پـاییز! آمدے کہ پریشان ترم کنے؟!
دستت درست؛ آمدهای پرپرم کنے؟
اندوه غیرقابل درکےست در دلم
شاید رسیدهاے کہ خودت باورم کنے
ایمان دل به دام ُو تو طوفان وسوسه
ابلیسوار آمدهاے!؟ کافرم کنے؟
وقتی خداست جاے هرآنچہ نداشتم_
_شاید فرشتہ باشےُ و پیغمبرم کنے
انکار عشق؛ کار من سینهسرخ نیست
با سـکـر آیههات که عاشقترم کنی
شیرینَانار سرخ تو تفسیر حال من
در اوج غصّه؛ خنده وُ لطف ُو کرم کنی=۱
خنداندهای اگر چه لب دلشکسته را
ابری که از غم دل عاشق وَرم کنی=۲
حتّیٰ بهار، بندهی این عشق صادقت
باید کلاه مهر خودت را سرم کنی
پاییز من! عروس کتک خوردهی جوان
باریدهای که یاری چشم تَرم کنی؟!
داری تمام رنگ بهار و اضافهتر_
_با زرد و سرخ؛ باده به کام اِرَم کنی=۳
چکچک؛ طنین خیس قدمهات میرسد
باران نصیب قلب و لب آذرم کنی
مسلول حسرتست نفسهای خونیات
در جزر و مدِّ آه؛ چه غوطهورم کنی!
با یال سرخ و زرد تو؛ سلطان فصلها !_
دلبرترین شدی که چه با ساغرم کنی؟!
صد راز بی پدر به لبم حبس و پشت شعر
فنّ بیان شدی که سخنپرورم کنی
بین قلمرُوَت همه کس شاعری کند
تا تو دویدهام که خودت شاعرم کنی=۴
با عطسهء تو جسم غزل؛ جان گرفتهاست
هو کن؛ شفا نصیب لب شوکرم کنی
از احتراق نای تو هر قدر گفتهام
کم گفتهام، مگر که خودت اخگرم کنی
خنجر رسید اگر به لب استخوان تو
آخی نگفتهای که ستایشگرم کنی
مهیناسدیآسترکی
✍۳مهر۱۴۰۰
۴تغییر قافیه=سلیقه شخصی


