گارسون پس از اینکه برای برداشتن دو فنجان چای سرد شده روی میز خم شد ، یادداشتی را دید :
«نه من میلی به زندگی دارم ، نه عزرائیل میلی به مرگ من .. کمی با هم قدم میزنیم شاید اشتهامان باز شد..!»
ناگهان از بیرون صدای همهمه ای شنید ..
مردم در زیر پل هوایی جمع شده بودند..









