قالب شعر: شعر نیمایی
- دلِ هزارپارهای در من است و چشمانم رودهای خروشان.
- چشمهای همیشه سربسته که نمیگذارد آرام بگیرد.
- درونم دریایی از شور و گردابهای گریزان است
- که زمین را به لبخندِ تلخی میبندد و نفسش را میرباید.
قفسِ سینهام، قلبِ پرزخمِ من، تارِ جانش به نخِ اشک دوخته شده
و نفسش مرغی است رها، اما هنوز میلرزد
در هوایی آهنین و بیهوا، میان فشار و رهایی، میان درد و تنهایی.
گذشته پتکِ آهنینی است که بیامان بر سکوت امروز فرود میآید
و فردا مردابی راکد است، بیجزر و بیمد،
در انتظار تباهیای آرام و بیصدا، در سایهی خاموشی.
نه… نمیدانم چه بگویم
در این تناقضِ هست و نیست، در این وجود لرزان و بیقرار.
چه کنم با این منِ بیپناه که هر روز در خود گم میشود،
که در خرابهای از خاطره و سکوت، سرگردان است؟
شبها، چشمهایم را بر تنهایی میبندم
و تنِ خستهام در سکوت سنگین میلرزد.
همهی جهان، همهی زمان، و همهی من،
در زوال و آرامشِ بیصدا با هم پیوند دارند.


