حسنک وزیر …
مخروبه های کینه و تزویر پیر بود ، این مرثیه برهنه شد و سر به زیر بود
مردی شبیه آینه ها نه زلال تر، مردی که در اسارت خود هم امیر بود
رویای برف بود و مزامیر اتفاق، او مثل نور از دل تاریخ می گذشت
صورت سپید و رنگ لبش زعفران سرخ ،مویش سیاه و لطف نگاهش حریر بود
از مهربانی اش لب هر آب خنده داشت، دستان پر علاقه ی او صد بهار بود
در قرن بی حواسی نفرین و چرک و درد ، مردی بزرگ بود ولی ناگزیر بود
گندم از آفتاب نگاهش بهانه داشت ، باران به روی قافیه هایمنگاه کرد
دستش به مهربانی سیب ونجیب تر ، از آب زمزم و غزلی کم نظیر بود
چشمش بلوط دشت کهنسال ایل ها ،آرامش هوای بهار و قنوت داشت
آواز صبر توی گلویش نماز خواند ، اخمش به اقتدار ، تجلی شیر بود
گفته است بیهقی که پر از شوق و شور بود ، گفته است بیهقی که خودش مهر و ماه بود
گفته است بیهقی که بزرگ و بزرگ تر ،از مخفی ابهت دشت کویر بود
اما چه شد شکوه ِ بزرگی این حضور ؟ او که اشاره اش همه شور مدام داشت
او که به آرزو و تعلق دلی نداشت ، چشمان روح باطنی اش سیر سیر بود
جرمش چه بود حق و حقیقت فقط همین ! بر روی دار یک تنه شد ماه و آینه
نفرین به هر چه کینه ی بوسهل زوزنی ! لعنت به چرک روح تنی که حقیر بود
بر دار شد اگرحسنک مرده او نماند ، با مرگ سرخ ملتهبش زنده تر شکفت
این قصه نیست چونکه حقیقت، حقیقت است ،بر دار شد همانکه زمانی وزیر بود
تکرار ساعت است مجال ِ دقیقه ها ، یک چرخشِ دوباره به تکرار می رسد
یک قصه نه ! روایت حمام فین و رگ ! مردی که در تمامی دوران کبیر بود ….
#زینب_حسامی


