لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 10 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

گفت و گو با جناب برات رفیعی {سیاه ترین سفید پوست جهان }

بنام شاعر هستی
در گفتگوی قبلی که مجبور به حذف آن گردیده ام (عدم صداقت در گفتار} شرمنده دوستان شده ام و از همه پوزش می خواهم شاید باید قبول کرد دنیای مجازی دنیای مجازی ست همین
این گفت و گو با جناب برات رفیعی عزیز می باشد دوستان این گفت و گو هم باز خواهد بود تا هر سوالی دارید بپرسید با شعر اختناق واژه ها بدون هیچ مقدمه ایی توجه شمارا به این گفت و گو دعوت می کنم .
متشکرم

دختر زيبايي را مي شناسم

پيش از آني

كه

گيلاس بچيند ،

هسته اش

را

به دور اندازد ،

با صميميتِ پاكي

به درخت

مي گفت : سلام

و آنروز ؛

گناه او همه اين بود

كه غضروف خونين پنجه هاي

كبوتري را

مي بوسيد . . .

كه در ناگهانِ لحظه ها

صداي صفير گلوله اي ،

پرواز بي بهانه ي مشتي پر ،

و جوجه هايي

كه بالهاي سرخ مادر را

مي لرزيدند

كه گس باروت را

مي بوييدند

و من امروز :

دهان اعتراضم

از اختناق واژه

لبريز است

كوله بار حرفهايم

از بار هزاران شانه

افزون است

آي دختر

زيبا

دختر نجيب من . . .

آي نو عروس ِ

چهل وصله

بر دامن . . .

ميدانم . . . ميدانم . . . ميدانم . . .

توصيف نان گندم

درد گرسنگي را

كي ميدهد تسكين !

اما ،

هراس من همه اين است ؛

كه مبادا . . .

مبادا كه !

ـــ بابا نان داد ـــ را

از بركت سفره ي كتاب نخستين

پاك كرده باشند . . .

و باز فردا ؛

در صف گرسنگان

ـــ تا ـــ

نان هاي بيات

را

كي كنند تقسيم !

1- جناب رفیعی عزیز شعر اختناق واژه ها سرشاراز دردهایی ست که در طول تاریخ جاری بوده و خواهد بود دراین شعر هم مانند بیشتر اشعار شما زن مخاطب بوده و یا زن را محور شعرقرار داده ایید چرا آیا زن نه به معنای زن بلکه نمادی ست از عشق . احساس و ظریف و ضعیف بودن در تقابل دردها ورنج ها ست واز این تضاد برای عمق بخشیدن به سروده هاتون استفاده می کنید یا نه نا خواسته به این سمت و سو می روید
.
.
.
جناب یعقوب زاده عزیز و متین سلام

ضمن سپاس فراوان از شما به حرمت درایت و اندیشه ی درخور تقدیرتان ؛ و قدردانی از این ابتکار که هر بار سبب ساز میشوید تا خانواده ی بزرگ و نجیب سایت شعر نو ، با یکی دیگر از اعضای خانواده ارتباط نزدیک تری بر قرار کنند و در راستای این

ارتباط ، با ریشه و اندیشه های او بیشتر از گذشته و در بعد وسیعتری از گذاشتن یک شعر ، آشنا شوند . همه ی امیدم من این است که ماحصل این آشنایی ، دست آوردی لایق این جوانان شریف و شایسته را به همرا داشته باشد

اما در خصوص سئوال جنابعالی ؛ بدون تردید ناخواسته نبوده است . اساسا ، زن در جامعه ی ما خواه مادر باشد یا خواهر ، خواه همسرباشد یا عضوی از جامعه ؛ به قول شما از همواره ی تاریخ تا به امروز ، در هر مقطعی به ( اقتضای زمان ) به نوعی

در احقاق حقوق حقه ی خویش ( حتی امروز ) عاجز و بدون پشتیبان بوده و هست . . . البته بحث در این زمینه هم نیازمند وقت بیشتریست و هم اینکه شاید از پاسخ به سئوال جنابعالی دور بیفتیم . پس اجازه بدهید تنها به دوسه نکته اشاره کنم و بگذریم ؛

شما بانوی فرهیخته ای را که یا استاد دانشگاه است یا پزشک حاذقیست یا اصولا یک مادر نمونه و فداکار است را با مردی مقایسه کنید که کارش قاچق مواد مخدر است ، قمه کش است و . . . کدام عرف و کدام عقل سلیم حکم میکند که دیه ی همچین مردی

دوبرابر دیه ی چنین بانویی باشد ! یا به هنگام توارث ؛ ارث چنین بانویی نصف ارث چنین مردی باشد ؟ و . . . جالب است که در آستانه ی هزارسوم ؛ هنوز این طرز تفکر جسته گریخته رایچ است که ؛ یک زن شایسته زنیست که درخانه بماند نیک

