عبور لحظه ها
شعر “عبور لحظه ها”
درون خانهای از آهن و از چوب و دیوارم
میان لحظه میخوابم، شب اما مست و بیدارم
نمیدانم چرا از قامت آینده میترسم
خودآزاری تدریجی، سراسر کرده تکرارم
ندارم هیچ توجیهی از این افکار و عنوانی
ملالآورتر از این حس که زنجیری به پا دارم
عبور لحظهها کند و به سرعت روزها جاری
تناقض بیش از این هرگز نیابد ره به پندارم
هزاران بار میپرسم در این دنیا چه میخواهم
کجا یابم جوابی را از این آشفته بازارم
نه دانایم نه فرزانه، نه شیخ و صوفی و رندم
نه طرارم، نه درویشم که جویم شال و دستارم
نه مست آنگونه مدهوشم که ساغر افتد از دستم
نه شاید آنچنان باید قضاوت کرد هشیارم
تفاوت نیست امروزم به دی یا روز آینده
چه حاصل ماندنی در این چنین احوال و اشعارم
خودم را مبتلا کردم به اندوهی عمیق اما
میسر نیست درمانم که در خود کرده ناچارم
مسیر “رهگذر” شاید نباید بود بنبستی
پشیمان نیستم اما پریشانم ز کردارم
خرداد۱۴۰۱


