش انتظار قهوه داشت
بوسه هایی سرخ تر از سرخی چشمان من
پشت هم روی لبان داغدار قهوه داشت
چشم ریمل کرده اش سگ داشت لامصب ولی
بیشتر میل شکارِ شیرِ هار قهوه داشت
استکان خالی و پر می شد ولی هر دفعه باز
او هوای بوسه های آبدارقهوه داشت
ِدود می کردم نخ ِسیگارهایم را ولی
طعم لبهای رقیبم زهرمارِ قهوه داشت
در نگاهم یک جهان فانوسِ گریه می نشست
کوپه کوپه خنده هایش یک قطار قهوه داشت
می نوشت از عشق او دفتر به دفتر گریه را
روی زیتون زار لب شعر نزار قهوه داشت
او هوس می کرد تا سهم لب آدم شود
او سقوطی در تن بی بند و بار قهوه داشت
عشق کارش را بلد بود و دلش را بد شکست
دودوی چشمانش اما یادگار قهوه داشت
سوختم دیوانه اش بودم ولی او چه ….نبود !
مانده ام ای عشق آخر او چه کار قهوه داشت…!
#زینب_حسامی