همسرداری کند و فرزندانی همچون شیر نر به جامعه تحویل بدهد ! . . . خوب دقت کنید ؛ ( فرزندانی همچون شیر نر ) . . . تو پندار که شیر ماده از این دیدگاه شیر نیست . بنده این مطلب را بارها برای بسیاری از دختران عزیزم چه درسایت محترم شعر نو و چه

درسایت محترم آوای دل گفته ام که لحظه ای که شمای عزیز را دخترم خطاب میکنم ، برای من در آن لحظه حکم و احساس خواندن آیه ای از قران کریم را دارد . به این دلیل بارز که بنده دختر ندارم . ازشما چه پنهان ؛ مشیت الهی اینگونه رقم خورده که

ما اصلا فرزند نداریم . در مقابل خداوند همسرشایسته را به بنده ی ناچیز خود عنایت فرمودند که در سی ساله ی عمر زندگی مشترکمان و درهمواره ی جزر و مدها ، فراز و فرودها و افت و خیزها نزدیکترین و بهترین یار و یاور بنده بوده اند .

البته از آندست دوستی ها و دلسوزیهای سطحی فامییلی و خانوادگی هم که معمولا در زندگی ما ایرانیها ساری و جاریست ، گوش بنده بی بهره نبوده است ! اما چیزی که خیلی دلم میخواهد ، توجه عزیزانم به این نکته است ؛

حتما عزیزانی که کنار سفره عقد نشسته اند و شروط آن عقدنامه ی کذایی را امضا کرده اند ، بیاد دارند که در آنجا به همه ی نکاتی که مربوط به رعایت و پای بندی عروس و داماد است سخن رفته است الا این شرط که داشتن بچه هم الزاما یکی

از شرایط تشکیل هر زندگی مشترکیست . و ای عجب که ما آدمها گاهی به همه ی شرایط مادی عقدنامه پای بند میمانیم اما به این شرط مهم و به این اصل مهم که داشتن یا نداشتن فرزند منوط به خواست خداوند است غافل میمانیم

و تنها شاهد معنوی این پیوند را در میان سفره که همان قرآن مجید . . . کلام خداوند است را از یاد می بریم . و بعضا با وسوسه های شیطانی این و آن که ؛ ( اگر بخواهی تا آخر عمر با این زن سرکنی ، بی آنکه نشانی از خودت بجا گذاشته باشی میمیری

و فراموش میشوی ! ) شما را بخدا خوب دقت کنید ؛ کند ذهنی از این بالاتر میشود ؟! دلم میخواهد زیرگوش این دست ناصحین خیال پرداز و سطحی نگر فریاد بزنم ؛ آی مرد نصیحتهای توخالی ، آی زن نصیحتهای پوشالی . . . به چه قیمت ؟؟ آیا

به این قیمت که مردی نیمی از لقمه ی مهربانی را از سفره ی زنی که همه ی جرمش ناباروریست بگیرد و در سفره ی زن دیگری بگذارد که خودش را تکثیر کرده باشد ؟؟

جناب یعقوب زاده ی عزیز ؛ این گوشه ای ار دلیل محور قرار دادن ( زن ) در برخی از سروده های بنده است . که البته حرف برای نزدن بسیار هست

2-شعر بلند و زیبا مینامبا که سرشار از حس انسان دوستی و آگاهی از اتفاقات قاره سیاه است را بارها خوانده ام جناب رفیعی عزیزچگونگی شکل گیری این سروده و اتفاقات بعد از آن برایمان بنویسید و بنویسید چگونه این سروده تا قاره ی سیاه بازتاب پیدا نموده است
.
.
.

را داشته اند استحضار دارید ؛ minamba همانگونه که جنابعالی و برخی از عزیزانی که فرصت خواندن سروده ی ـــ مینامبا ـــ

مینامبا نام بانوئیست آفریقایی تبار که طی مقاله ای بسیار حسرت بار در اینترنت ، علت عقب ماندگی آفریقا و بویژه کشور متبوعش تانزانیا را ، کشورهای اهل سلطه و استعمار و استثمار می دانست . و مدعی بود

که اگر درگذشته ، پدران مارا به عنوان برده به اسارت نمی بردند و هویت مارا در مقاطعی از تاریخ به هیچ نمی انگاشتند ، شاید فاصله ی غرب و آفریقا ، اینگونه که امروز هست ، نبود . و جوانان آفریقا این چنین

. . . با نگاه حسرتبار و چشمان باز و دهان نیمه باز ، محو تمدن و داشته های غربی ها نبودند و صفت تحقیر آمیز کشورهای عقب مانده را یدک نمی کشیدند و

شعر مینامبا ، درواقع از سویی همدردی و به نوعی همصدایی با سرکارخانم ( مینامبا تاگا ) می باشد . و از سوی دیگر ، تنویر خاطر ایشان نسبت به عواقب و پلیدیهای پنهان تمدن به اصطلاح هزاره ی سومی

. جهان امروز است

: مدتی بعد ، ایمیلی از ایشان دریافت نمودم که احساس شان را نسبت به شعر مینامبا ابراز نموده بودند

