پس از آن شراب و مستی، طرب ست و شورِ هستی
چو دگر خبر نداری، ز جماد و خودپرستی
سر و تن نگاه داری، به جز او نظر نداری
ز عناد چون بِرَستی، گذرت دهد ز پستی
تو حجاب ها بیَفکن، و نقاب ها فرود آر
که نقاب باز دارد، ز همان بَشَر که هستی
جَمَرات را ادا کن، ثَمَرات از پی آید
به درون حلقه بازآ، که نماندت گُسَستی
مگر این نگاه شیدا، ز خطا نگه بدارد
نَفَحاتِ یار دَرکِش، که نباشدت شکستی
پی نوشت :
بَشَر: گشادهرویی؛ خوشرویی
نَفَحات: بوهای خوش


