لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 16 مرداد 1405

پایگاه خبری شاعر

نقدی بر (گله از شب نکنیم)

نقدی بر( گله از شب نکنیم)
شاعر عماد بهاری
منتقد : غلامحسین جمعی

باتوجه به بکارگیری پاره ای استعاره وسمبل در این شعر، گرچه اهل فن وخبره بیش از اینجانب
اطلاع دارند . ولی بخاطر جلو گیری از بعضی شبهاتی که ممکن است در روند نتیجه گیری ها در
نزد مخاطب بوجود آید لازم دانستم ، پاره ای توضیحات را ارایه کنم.
1-شعر کوشش دیوانه واریست ، برای تعریف بی تعریف (لوییز آنتر مایو )
2-شعر ( هنر ممکن کردن نا ممکن است در کلاام ) ( منصور اوجی ) شاعرمطرح شیرازی
3- من نمی خندم اگر بادکنک میترکد ، ونمی خندم اگرفلسفه ای، ماه را نصف کند (سهراب سپهری)
4-بزرگترین نقاش معاصر جهان ( پیکاسو ) اعتراف می کند ومی گوید:
من حسرت آن را دارم که قوطی کبریتی نقش کنم که در عین حال خفاش هم باشد.
5- شعر خواب خوشی به بیداریست، / خواب خوش چیست؟ کار دشواریست ! غلامحسین جمعی
6-شاعران جهان رادیگرگونه می بینند، وبرای این دیگرگونی ، دیگر گونه سخن میگویند! به عبارتی
دیگر، دیگرگونه دیدن جهان در زبانی دیگرگونه، آشکار می شود (دکتر شمیسا- بیان)
7- شاعر چیزی را می گوید در حالی که منظورش چیز دیگریست!
8-شاعر کسی است که مخیل و تصویری و عاطفی می اندیشد و بیان می کند.
حال باتوجه به مجوعه این تعاریف میرویم ببینیم دوست وشاعرگرامی ما عماد بهاری چه می گوید
وبرای این که حضور ذهن پیدا کنیم و آن را به عنوان آینه ای درمقابل داشته باشیم طبق عرف
نقادی بر شعر مروری خواهیم داشت.
گله از شب نکنیم .

ابرها بی باران

ابرها از هم دور

چند وقتی ست که بر پیکر ماه

دست خورشید نمی بارد نور . .

و در آن سرخی چشمانِ غروب

اثر از عاطفه نیست . .

گله از شب نکنیم ،

رو سیاهیِ جهان از خویش است

این شبِ تیرۀ جانفرسا را

سحری در پیش است . .

در فرو ریختنِ اهریمن

خواب همسایۀ مرگ است ، سختی باید

تا رسد اینهمه فریاد به جائی ،

شاید . . .

دستهای یخی ات را ها کن ،

برو آنسوی خیالت از نو

همۀ پنجره ها را وا کن . .

در زمستانِ امید من و تو

گر چه شب طولانی ست . .

گر چه دل تاریک است . .

اندکی صبر،شکوفائیِ گل نزدیک است .