سلام برات عزیز

.از طرف همه ی سیاهپوستان آفریقا بویژه هموطنان خوبم مردم تانزانیار از شما تشکر میکنم minamba بخاطر شعر زیبایت

. مینامبا برای من تنها یک شعر نبود ، بلکه بالونی بود که با نفسهای تو پرواز میکرد و می برد مرا و مردم مرا به اوج تاریخ مواج تانزانیا

با افتخار می گویم که شعر مینامبا در روزنامه ی آفتابگردان ، پرتیراژ ترین روزنامه ی فرهنگی ادبی تانزانیا به همراه مصاحبه ای با من به چاپ رسید

و یک شب توسط خانم نانینگا شاعر محبوب و پر آوازه ی تانزانیا در تلویز یون ملی تانزانیا خوانده شد و زمانی که به این پاراگراف رسید ؛

بیاد آریم

زایشگاه مادران برده زا

در گوشه ی اصطبل وُ

. . . رنج جیره خواری را

. به شدت گریست . و من تردید ندارم که آن شب ، همه ی تانزانیا با نانینگا گریست

برات عزیز ، بخاطر گزینش جمله های ؛ یادگار مادران برده زا و بانوی بزرگوار رنگین پوست که به من نسبت داده ای قلمت را ستایش میکنم . نفرتی

که از خانه سالمندان دارید نشان می دهد که چقدر مادرتان را دوست دارید . . . من نیز در مقابل بزرگی ایشان تعظیم میکنم و به دستانش بوس میزنم

. برات عزیز ، صورت همه ی کسانی که تو دوستشان داری را می بوسم

تانزانیا ـــ دارالسلام ـــ ( مینامبا تاگا ) سپتامبر 2004

هفت ماه بعد در آپریل 2005 ، ایمیلی از سرکار خانم نانینگا ، همان بانوی شاعری که مینامبا از ایشان یاد کرده بود با عنوان ( برای نانینگا ) به همراه

: یک پی نوشت به دستم رسید

. این شعر را به حرمت شعر زیبا و ماندگار مینامبا تقدیم میکنم به سیاهترین مرد سفید جهان برات رفیعی عزیز

برای نانینگا
**********
برای تشخیص صداقت

ـــ و ـــ

سنجش دوستی ِ

کسی که میگوید ؛

، برای تو میمیرم

ـــ با ـــ

کسی که میگوید ؛

، برای تو زنده میمانم

در مسیر دوستی پیچهایی

هست ؛

که در سر آن پیچها

. . . کسانی جا میمانند

، ـــ اما ـــ

برای نانینگا . . . توهرگز

تانزانیا ـــ دارالسلام ـــ نانینگا ـــ آپریل 2005

پی نوشت ؛

سلام برات عزیز

به عنوان یک زن آفریقایی تبار ، ضمن تشکر فراوان بخاطر شعر ماندگار مینامبا ، تنها به یک جمله اکتفا میکنم ؛

ـــ با این شعر میشود بنیان یک انقلاب را پی ریزی کرد ـــ

از اینکه شما در ایران تا چه اندازه شناخته شده هستیدو چه جمعیتی از جوانان کشورت شعر مینامبا را خوانده و یا

حفظ کرده اند ، بیخبرم . اما در اینجا شاید کمتر دانشجویی پیدا شود که ـــ مینامبا ـــ را از حفظ نخواند . . . البته با

زبان تانزی . بخصوص که امسال 2005 گروه موسیقی کلیمانجارو برروی آن آهنگ زیبایی گذاشتند و از راه در آمد

کنسرتها ، مجهز ترین کانون نگهداری از کودکان بی سرپرست را با نام ـــ مینامبا ـــ بنا نهادند

در پایان ضمن تشکر مجدد از شما ، آیا این اجازه را میدهید که در اینجا از سفارت ایران در تانزانیا بخواهیم که در ایران

( آنگونه که ما دلمان میخواهد ) از شما تجلیل به عمل آید ؟ منتظر پاسخ شما هستم

با تشکر ویژه

تانزانیا ـــ دارالسلام ـــ نانینگا ـــ آپریل 2005

*********
پاسخ آنروز من ؛

سلام بر بانو نانینگا شاعر محبوب و ارجمند تانزاینا

ضمن تشکر از قدر شناسی شما ، به یک دلیل بارز عرض میکنم ؛ خیر

ّو آن اینکه : نمیخواهم در در دهلیزهای هزارتوی دولتی ، بر شعر مینامبا غبار سیاست بنشیند

سر بلندی شما آرزوی ماندگار ماست

با سپاس فراوان

ایران ـــ خوزستان ـــ برات رفیعی ـــ آپریل 2005

ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ

3
برات رفیعی کیست ؟! کمکمان کنید تا بیشتر او را بشناسیم
.
.

