به یادت هر دلی آرام گیرد،
جهان در جلوهات الهام گیرد.
ز نامت ذرهها در رقص آیند،
دل عاشق ز تو پیغام گیرد.
صدای آسمان در وصف ذاتت،
طنین دلخوش باران گیرد.
چراغی در دل شب میفروزد،
دلی کز نور تو آرام گیرد.
به سویت هر نوا پرواز دارد،
که هر زخمی ز آن مرهم بگیرد.
دلم چون کاه بر امواج عشقت،
به موج بیکران ایمان گیرد.
به هر ذرهست یاد قدرت تو،
که از تو ذره هم جان باز گیرد.
به گل فرمان دهی برخیزد از خاک،
ز خاک تیره رنگ و بام گیرد.
جهان آشفته گردد بیتو لحظه،
ولی با نام تو سامان گیرد.
به لطف توست اگر دل زنده گردد،
وگرنه هر نفس پایان گیرد.
به جز عشقت ندارم هیچ مقصد،
که این دل با تو تنها جان گیرد.
اگر لطف تو باشد در کنارم،
غبار از خاطرم آسان گیرد.
بیا ای راز ناب ناز و لبخند،
که دل بیعطر تو آلام گیرد.
خزانم را بهاری مینویسی،
اگر دستت دل من جام گیرد.
تویی لبخند خورشید شب من،
که مهتاب از رخت پیغام گیرد.
ز مهر تو دل بیتاب عاشق،
سرود عشق را هر شام گیرد.
شبستان نگاهت روشنی داد،
دل از خورشید تو پیغام گیرد.
ز عطر نام تو باغ دعایم،
شکوفا میشود شاداب گیرد.
تو را خوانم به وقت بیقراری،
که دل از یاد تو آرام گیرد.
نگاهت آیتی از عرش باشد،
که هر صاحبدلی اکرام گیرد.
بیا ای همنفس ای ماه روشن،
که هر غم از دل من دور گیرد.
تو تنها آفتاب بیزوالی،
نگاهت روشنی از شام گیرد.
نگردد سایهای بینور لطفت،
که ماه از مهر تو انجام گیرد.
به یادت هر دلی در سوز باشد،
که جان از ذکر تو احرام گیرد.
دل من در تب دیدار رویت،
به شوق چشم تو پایان گیرد.
به هر سو بنگرم آیات پیداست،
ز نامت کائنات ایمان گیرد.