درود که زیباست و تامل برانگیز. زیبایی در واژه ها وساختار، وتامل برانگیز در مضامین، آخروقتی اثری زیباست ،آدم مریض نیست که ایراد بگیرد. وزن نیمایی، ولی درقالب نیمایی گرفتارنشده است. یعنی کپی برداری نگردیده اگرکسی هم بخواهدایرادبگیرد، بایدپرسید مگر قالب دیگری برای سرودن شعرنو که آهنگ بیرونی آن گوش نواز باشد سراغ دارید؟ بزرگترین حسن این سروده این است که هرجمله تورا به پیش می کشاند. هم از نظر شکلی و هم از نظر محتوایی . حسن دیگر این که، اگر یک جمله تورا یک قدم به جلو برد، همان جا رهایت نمیکند، و وارد مقوله دیگری نمی شود. و این از وحدت هدف شاعر است، یعنی شعر گیج نیست، ضمن این که چه مستقیم وچه غیرمستقیم از گذشته نیز جدایت نمی سازد، تا همواره بدانی کجا بودی ، ویا ازکجا آمده ای و به کجا می روی. ( ابرهای بی باران) خوب چرا بی باران؟ برای این که پراکنده اند! (ابرها دور از هم). و تورا گوش زد می کند که اگر باران نمی بارد بخاطر این است که ابرها پراکنده ودور ازهم هستند! بعد یک مرتبه از آسمان به زمین ات نمی زند، ( چند وقتی است که بر پیکر ماه) ( دست خورشید نمی بارد نور) باز غیر مسقیم تاکید دارد که علت نباریدن ، پراکندگی ابر، وعلت تاریکی ماه هم دستان خورشید است. وبیشتر تاکیدش روی دستهای خورشید است ! وچه زیبا از استعاره دستها استفاده کرده . وآدم را بیاد فریدون مشیری می اندازد! آن هم باا ستفاده از استعاره! تمام توضیحات بالا که از بزرگان بیان کردم. بجز بیت شعرخودم که مقصود دیگری دارم . بخاطر این است که نگویند این ابر است که جلو نور خورشید را می گیرد ویا مثلا عوامل دیگری دخیل است واین مطلب علمی نیست و هزاران دلیل دیگر بتراشند و اصلا چنین بحث هایی به نیجه نمی رسد این شاعر است که تعیین میکند دست ویا پای خورشید می بایست این کار را می کرد و حتی اگر در این نور رسانی موانعی وجود داشت باز هم این دست خورشید است که می بایستی این موانع را پس می زد . وتخیل است زیرا خورشید که دست ندارد. اصولا مثل این است که باور دارد کلیه ارزشها ازبین رفته است ویا واژگون گردیده، ابرها پراکنده اند ودست خورشید هم به کمک ماه نمی رود! واصولا همدلی وجود ندارد! حتی در چشمان غروب هم عاطفه نیست، حالا بین زمین وآسمان قرارت داده، در واقع از ابر و دستان خورشید و غروب ویا بی عاطفی غروب، سه ضلع ساخته و این سه ضلع دریک سطح نیست که آن را مثلث پنداشته ودرسطح بمانیم. شاعر اندیشه ای فراتر دارد، از ابر که نزدیک زمین است و دستهای خورشید که خیلی فاصله دارد و بی عاطفی غروب که در نزدیکی ما است، یک حجم ساخته در واقع ، از خط به سطح واز سطح به حجم رسیدن ، شعرحجمی که یک عمر دکتر یدالله رویایی فریاد میزند. یعنی اندیشه شاعرازخط و سطح عبور کرده و افق ها را در نوردیده ، وجهانی فکر میکند ، یا با کهکشان مساله دارد، مشکلاتش خانه و محله و شهر و کشور نیست ، افق دیدش بالاتر است . نگویید اصلا شاعر دراین فکرها نبوده واین ایده ها را ازخودت در می آورید، به آن هم خواهیم رسید . خوب حالا دراین حجم ضد ارزشی چه باید کرد؟ مشکل کجاست؟ ( گله از شب نکنیم) ( و سیاهی جهان از خویش است) اولا معلوم شد که مشکل شاعر جهانی است. ( سیاهی جهان ) و منطقه ای کردن آن، ویا ایراد را برگردن یک موضوع یا پارامتری دیگر غیر از خودمان انداختن فرافکنی محض است، ویا صورت مساله را پاک کردن است. خب حالا که معیارها به شکل نامطلوبی تغییر کرده کارتمام است؟! و ما باید دست روی دست بگذاریم وچون شب است وهزار مشکل دیگر، ول کنیم و بخوابیم ویا بدترازآن، خودمان رابخواب بزنیم؟ زیرا امیدی نیست؟ نه این طور نیست! شاعر می گوید (این شب تیره وجان فرسا را) (سحری در پیش است. . . . ) وچقدر با گذاشتن نقطه چین مثل قبل ، خواننده را به خوانش نانوشته ها می خواند ویا به بیان بهتری، تورا به سپید خوانی وامیدارد! وچقدر جمله (در فروریختن اهریمن) بجا نشسته است! هم به جمله بالا می تواند وصل شود به این شکل( این شب تیره ی جان فرسا را سحری درپیش است درفروریختن اهریمن) وهم با جمله های بعد می توانیم بخوانیم.