هشتم خرداد سال 1330 در روستایی از توابع شهرکرد نوزادی به دنیا آمد و به همین سادگی یک فقیر به جمع فقیران ایران

اضافه شد . چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم که پدر علیرغم تلاشی که میکرد ، سرانجان در مقابل رقیب دیرینه اش ـــ فقر ـــ

دستمال سفیدش را به نشانه ی تسلیم بالای سر برد . و در یک روز زمستانی تصمیم به ترک روستا گرفت ؛ مقصد ؟

هرجا که اینجا نباشد . . . بعد از شانزده ساعت صدای طاقت فرسای اتوبوس و پشت سر گذاشتن کوههای صعب العبور

و دره های هولناک ؛ سر انجام به خوزستان رسیدیم . حالا که فکرش را میکنم می بینم تصمیم ناگهانی آنروز پدر و آن

کوچ ِ درغبار چندان هم بیراه نبود . وقتی که بوی نفت خرطوم دارسی را برای مکیدن نفت ایران ، در آنسوی کره ی

زمین تحریک میکند ، تحریک شامه ی پدری که نمی خواهد بیش از این در مقابل همسر و دو فرزندش احساس شرمندگی

. کند که جای خود دارد

تابستان طاقت فرسای سال 1337 با گامهای سنگین میرفت تا یکی دو روز دیگر جای خودرا به پائیز بسپارد . شوری

آشکار و ترسی پنهان به جانم چنگ انداخته بود ؛

با گامهای لرزان و قلبی که به شدت می تپید ، قدم به حیاط مدرسه گذاشتم . وآرام آرام به گوشه ای رفتم و تکیه به دیوار

یکی از کلاسها ایستادم . آنروز ، بچه های مدرسه یک چیز خارج از عرف را درمن کشف کرده بودند که برای خودم مفهوم

نبود . . . و این انگیزه ی مبهم سبب شده بود تا هر لحظه به جمع بچه هایی که به گردم حلقه میزدند ، افزوده شود . آنها

کارخودشان را میکردند ؛ می خندید هو میکردند و . . . تا اینکه ازدحام بچه ها نظر ناظم را جلب کرد و او درحالیکه

ترکه ای در دست داشت ، نزدیک و نزدیک تر شد و حلقه محاصره را شکست تا به سوژه ای که من بودم رسید . . . بی آنکه

حرفی بزند ؛ گوش مرا گرفت کشید و کشید تا از درب دبستان بیرون کرد و گفت : برو مثل آدم لباس بپوش و بیا . . . و

اینهمه تحقیر به آن دلیل بود که به علت فقر ؛ مرا با بیژامه به مدرسه فرستاده بودند . و این یعنی جدی ترین و محکم ترین

. سیلی فقر به چهره ی کودکی که خود گناه نداشت

لطف خداوند از یکسو و نیمچه استعدادی که باز عنایت خودشان بود از سوی دیگر ، کمک کردند تا پس از پایان هنرستان نفت

به عنوان یک نیروی رسمی جذب صنعت نفت شدم . و ده سلا بعد ـــ سال 58 ـــ یکبار دیگر لطف خداوند ، دختری شایسته و

ازدواجی که تا امروز . . . که تا زنده ام به آن می بالم . وشاکر خداوندگار خویشم . الطاف خداوند ادامه داشت ؛ و هر روز

پنجره ای سبز رو به افق به رویمان باز میشد : دوستان خانوادگی عزیز و شریف ؛ دوستانی که بعدها دو عضو از اعضای

انجمن خوشنویسان ایران شدند . و نیز دوستانی که اهل شعر و فرهنگ و ادب بودند . و بویژه بانوی بزرگوار و ارجمندی

که مطالعات عمیقی در زمینه ی رمان داشت . و از من خواست تا از کتابخانه ی بزرگ و گرانسنگشان استفاده کنم . بعد

از گذشت یکی دوسال ، همین خانم از بنده خواستند تا داستان کوتاهی را به دلخواه بنویسم . روز که داستان را نشانشان

دادم ، بعد از ایرادهای فراوان و بجایی که گرفتند ، به داستان نمره 5 دادند و در مقابل کتاب ارزنده ای را در راستای

داستان نویسی به من هدیه کردند و گفتند برو و شش ماه آینده را صرف خواندن همین یک کتاب کن ؛ هرچندبار که بیشتر

بخوانی بهتر ! بعد از شش ماه ، درحالیکه ـــ 9 بار ـــ کتاب مذکور را خوانده بودم ، ایشان پیشنهاد نوشتن داستان کوتاه

دیگری را نمودند . این بار دوماه طول کشید تا داستان با وسواس و دقت خاصی نوشته شد . فرداروزی ، برای گرفتن نظر

ارجمندشان رفتم ؛ بدون اینکه کلامی حرف بزنند ، داستان را بطرفم دراز کردند و بلافاصله پشت به من ایستادند و در حالیکه

صورتشان را در کاسه ی دستهایشان گرفته بودند ، گفتند : برید لطفا . . . برید و نوشتن یک رمان را شروع کنید !! وقتی

