سیل اشک
امشب زغمت می بارد و می خروشد سیلی
می جوشد دلم و صدای باران شدید شکلی
دیده ام می گرید ز هجرت نیابد آسودگی را
ابر ریزد اشکی و با خروشش برد آلودگی را
سحاب سیه و پر رنگ و ریا می کند خروشی
تازگی داغ هجرت را خواند ومیکند خموشی
دیدار گرمم با تو نیز بمانده در برم و شعرم
یادت که آید بر نیتت می شود ذکرم و خیرم
روز و شب ها بی تو گذشت و دگر آن نشدم
همچو خورشید سوزان گشتم و تابان نشدم