( در فروریختن اهریمن، خواب همسایه مرگ است) اینکه می گویم رابطه ات را با گذشته قطع نمی کند حتی در جمله های فوق نیز مشهود است ! ! یک جمله را، هم با جمله قبل، وهم باجمله بعد، میتوانیم بخوانیم! علاوه بر بهم پیوسگی ارگانی ارزشی ومفهومی ساختار شکلی جمله هم این مطلب را تایید میکند . وکلمه (شاید . . . . .) که عده ای ممکن است زاید، ویا بخاطر تغییرآهنگ شعر لازمش دیده اند این طور نیست، و بیشتر ما را برای جبران ندانم کاری هایمان به اندیشه و امیدارد . یعنی شاید فلان ویا شاید بیسار و . . . . . . اصلا شاید تمام جمله های پیشین گفته شده تا به (شاید. . . . .)برسد. وجمله قبل آن این ادعا را ثابت می کند. من جمله راسرهم می نویسم خودتان قضاوت کنید
( تا رسد اینهمه فریاد به جایی شاید. . . . . . ) بعد میگوید : (دستهای یخی ات را ها کن) و چقدر این دست ها، ما را به دستهای خورشید رجوع میدهد که تاریکی ماه بخاطر این است که دستهای خورشید به ماه نور نمی پاشد! و بعد نتیجه می گیرد که ( برو آن سوی خیالت از نو) یعنی ما را به رفتن دعوت می کند و واژه از نو نیز خودش تامل برانگیز است ! در ماندن است که انسان یخ می زند، ومنجمله دستهایش! که مجبور است ( هایش) کند واین (ها) کردن خود تامل برانگیزتر است! هم با انرزژی و گرمای خورشید فابل قیاس است، وهم با دهان رابطه دارد، و هم با نزدیک شدن دست با دهان که خود نوعی همدلی ایجاد می شود . وآن نزدیکی دست و دهان را که فقط در موقع غذا ویا آب خوردن این دست بود که در خدمت دهان و هر دو در خدمت شکم . بلکه نه تنها ترقی کیفی کرده وبرای گرم کردن بکار می رود، بلکه دگرگون شده ، واین بار این دهان است که دست را گرم می کند ، فعل امر برو ما را به آن سوی خیال می فرستد، ونه بالا ویا پایین آن که جزیی از آن باشد . و در حوزه خیال باشد. به آن سوی خیال که نزدیکتر به واقعیت است! ویکی از کارها باز کردن پنجره ها است ! و نه یک پنجره آن هم برای خودت! پنجره ها ! تا دیدت بازتر شود وگرنه در زمستان که پنجره را باز نمی کنند چون هوای سرد وارد اتاق می شود. و شاعر بیشترین ارتباط آن سوی خیال را . با پنجره ها در ارتباط می داند ! وباز هم نقطه چین ها و نقطه چین ها و نقطه چین ها مثل پتک می خورد توی سرت تا بهوش باشی و سپید خوانی را فرامش نکنی ! و مدام و پیوسته ما را به خوانش وا میدارد ! بعد میگوید در ( زمستان امید من وتو ) و باز این دیدگاه اثبات می شود که همواره ضمن به جلو رفتن از گذشته هم نباید غافل شد. همین جمله ( در زمستان من وتو ) را هم باهم می خوانیم (در زمستان من و تو همه ی پنجره ها را واکن. . . . . ) ویا ( در زمستان من و تو گرچه شب طولانی ست ) خوب حالا که شب طولانی است و دل ها تاریک است، باید صبر کرد . واما این صبر کردن ، نه از روی نا علاجی ویا نا امیدی است . اقتضا این است . باید رفتن باز کردن پنجره، وحتی ( ها) کردن با حساب و تامل باشد. زیرا شکوفایی گل نزدیک است . چون هرچه موعد سر رسیدن قرار نزدیک تر می شود، انسان بی حوصله تر می گردد، و ممکن است حالات عادی خود را از دست بدهد، و با یارش نتواند برخورد خوبی داشته باشد ، پس لازم است صبوری خود راحفظ کند . کمترین حسن این شعر این است که ، نه دن کیشوت وار است ، که خیلی ساده لوحانه و خوشبینانه برخورد میکند، و نه مثل اوژن یونسکو آن طور بد بینانه ، که می گوید : وقتی به شخصی برخورد می کنم که از نجابت و رستگاری بشر حرف می زند فرار را بر قرار ترجیح می دهم . و میداند که نه کار من است، و نه کار تو ، بلکه کاریست که از دستان من وتو بر می آید . از اینکه مطلب کمی درهم شد پوزش می خواهم ، واین پوزش شامل به درازا کشیدن مطلب نمی شود ، زیرا این شعر هم استحقاق قلمی بهتر از این را دارد ، وهم به دلایل عدیده ای نمی توان مساله را بیشتر شکافت که فرصت نیست . وخیلی به فضا وتصویر سازی شعرنمی پردازم
همین قدر بگویم که تا جمله ششم ، همه تصویری اند. وهمچنین سه چهار جمله آخر ، آن چنان پر که
که حتی واژه خیال هم درآن دیده می شود والسلام .

بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات