نزدیک ششصد سال پیش از میلاد مسیح حزقیال در ایران در یک شرکت ساختمانی فعال کار میکرد، هنوز کوروش حکومت آزادی بخش ملتها را بنیاد ننهاده بود، آن هنگام نبوکید نصر به نام مبارزه با نئونازیها دستش را بر دکمه قرمز هستهای گذاشته و هراسافکنی میکرد.
«ننه» آن روزها «دختران» بسیار داشت و همه آن «زن خدایان» را سومریها از ایلامیان دزدیدند اما مادها خدایان خود را قفسِ معبد پنهان ساختند.
«شرکت بنیادی حزقیال» کارفرمای حقیقی داشت، او پدر حزقیال بود که به او رویاها آشکار نمود و خودش با دستان خودش حزقیال را شکل داد، در دستان هنرمند و پرقدرت پدرانه، حزقیال تعمیر و مرمت آپارتمانهای کمونیستی را یاد گرفت و حرفهای شد. قبل از دوران هخامنشی در سرزمینهای ماد و ایلام آن کار را شروع کرد، در دوران حکومت تیگران بر ارمنستان حوزه فعالیت شرکت ساختمانی را تا کوههای قفقاز گسترش داد و پسر عموی خودش گریگور را کارشناس مرمت ساختمانها و دیوارهای آنجا نمود، گریگور هم برای مردم سقفی آسمانی بر دیوارهای مستحکم سنگی بنا نمود، سنگ اصلی بنا را هم از خود پدر تحویل گرفت و در تمام مدت ساخت و ساز آن را معیار و مبنا قرار داد.
نقشه ساختمانی استفاده شده گریگور در میان خاندانش دست به دست چرخید تا آنکه شیرینِ ارمنی آن را با خود به کرمانشاه و کردستان آورد و به دست فرهاد سپرد، فرهاد از روی آن نقشه قصرشیرین را با همان جوی شیر معروفش بنا نهاد .
«درو گر قطره شیری چکیدی/ روان تا منزل شیرین دویدی» (نظامی)
اما مهاجران و پناهندگان آنجا دیاسپورای دلتنگ و آواره بودند، مردمی دیگر اسیر و برده، مردمی هم زخمی و عدهای دیگر به دنبال امید، راه گم کرده همه سرگردان در میان همدیگر که هر شیر و شیرینی به کامشان تلخ بود آنها در فقر و بیماری به همدیگر آویزان بودند و سخنهای دزدیده از هم را، به هم میفروختند.
.آن هنگام کارفرمای حزقیال به او گفت که «من در میان ایشان کسی را جستم که دیوار را بنا کند و برای این سرزمین به حضور من در شکاف بایستد تا آن را ویران نسازم، اما کسی را نیافتم».
حزقیال برای این کار فراخوانی در تمام روزنامهها و رسانهها از آن زمان تا به امروز منتشر نمود، دوهزار و دویست و بیست و دو سال پس از میلاد مسیح یکی از آن فراخوانها به دست من رسید و من به دفتر شرکت رفتم و با حزقیال مصاحبه کردم.
حزقیال لولههای آب ترکیده ساختمانی را نشانم داد و برجی بزرگ که به طور کامل در تاریکی فرو رفته بود، همچنین آپارتمانهایی را دیدم که شیروانی سقف آنها کنده شده و ریزش مداوم باران و آب آرامش زندگی را از آن ساختمان بیرون کرده بود، حفرهای به شعاع هفتاد سانتیمتر در هر طبقه از ساختمانی دیگر خطرآفرین برای تردد ساکنان و کودکان بود همچنین در مقابل دیوار خراب شورای شهر آنجا جنگزدگانی ویرانتر از ساختمانها ازدحام کردند و به همدیگر سنگپرانی میکردند.
به حزقیال گفتم این همه را تنها نمیتوانم، از فرزندان پدرم یکی را که کهنه کار است با خود میآورم، او نامش معنای نور بود، آمد، آن همه شکاف و دیوار کج را دید اما نگرانی پدرمان را ندید و حزقیال را هم نشناخت، کمی این پا و آن پا کرد، بعد وعده داد اما ترسید، سپس قهر کرد و با غرور، دیواری بدون شاقول برای خود ساخت و در پشتش پناه گرفت.
آن پدر که دزدیده نمیشد و مراقب و دلسوز بقیه بود مرا گفت درماندهترین آواره بیخانمان را در آن سوی دیوار شکستهی کلیسای کهنه قدیمیترین شهر قفقاز پیدا کن، پس پیدایش کردم، او را خواندم، آمد، با من مشغول شد.
اول با هم، همه درختان را سمپاشی کردیم، بعد لامپهای سوخته را تعویض نمودم و کابل اصلی ساختمان را به منبع اصلی برق و نور وصل کردم او در کنارم یاد گرفت که برق هم خطرناک است و هم موجب روشنایی، پس همه دقت و حواسش هم باید به فاز باشد هم به تراز ، وگرنه به جای نورانی کردن خطر مرگ و آتشسوزی وجود دارد.
دیوارهای بدون معیار بین ساکنان ساختمانها را حزقیال نشانمان دادم، هر چند از بتون آرمه بودند اما با موسیقی ملایم و قدرت تخریبگر بوق شاخی، همه را با هم فرو ریختیم، زندانیان آزاد شده از سلولهای انفرادی، آداب معاشرت با هم را فراموش کرده بودند و از دیدن همدیگر متعجب بودند.
خدا را سپاس که شاقول پدرمان در این شرکت از سقف آن آویزان است تا بسنجم، گاه تخریب کنیم، گاه مرمت، گاه دعا کنیم، گاه جنگ.
خدا را سپاس که پدر به ما اجازه داد و آموخت تا کارکردن با شابلون و تراز را به دیگران هم یاد بدهیم.
صادق نیکپور
هشتم می 2022







