تجلّیگاه عصمت
<span;><span;>چه غوغایی است یاربّ آسمان انگار می سوزد
<span;>هر<span;><span;> آنچه هست زیر گنبد دوّار می سوزد
<span;><span;>تجلّیگاه عصمت در سکوت مبهم مردم
<span;><span;>به جرم نسبتش با احمد مختار می سوزد
<span;><span;>تمام شهر با بوی گلابی ناب آذین شد
<span;><span;>که یاس مرتضی از نیش مشتی خار می سوزد
<span;><span;>ز غربت چشمه های چشم کوثر آیه در آیه
<span;><span;>به پیش چشمهای حیدر کرّار می سوزد
<span;><span;>خدایا آنقدر گرم است بستر ، از تب زهرا
<span;><span;>زمین هم همره این پیکر تبدار می سوزد
<span;><span;>نه تنها آیه های قدر و نور و فاطر و کوثر
<span;><span;>که دارد صفحه صفحه مصحف دادار می سوزد
<span;><span;>چنان سوزی نهان شد در میان سینهٔ زهرا
<span;><span;>که با هر ناله اش میخ و در و دیوار می سوزد
<span;><span;>خدایا سینه و میخ و در و دیوار جای خود
<span;><span;>که از این داغ حتّی شعله های نار می سوزد
<span;><span;>نماز شب، نشسته، چادر خاکی به روی سر
<span;><span;>قنوتی که به همراه لبش اذکار می سوزد
<span;>پیاپی پلک بر هم می زند از درد خود <span;><span;>زهرا
<span;><span;>به هر پلکی که بر هم می زند هربار می سوزد
<span;><span;>فقط وقتی که بی هوش است، دردش را قراری هست
<span;>به محض اینکه گردد لحظه ای هوشیار می سوزد