ایشان را ترک میکردم ، شانه هایشان می لرزید . . . گریه میکردند . گوشه ی چشمانم را پاک کردم و به راه افتادم . در

راه خانه داستان را بازکردم ؛ از نت زیبا یشان که بگذریم . . . ؛ از نمره ی 20 ی که داده بودند بسیار خوشحال

. شدم

راهنمایی ها و تشویق های امید بخش ایشان باعث شد تا در ادامه و تا به امروز که 25 سال از آن دورسالها میگذرد ، یک

مجموعه داستان کوتاه ، سه رمان ، ویک فیلمنامه که در اختیار یکی از خانمهای کارگردان توانا میباشد و همچنین یک

دفتر شعر که شامل شصت یا شصت و پنج شعر میباشد و در زمان مقتضی به چاب خواهم سپرد ؛ ماحصل این سالهای

. خوب و خوش می باشد

از سال 85 و بعد از 37 سال سابقه ی کار ، ( از 18 تا 55 سالگی ) باز نشست شدم و برای ادامه زندگی به اصفهان آمدیم . . . آمدیم

شاید بوی 37 سال نفت را در زاینده بشوییم . و با شکر به درگاه خداوند ، و بانگاهی رو به جلو ، به آینده بیندیشیم

4- با دیدن پی نوشت شعر مینامبا به این نتیجه رسیدم که دیده نشدن برای یک شاعر در سرزمینش رنج آور است آیا واقعا همین طور جناب رفیعی ؟!
.
.

جناب یعقوب زاده عزیز ؛ عنایت جوانان تانزانیا نسبت به شعر مینامبا ، از آنجایی که مخاطب مستقیم شعر یکی از شهروندان تانزانیایی

بوده از یکسو و خواندن شعر در تلویزیون تانزانیا توسط سرکار خانم نانینگا از سوی دیگر و بویژه گذاشتن آهنگ بر روی شعر مینامبا

و اجرای کنسرتها توسط گروه موسیقی کلیمانجارو . . . همه و همه از عوامل موثری بودند که موجبات استقبال از این شعر را در آنجا

فراهم نمودند . درحالیکه انعکاس این شعر در ایران و تقدیم آن به هموطنان عزیزم ، تنها از طریق دوسایت محترم و وزین آوای دل

. و شعر نو بوده است . از این روی ، بنده به هیچ عنوان توقعی بیش از این را از هموطنان عزیزم ندارم و دست و پیشانی همگی را می بوسم

5 دنیای مجازی دنیای آنلاین ها و آفلاین ها بنظر شما این دنیا به شما کمک نموده تا رشد بهتر و بیشتری داشته باشید ؟!
.
.
.

6 کامنت ها و نظرات در ذیل سروده های شما بیشتر تشویق و احترام است که ثبت شده و کمتر نقدی را می بینیم چگونه است جناب رفیعی عزیز آیا این به نوع کامنت گذاری شما برمی گردد که پی نوشت اشعار دیگران می گذارید آیا چنین روشی به شاعر کمک می کند تا به رشد عالیه برسد ؟ یا نه شما هم اعتقاد دارید که نقد خوب وجود ندارد ؟
.
.
.

جناب یعقوب زاده عزیز ؛ اجازه بدهید که ابتدا پاسخ بخش انتهایی سئوالتان را بدهم . . . با نگاهی گذرا به نظرات صائب برخی از

عزیزان متوجه می شویم که به لطف خداوند این امکان . . . بویژه در سروده های منظوم بصورت شایسته ای وجود دارد و به

نیکی هم از طرف بزرگواران مجرب و موی سپید کرده ، معلمی و اجرا میشود . کار شایسته ای که همواره گره گشا و هموار کننده

مسیر سرایش برای دیگر عزیزان است . درخصوص بنده ؛ باید بگویم که در درجه ی اول این لطف و نگاه خطاپوش عزیزان است

که اگر پرده بر افتد ، رسوای دو عالمم . شاید این رو در وایسی ؛ رعایت موی سپید باشد . اینکه این روش زایده ی نظرات تشویق

آمیز بنده زیر سروده های دیگر عزیزان باشد یا خیر نمیدانم ؛ توان و روش بنده نسبت به ارتقاء جوانان عزیزم همین است . زیرا

بنده تأثیر اینگوه ارتباط را بیشتر از نقدهای تحکم آمیز می دانم . در میان جوانان فهیم و عزیزم ، هستند عزیزنی که کارهایشان را

اعم از سروده یا داستان کوتاه برای بنده ایمیل میکنند . و همچنین مشورت در زمینه ی داستان بلند یا رمان با بنده در ارتباط هستند

و سعی من هم این است که تا سرحد امکان در خدمت عزیزانم باشم . امیدوار که بااین پراکنده گویی ، جنابعالی به پاسخ مطلوبتان

. رسیده باشید

7 دنیای شعر های شما متشکل از ترکیب های نوع و بدیع ست و شعر های شما هم دارای پیام هستند اکثرا
بنظرم درک درستی از دنیای امروز دارید که اینگونه می سرایید استاد دنیا را چگونه می بینید دنیای شعر را چگونه ؟
.
.
.

