شرجی بندر ….
قدم برداشتی شد شرجی بندر پراکنده
سلامی کردی و شد عطری از قمصر پراکنده
بگو مرجان رویا بود یا چشمم خطا می کرد
که از رقص تنش شد هیبت قیصر پراکنده
چنان از کنج چشمانش غزل میریخت با جادو
که از دور و برش شد خیل جادوگر پراکنده
عجب ناز عجیبی داشت طنازی چشمانش
که دیدم توی چشمش بود صد محشر پراکنده
بلور کفش هایش آبرو می برد از عالم
که دیده از ته کفشی شده گلپر پراکنده؟
کمی خندید و عقل از هوش رفت و عشق آتش شد
که مروارید غلطان بود چون مرمر پراکنده
کمان ابروانش داس تیزی بود چون یاغی
مژه بر روی پلکش بود چون خنجر پراکنده
لبش عناب سرخی بود از گیلاس دم کرده
که از لبها نمک میریخت با شکّر پراکنده
چگونه من نسوزم در غزل زیبای مهتابی
زمانیکه شده روحم چو خاکستر پراکنده
حروفم را شرابی کرده ام در آتش گندم
که بنویسم …ولی ناگاه شد دفتر پراکنده …
#زینب_حسامی


