برونگرای موقت
من در جمع چون چراغیم بر لب باد
می تابم بی آنکه گرمایی برای خویش بماند.
می خندم نه از سر شادی
که از رسم زنده ماندن میان دیگران.
آدم ها می آیند ،دست میدهند ،نور می خواهند
و من پاره پاره از خویش،در مشت صداها میریزم.
اما شبی هست پشت این هیاهو
که مرا باز میگرداند به تنهایی نخستینم.
آنجا خودم را از میان جمع، جمع میکنم تکه به تکه
از روی صندلیها، از لا به لای خندههای بی صدا
و در خاموشی،دوباره انسان میشوم.


