نرگس دیده
از خم چشمان تو فهمیدم از دل گوهری
درنگاهت گوبسی این جان و تن را میبری
گرشود هر کس فریب جادوی شهلای تو
مست گیرد آتشی از غم شود خاکستری
از کدامین حسن تو گویم مرا درمان کنی
قد رعنای تو دارد بر سرش تاج سری
خواهمت آیی جهانی این منت شیدا کنی
این دل دیوانه را بر هر دو عالم سروری
آرزو دارم شبی باشی کنارم تا به صبح
تا سحرگه مست و عریان دل بدی دل را بری
نرگس مستت زده تیری به جان می بویمت
آتشین لعلم شده سیراب از آن زرگری
بسته ام پنهانی آن عهد تورا در قلب خود
تا نبیند هر که جز من شور دارد در سری
یاد آن گفت و شنود و خنده های ناز تو
باز هم افتاده در دل بی تو گریانم پری
همچو آن بلبل که در هجران یارش می سرود
- می نویسم در قفایت شعرهای گوهری
۱۴۰۵/۲/۲۳


