امروز، روزی بود میان سکوت و رنگ.
در یک کافهی دنج، فنجانی چای داغ، لب میز سیاه، زیر لبخند سرد یک نقاب، نشستم و به خودم فکر کردم…
به اینکه چقدر خوب است گاهی هیچکس نباشد جز خودت و بوی چای.
بعدتر، در آینهای قدی که در دل یک کافهی شلوغ ایستاده بود، تصویری از خودم ثبت کردم. نه برای دنیا، برای اینکه یادم بماند من هنوز ایستادهام، هنوز هستم.
کمی بعد، در مسیر برگشت، چشمان یک بچهگربهی تنها میان علفها، دلم را لرزاند. آنقدر معصوم، آنقدر ساکت که انگار خودش هم نمیدانست چطور باید زندگی را ادامه دهد.
و در پایان، در پناه کتابها…
بین قفسههای پر از حرف و حقیقت، میان جلدهایی که بوی زندگی میدادند، آرام گرفتم.
شاید هیچجا شبیه کتابخانه نمیشود؛ جایی که آدم، تنهای تنها نیست.
امروز برای من ترکیبی بود از بودن، دیدن، و سکوتهایی که حرف میزدند.
و چه خوب است نوشتن از روزهایی که شبیه شعرند.








