خشخاش واژه
می خورده بود و کار به هو هو رسیده بود
خشخاش واژه سمت هیاهو رسیده بود
گندم برای وسوسه ها شعله می کشید
کاردلی به حضرت جادو رسیده بود
کبریت و آتشی و تنی الکل آشیان
زنبور وحشیانه به کندو رسیده بود
چنگال کهنگی پلنگ از درون تن
آسیمه سر به خلسه ی آهو رسیده بود
آنک هزار سوی کمان قد کشیده تر
با تیر زهر دار به ابرو رسیده است
تقصیر او نبود که خونابه می چکید
چنگال شیر شرزه به بازو رسیده بود
نی نای نازکای گلوی گوزن زن
می زد نفس که کار به چاقو رسیده بود
شب روز میشد و همه ی ناگزیرها
هر روز و شب به پرسش کو کو رسیده بود
عريان تر از همیشه کنار شراب سرخ
چشمش به دلبرانه ی هندو رسیده بود
رازی نشسته بود درون نگاه او
رازی که رقصهاش به یک قو رسیده بود
زن اتفاق سرخ مگویش شکست و بعد
هی او سبو سبو به لب او رسیده بود
کار غزل به حیرت چشمان خیس خیس
در جنگ تن به تن به تکاپو رسیده بود
دیگر توان نداشت برید و غزل نوشت
کار دلش به نازکی مو رسیده بود…


