دارم دلی که نیمهی شب بی قرار توست
عضوی که بی رمق شده در کار و بار توست
همدست عشق و منکر تردید میشود
عقلی که عاشقت شده زار و نزار توست
پیچیده در فضای دلم بوی بودنت
آری مشام غم زده در گیر و دار توست
قدی چو سرو داری و دارد سعادتی
هرکس که زیر رحمت آن سایهسار توست
دارد شبیه حالت خورشیدی می شود
سیاره ای که گردش آن بر مدار توست
دائم تو را مقابل خود لمس می کنم
هرجای این جهان بنشینم ، دیار توست
با این کمان ابرو و آن تیر ناوکت
گویی شکار هرچه دل اندر عذار توست
باید ببینیش که چه مشتاق بر در است
چشمی که گریه دارد و چشم انتظار توست
با من به رسم دشمن خونی چرا شدی ؟!
این دل سپرده تا سر جان یار غار توست
گر در غمی ز اهل جهان ، بیخودی نگرد
این شانه های خالی من غمگسار توست
شادی به پارسا شده غم ، بعد از این ببین
این شاعری که در همه جا دلفگار توست


