هر شب به جرم خاطره ها میکنم صدا
با پلک های خسته ی بارانی ام ترا
دل بسته ام به چشم فریبای روشنت
در روزگار رفتن و دوری و انزوا
طوفان ،به سان لشگر غم ها نشانه رفت
بنگر به شوق وصل تو اینجا نشسته ام
تنها میان غربت بی رنگ گریه ها
دستم به دست گرم تو هرگز نمی رسد
در لحظه های سرد دل آزردگی چرا ؟


