عطر گیسو
عطر گیسو
ز عطرِ گیسویِ لیلی، دلِ مجنون پریشان شد
نسیمی زد ز زلفِ او، جهان یکسر گریزان شد
نگاهی کرد و جانم سوخت، از آن چشمِ غزلخوانش
چو دیدم روی آن دلبر، دلم از خویش ویران شد
لبش چون غنچهای خندان، مرا از خویش حیران کرد
ز یک لبخندِ پنهانی، دلم سرمستِ جانان شد
تنش چون ماهِ شبتابی، شبِ تاریکِ جانم بود
فروغِ روی او تابید، شبم خورشیدِ تابان شد
نه دستم سوی او آمد، نه چشمم از رخش برگشت
چنان در آتشِ عشقش، وجودم سوخت و حیران شد
شرابِ عشق نوشیدم، ز جامِ چشمِ آن ساقی
ز خود بیخود شدم یکدم، دلِ خاکی چو طوفان شد
مرا گفتند: «این لیلیست؟» گفتم: «پردهای بیش نیست»
که هر جا پرده برداری، رخِ آن یار نمایان شد
عجب عشقیست این مستی، خوشا آن دل که جانش باخت
نصوح از خویش چون بگذشت، خدا در جانِ او جان شد
شاعر: روحالله میرزاده قصری (نصوح)، کرمان، ایران