قبل از پاسخ به سئوال ، سپاسگزارم از لطفی که همواره نسبت به بنده و سروده های بنده داشته و دارید . این نشانه ی بزرگمنشی و

. فروتنی شماست

اما درخصوص اینکه بنده دنیای امروز را چگونه می بینم ؛ باد عرض کنم که ، سئوال سخت و در عین حال سئوال یک سئوال چند

بعدیست . به عنوان مثال ؛ دنیا از دیدگاه فرهنگ و هنر ، دنیا از دیدگاه سیاست ، دنیا از نظر تکنو لوژی و . . . که اظهار نظر در

مورد هریک از این مقوله ها زمان و بویژه تخصص خاص خودرا می طلبد که بویژه این حجم از مظروف ، در ظرف کوچک توانایی

ها بنده نمی گنجد . اما از دیدگاه کسی که در این دوران زندگی میکند و از زاویه نگاه خودش ، دغدغدهای خاص خودش را دارد ، باید

عرض کنم ؛ در یک جمله . . . انسان امروزی خودش هم نمی داند به سمت و سوی چه قهقرایی سیر میکند . مدتهاست که به دلیل

بمباران های اطلاعاتی تمرکز خودش را از دست داده است . و این خود او نیست که با فراغ بال برای فرداهای خودش ، خودش تصمیم

میگیرد . بلکه دیگرانی هستند که این تصمیم ها را از قبل گرفته و نسخه های بکن نکن های فراوانی را برایش پیچیده اند . در

هیچ مقطعی از تاریخ بشر ، مثل عصر حاضر سیاست و ریا ، سیاست و شقاوت ، سیاست و دروغهای آشکار باهم در نیامیخته

بود . در هیچ مقطعی از تاریخ بشر ، حرمت و اخلاق و کرامتهای انسان تا به این اندازه لگد مال و نادیده گرفته نشده بود . در هیچ

مقطعی از تاریخ بشر ، به دلیل محوریت پول ، اخلاق ، و منشهای انسانی هروز بیشتر از روز پیش ؛ در سلاخ خانه های دروغ و

لا ابالی گری به فنای خود نزدیک نشده بود . درهیچ مقطعی از تاریخ بشر ، تا به این اندازه که امروز بشر با آن مواجه است

ــــ ریا و تقلب ــــ به اوج شکوفایی خود نرسیده بود . و درهیچ مقطعی . . . ؛ اگر فریب ظواهر را نخوریم ، انسان از خدا دور

نیفتاده بود . و . . . و . . . و اجازه بدهید از این بحث خارج شویم . . . حتی فکرکردن به آن هم دیوانه کننده است . در یک جماله ؛

. دنیا ، دنیای خوبی نیست

8-بنظر می رسه دوران شعرهای بلند و عاشقانه بسر رسیده است و دوران شعر های کوتاه مد شده در دهه های اخیرهم که فاقد روح شاعرانگی ست
یانه ما در دورانی بسر می بریم که باید تمام این روش و ها سبک ها را داشته باشیم البته بسمت نوع آوری هم گام برداریم ؟
.
.
.

حق با شماست ؛ به این واقعیت که بشر علیرغم تلاشی که میکند به کمک تکنولوژی و ماشین ، هر روز باری را از روی دوش

خود بردارد ، اما به عینه می بینیم که با این روند یک بار را از روی دوش خود بر میدارد اما سنگینی بار جدیدی را بر روی

دوش خود احساس میکند . و غافل است که به موازات این یافته های جدید ، داشته های مهمتری را از دست میدهد . به همین

دلیل بود که در پاسخ به سئوال پیشین جنابعالی با صراحت عرض کردم که با این روند ــــ سیر در غفلت ــــ انسان امروز نه

تنها خود بلکه ، نسل و نسلهای بعد از خودرا نیز به سمت و سوی قهقرای اخلاقی و فکری سوق میدهد . باعنایت به پاسخ

بجا و شایسته جابعالی ، باز تکرار میکنم که حق باشماست . . . و انسان امروز به علت همین پایبندی های خود خواسته ، دیگر

مجالی آنگونه برای خواندن سروده های بلند بویژه ــــ عاشقانه ــــ را ندارد . اینکه بیشتر بر روی واژه ی عاشقانه تکیه و

تأکید میکنم ، به دلیل این است که نگاه انسان امروز به عشق نسبت به نسل قبل از خود دچار تغییرات اساسی شده و به

صورت های پیش پا افتاده و سطحی تری نگریسته میشود . و به هزار و یک دلیل دیگر است که انسان امروز ، اختصار را

ــــ تقریبا در همه ی زمینه ها ــــ ، ترجیح میدهد و اینگونه میشود که سروده های کوتاه ، طرحهایی شبیه طرحهای چینی

