▪️سرنوشت
صبح، هنوز بوی نان تازه در کوچهها میپیچید که روزنامهٔ اطلاعات به دستش رسید. انگشتهایش از هیجان میلرزید. ستون اسامی پذیرفتهشدگان کنکور تربیت معلم را چند بار بالا و پایین کرد تا بالاخره چشمش روی نام خودش نشست؛ رضا صداقت.
چند لحظه فقط نگاه کرد. انگار میترسید اگر پلک بزند، اسمش ناپدید شود.
لبخند زد، روزنامه را بوسید و زیر لب گفت: «خدایا… شکرت.»
آن روز خیال میکرد خوشبختی یعنی همین؛ کلاس درسی که بوی گچ بدهد، نیمکتهایی که پر از نوجوانهای پرشور باشند و معلمی که بتواند چراغی در ذهن شاگردانش روشن کند.
اما سرنوشت، همیشه راه خودش را میرود.
پیش از آنکه معلم شود، لباس سربازی به تن کرد. سه ماه خدمت در سپاه، سه ماهی نبود که فقط با شمارهٔ روزها سنجیده شود. روزهایش بوی باروت میداد، شبهایش با صدای فریاد فرماندهها و دویدنهای بیپایان میگذشت. در دورهٔ آموزشی شهید باقری، سه نفر از همدورهایهایش شهید شدند و پنج نفر دیگر زخمی. آن روزها برای همیشه گوشهای از روحش جا خوش کردند.
وقتی خدمت تمام شد، به تبریز برگشت؛ شهری که قرار بود رؤیای جوانیاش را در آن زندگی کند.
دو سال آموزش دید و سرانجام حکم استخدامش را گرفت. از آن روز، آقا رضا شد؛ دبیر مطالعات اجتماعی.
شاگردهایش هنوز صدای آرام و لبخند همیشگی او را به یاد دارند. معلمی نبود که فقط کتاب درس را باز کند و صفحهای را بخواند. از تاریخ، قصه میساخت؛ از جغرافیا، سفر؛ از انسان، مسئولیت.
هر جا فرصتی پیدا میکرد، شعر می سرود، داستان مینوشت، تحقیق میکرد و برای بهتر شدن کلاسهایش وقت میگذاشت. باور داشت معلم، فقط درس نمیدهد؛ آدم میسازد.
سالها گذشت.
موهایش سفید شد، اما دلش همان دل جوان روزهای اول بود.
حقوق کم بود، مشکلات زیاد. هر دولتی که آمد، از آموزش و پرورش گفت؛ اما کمتر کسی درد معلمها را فهمید.
یک شب، همسرش سفره را جمع میکرد که آهسته گفت: «آقا رضا… تا کی؟ زندگی فقط با عشق نمیچرخه. معلمی نون و آب نمیشه.»
رضا سکوت کرد.
حق با همسرش بود؛ اما مگر میشد عشق را کنار گذاشت؟
فقط گفت: «اگر دوباره به دنیا بیام، باز هم معلم میشم.»
بازنشستگی آمد؛ اما آسایش نیامد.
هزینههای زندگی، او را برای کار به دامنهٔ کوهها و پارک های جنگلی کمربند سبز تبریز کشاند.حالا بیشتر روزهایش میان درختان میگذشت؛ با قیچی هرس، ارهٔ دستی و دستانی که روزی گچ و کتاب در آنها بود.
آن سحرگاه، نسیم خنکی روی تپهٔ سرسره میوزید. شاخههای سنجد زیر نور طلایی خورشید برق میزدند و عطر خاک نمخورده در هوا پیچیده بود.
رضا خم شده بود و پاجوشهای درختی را میبرید که ناگهان احساس کرد کسی نگاهش میکند.
سر بلند کرد.
روباه جوانی چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
چشمهای زردش پر از کنجکاوی بود.
رضا خندید.
ـ چیه؟ تا حالا آدم ندیدی؟
روباه فقط نگاهش کرد.
رضا دوباره گفت: «حق داری… شاید تو هم مثل ما آدما گیج شدی. انگار این دنیا حتی روباهها رو هم عوض کرده.»
نسیم شاخهها را تکان داد.
چند قدم جلو رفت تا شاخهای دیگر را هرس کند.
ناگهان خاک زیر پایش خالی شد.
همهچیز در یک چشم برهم زدن اتفاق افتاد.
بدنش روی شیب تند غلتید. سنگها به شانه و پهلویش خوردند. قیچی از دستش رها شد. صدای شکستن شاخهها با فریاد کوتاهش در هم آمیخت.
در گودال پایین تپه افتاد.
نفس کشیدن برایش سخت شده بود.
به آسمان نگاه کرد.
آبیِ بیانتها، با چند تکه ابر سفید، انگار هیچ خبری از درد آدمها نداشت.
زیر لب ذکر کوتاهی گفت و پلکهایش بسته شد.
وقتی دوباره چشم باز کرد، صورت نگران پسرش را دید.
ـ بابا… خدا رو شکر… چشماتو باز کردی.
پسرش، کارشناس فضای سبز همان منطقه بود و اتفاقی از دور سقوط پدر را دیده بود.
رضا خواست لبخند بزند؛ اما درد امانش نداد.
همان لحظه تلفن همراهش زنگ خورد.
روی صفحه، تصویر همسرش افتاد.
نگاهش روی لبخند سادهٔ زن ماند.
اشک آرام از گوشهٔ چشمش لغزید.
با خودش فکر کرد:
«تمام عمرم بچههای مردم را برای آینده آماده کردم؛ اما انگار سهم خودم از این همه سال، یک حقوق ناچیز، چند دفتر شعر، چند داستان چاپشده و پیری میان درختان بود.»
باد آرامی از روی تپه گذشت.
روباه هنوز همانجا ایستاده بود.
لحظهای نگاهش با نگاه آقا رضا گره خورد.
بعد، آرام برگشت و میان بوتهها ناپدید شد.
رضا چشمهایش را بست.
نمیدانست این اشک، از درد زخمهای بدنش بود یا از زخمی که سالها بیمهری بر دل معلمی نشانده بود؛ معلمی که تمام عمر، بذر دانایی کاشت، اما هنگام برداشت، سحهمش تنها سکوت، فراموشی و دامنههای خاموش کوهستان شد.
✍ اصغر رضامند
(حق تبریزی)1405/5/8







