غواصی
به رقص چشمهایت، در بلور تنگ ماهی ها
محالست اینکه در چشمت کنم یک لحظه غواصی
منم آن بی حواسِ عاشقی که، با خیال تو
مکرر کرده در پیراهنت هر روز رقاصی
تو را ای بی نهایت دوست دارم ،خوب می دانی!
تو را ای مستعار گندم و لبخند و بابونه…!
سکوتم را بخوان از دردهایم ای تب مخفی !
که کرده دودوی چشمان عریانت ،مرا عاصی
تو را آن اشتباه خوب تر از خوب می دانم!
که مثل عطر نان گندمی، در گرگ و میش صبح
الا افرا که عیشی در عطش، تشویش مضمونی
طلسمی !حیرتی !مثل غزل های مگو ،خاصی !
تو را ای آب ،ای باران ،تو را ای مرز بی حدی
تو را لبریز تر از هر جنونی دوست دارم که
نمی دانم چگونه شرح باید داد حیرت را ؟!
که ایمانی ،که پروازی ،که عرفانی ،که اخلاصی
گرفته بغض پر باران،گلوی اتفاقم را
دچارم،عاشقم،دیوانه ام،بدجورتب دارم!
برای اینهمه دیوانگی، تا طور! تا چله!
تو راهی،نردبانی،پله ای،معیار و مقیاسی
چه سنگین است این ،روح تماشایی افکارم
چه دردی دارد این ،نبض ِتشنج کرده ی بی تو
قماری کرده امناجور در،کهنه ورق هایت
که بی بی زاد خشت و جفت تاس و برگه ی آسی
کجایی ای فراموشی! بده می را بزن نی را
مرا اصلا ببر! تا مویه های رقص بی پرده
بکُش ،تسلیم هستم! تیغ از تو،رگ ولی از من!
بیا بگذار بر روی گلویم بوسه ی داسی
بیا دیگر خلاصم کن! نمیخواهم جنونم را
نمیخواهم ،بریزم ،لحظه لحظه آبرویم را
تو را ای رنج مخفی زاد !پنهان ،عاشقم عاشق
نمی دانی چه حسی دارد این جادوی احساسی
به رقص چشمهایت در بلور تنگ ماهی ها
محالست اینکه در چشمت کنم یک لحظه غواصی
منم آن بی حواس عاشقی که با خیال تو
مکرر کرده در پیراهنت هر روز رقاصی….
#زینب_حسامی