و هایکوهای ژاپنی ، رونق بیشتری می یابند که به اعتقاد بنده تا همینجا هم هنوز جای شکرش باقیست . و باید چشم به

. آینده دوخت

اما اینکه در پروسه ی گذر زمان دیگرانی بیایند و نو آوری کنند بنده بدون اینکه ــــ تزی ــــ داده باشم ، صرفا در حد یک

ابراز نظر شخصی ؛ در راستای پویایی ، با این مقوله موافقم . منوط بر اینکه بویژه در خصوص اشعار منظوم از قبیل ؛

مثنوی ، قصیده ، دوبیتی ، رباعی و بخصوص غزل که عروس اشعار ایران محسوب میشود ، به حریم قالبها و حرمت

بانییان این سبک ها لطمه ای وارد نشود . درخصوص شعر نو ، شعر سپید ، طرح و هایکو نیز داستان همین است . در

شعر نو ، درست است که دست و بال شاعر به لحاظ وزن و ردیف و قافیه ؛ بازتر از یک شاعر منظوم سراست . اما

این به آن معنا نیست که نسبت به مختصات و قالب خاص اینگونه سرایش بی اعتنا بود . اما در خصوص اشعار

کوتاه مانند طرح و هایکو ، که معمولا در سه سطر کوتاه سروده میشود ، شاعر موظف است که آنچه را در دوسطر

اول و دوم بروز داده است ، در سطر سوم و بگونه ای اصولی ، شفاف و قابل هضم به ذهن مخاطب القاء نماید

9-گاه درد و رنج ها مصیبت ها و جنگ ها نگاه انسان را عوض می کند آیا نگاه شما هم پس از درگذشت مادر بزرگوارتان عوض شده و بر سروده هایتان تاثیر گذاشته است ؟!
.
.
.

اصولا پدر و مادر از آندست هدیه های باریتعالا هستند که فقدانشان قابل جبران نیست و هیچ جایگزینی توان پرکردن این

خلاء عاطفی را ندارد . و طبیعتا تأثیر این خلاء تا مدتهای مدید بصورت تجدید خاطرات ذهن انسان را با خود درگیر خواهد

کرد . به همین دلیل پرسش جنابعالی را تأیید میکنم ؛ بویژه اینکه شما هر چند ناخودآگاه ، اما باز بازتات این خلاء در یکی

دو سروده ی بعد از ازدست دادن هر یک از این عزیزان مشهود خواهد بود . گاهی اتغاقی جامعه ی میهنی و حتی جامعه ی

فرامرزی را تحت تأثیر قرار میدهد که به فراخور نوع نگاه ما به بنی نوع بشر ، شعاع ترکش آن در یک انسان نسبت به

دیگری تفاوت دارد . به عنوان مثال ؛ شما این خبر را کنارهم بگذارید و تأثیر آنرا در درون خودتان ارزیابی کنید . . . یکی

خبر خشکسالی سومالی و دیگر این خبر که طبق سنت هرساله ، ملکه انگلیس جواهراتش را در معرض دید عموم به

نمایش گذاشت !! خوب دقت کنید که خود خواهی های بشر کور امروز اورا به کجا سوق میدهد . ظاهرا ، هردو خبر در

یکی دو واژه با هم مشترکند ؛ مادر بریتانیا جواهراتش به نمایش عموم میگذارد و مادر اهل سومالی دنده های قابل شمارش

کودکش را ! شما ننگی از این بالا تر را برای بنی تو بشر سراغ دارید ؟ حالا برویم و هی از چشم و ابروی یار بسراییم و

از روی و موی و دلبر سیمین ساق !! . . . اف بر این تمدن . . . اف بر این بشر . . . وای بر آفریقا . . . وای برمادران

! شیرده و وای برشیرخوارگان بیگناه سومالی

10آیا شما شعر کلاسیک هم سروده ایید ؟ چون می دانم تمام شعر های شما آزاد سروده شده چه نگاهی به شعر کلاسیک دارید ؟
.

.
خیر . . . بنده در زمینه ی شعر کلاسیک سروده ای ندارم . در حالیکه بسیار بسیار به این سبک علاقه دارم . اینکه

عرض میکنم علاقه دارم ؛ از ابتدای ورودم به فضای مجازی . . . چه سایت محترم آوای دل و چه سایت محترم شعر

نو ، ازمیان اینهمه شعر ــــ اعم از کلاسیک یا نو ــــ که در طول این مدت از عزیزان خوانده ام ، سه غزل متفاوت

از سه تن از شعرای همین فضا ، چنان به دلم نشست که هرسه را سپردم به یکی از دوستان که از اساتید

شایسته ی خشنویسی هستند تا با خط خوش بازنویسی کنند و امروز هرسه شعر در قابهای نفیس زینت بخش اتاق

. بنده هستند

اما درخصوص اینکه نظر بنده در مورد شعر کلاسیک چیست ؛ بنده هرگز خودم در این حد نمی بینم که در این خصوص

