تاب گیسو
تاب آن گیسو مرا برده خدایا تا بهشت
سوی چشمانم زیادش غصه ها دارد سرشت
جان ما سرگشته آن زلف خندان بود و بس
خالق از روز ازل در سینه ام هجران نوشت
ای نسیم روح پرور کم گذر از یار من
زانکه میداری همی بوی تنش برسنگ وخشت
بر همه عالم زنم فریاد از این عشق و درد
گویی اندر جان ما چیزی بجز غم ها نکشت
داغ آن هجرو فراقش برده از ما تاب صبر
گشته ام رسوا زعشقش دی چه خوش باشد چه زشت
۱۴۰۴/۲/۲۰