نظر کارشناسانه بدهم . . . اما اگر نیت این باشد که چقدر شعرا و مفارخر این بستر را از گذشته تا هنوز می شناسم

باید عز کنم که ؛

وقتی که آن شاعر و نویسنده بنام و خوش ذوق آلمانی آنطور عاشقانه از حافظ میگوید

وقتی بالای سردر سازمان ملل با سروده سعدی مزین است

وقتی که در دوسال اخیر مثنوی مولانا لقب پر فروش ترین کتاب سال آمریکا را به خود اختصاص

میدهد

وقتی که به قول یکی از شرق شناسان انگلیسی ؛ انسان به هنگام خواندن شاهنامه گذر زمان را فراموش میکند

وقتی یکی از علما میگوید ؛ در خانه ی هر مسلمان ایرانی شایسته است که در کنار قرآن و نهج البلاغه

یک جلد دیوان حافظ هم قرار گیرد . . . دیگر من نا آگاه ناتوان در این عرصه ، چه بگویم ؟

اجازه بدهید ، حالا که صحبت به اینجا رسید ، به مطلبی که در آن دورسالها خواندم و بسیار هم به دلم

خوش نشست اشاره ای بکنم . در اواخر قرن هفتم هجری و در زمان اوج اشتهار سعدی ، معاصران

و دوستداران این عزیز برزگوار بر این اعتقاد بودند که ( سعدی یعنی غزل و غزل یعنی سعدی ) این

اعتقاد و این باور تا قرن هشتم و ظهور حضرت حافظ نیز ادامه داشت . تا این که همین قوم وقتی

شاهد شکوفایی حافظ شدند ، گفتند هنور بر این اعتقادیم که سعدی یعنی غزل و غزل یعنی سعدی ، اما

حافظ یعنی ( معجزه در غزل ) البته شعرای بنام و شایسته بسیاری هریک از گوشه ای از این خاک

پاک سر بر آوردند . . . اما ، هر یک با ارزشهای خود و در جایگاه خود

از میان شعرای شایسته ی معاصر ؛ کارهای استاد بهمنی را به شکل خاصی دوست دارم و دنبال

. میکنم

11- از ناتینگا برایمان بگویید و از کشور دارالسلام

درخصوص سرکارخانم نانینگا ، در بخش دوم سئوالات ، گفتنی ها همان بود که عرض شد . . . اما ، اجازه بدهید
.
این چند جمله را هم اضافه کنم ؛

نانینگا در کشور خود از محبوبیت خیره کننده ای برخوردار است . که اینهمه نه بخاطر سروده های عمیق و

دل نشینش بویژه در میان جوانان . . . بلکه ، هم ، به خاطر منش ، متانت ، درایت و بالا تر از همه ی اینها

جسارت و موضع ضد امپریالیستی ایشان است . اگر بخواهم دریک عبارت ایشان را خلاصه کنم ، باید بگویم ؛

. که هر گز از نزدیک اینهمه زن را در یک زن ندیده بود

اما در خصوص کشور تانزانیا ؛

این کشور بعد از پیروزی بر استعمار انگلیس و کسب استقلال سیاسی ، قانون اساسی جدیدی را اعلام کرد و

در نهم دسامبر 1962 یک کشور جمهوری شناخته شد . و شخصی بنام جولیوس نیه ره ره به عنوان رئیس

جمهور انتخاب گردید . تانزانیا شرق قاره ی آفریقا قرار دارد . بعد از استقلا در سال 1962 کشور کوچکی

بنام زنگبار که در همسایگی تانگانیکا قرار داشت ، با صلاحدید دو دولت بهم پیوستند و بدین ترتیب کشور

تانزانیا شکل گرفت . کشوری وسیع با مساحت 939703 کیلومتر مربع . با جمعیتی بالغ بر 18 میلیون

نفر . آب و هوای آن به علت نزدیک به خط استوا و نزدیکی با دریا گرم و مرطوب است

نژاد مردم آن سیاه و سفید ؛ ( دو رگه ی هندی و ایرانی ) و اروپائیست . مردم تانزانیا ، پیرو دین مسیح

. و مسلمان هستند

مهمترین منابع معدنی آن الماس ، طلا ، و ذغال سنگ است . و مهمترین محصولات کشاورزی آن ، پنبه

. قهوه ، ادویه و چوبهای صنعتی ست

12- دوست من تمام گفتگوهایی که داشتم همه باز بودند تا دوستان شاعرم اگر سوالی داشتند بپرسند آیا اجازه می دهید این گفتگو هم در همان مسیر طی طریق نماید ؟

از نظر بنده بلا مانع است . در خصوص بخش آخر هم ؛ خیر . . . چیز تازه ای برای افزودن به ذهنم خطور نمیکند
سپاسگزارم از زحمتی که تحمل فرمودید ؛ و روز و روزگار برشما و خانواده ی محترم . . . خوش

تابعدبامهر

بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات