لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 9 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

نقدی بر “در درک ماردوش”

بررسی یک شعر

بعد از گذشت چند دهه از آغاز شعر سپید، این نوع سرودن دچار مشکلات جدی شده است. این نوع شعر ظاهر ساده ای دارد و سرودن آن چندان دشوار نمی نماید و همین شده است بلای جانش. در گذشته شعر سپید ادامه ی راهِ شعر کلاسیک و نیمایی بود. یعنی دست و پای شاعر را باز میکرد نه این که حالا که دست و پا باز است همه بیایند شعر بگویند. همان حرفی که بزرگتر ها به ما گفته اند که وقتی سراغ نیمایی بروید که قالب کلاسیک برای گفتن حرف شما تنگ باشد و همینطور در ادامه ی این روند شعر سپید قرار دارد. این آخرین مرحله در انتخاب قالب است نه اولین انتخاب. واضح است که بعضی انتخاب دیگری ندارند. مثلا فلان خانم بازیگر هوس می کند شاعر هم باشد، خوب هنر هم که با هنر فرقی نمی کند. کدام قالب را انتخاب می کند؟
به جایی رسیده ایم که هر آدم اسم و رسم داری، بُریده ی روزنامه ای را ببَرد پشت تریبون و بخواند فریاد احسنت و آفرین بلند خواهد شد. از پهلو دستی ات بپرسی که این شعر چه داشت که تشویق می کنی، نگاهِ عاقل اندر سفیهی حواله ات بکند که خودت از خجالت آب بشوی و به زمین بروی. شده ایم همان جماعتی که در داستان لباس جدید پادشاه خوانده ایم. پادشاه لخت است و همه داریم از رنگ و طرح و دوخت لباسش تعریف می کنیم و کودکی هم اگر بگوید پادشاه لخت است چنان خرابش کنیم که حساب دستش بیاید.
از طرفی با ذره ای انصاف، می شود گفت که در این میان شعر سپید خوب هم کم نداریم. بدبختی این است که مرز این دو- لباس شیک و عریانی – باریک شده و از این روست من که یک شعر سپید خوب خوانده ام باید به دیگران هم بگویم که چرا خوب است تا معیار های انتخابم مشخص شود.
این شعر را در وبلاگ یکی از خوانندگان کارهایم خواندم و در نظر ها دیدم که به آن کم لطفی شده. در صورتی که من آن را فوق العاده موفق دیدم. شما را با کلاه تان تنها می گذارم تا قضاوت کنید.

در درک ماردوش !
قطعه
قطعه
قطعه کن
قصاب اسماعیل های بسمل شده گی
زنبور ذهن کنجکاو مرا
در پیشخوان خونی سوال های لخته شده
تقصیر از ساطور تو نیست
انگشت های اشاره درازند
و مغز های ما دیریست
گرسنگی مارهای دوش تو را درک کرده اند.
نوشته شده در جمعه 1390/04/17ساعت 20:32 توسط نعیمه حسن زاده

با یک نگاه می توان به خفقان و سرخورده گی و از همه بدتر تسلیمی که فضای شعر ترسیم می کند پی برد. این شعر سرشار از کلمات خشن است مانند: قطعه قطعه کردن، قصاب، اسماعیل (قربانی)، بسمل شدن، پیشخوان خونی، لَخته شده ، ساطور، مار گرسنه و مغز سر انسان اما با این حال فضای خشنی ندارد، برعکس یک شعر اجتماعی است که با ظرافت های شاعرانه سعی در ترسیم فضای یک اجتماع دارد.
یکی از دلایل خلاقیت، اضطرار است. اصولا تاریخ ثابت کرده که استعداد ها در تنگنا بهتر گل می کند و شرایط سخت نابغه پرور است.
در شعرِ “در درک مار دوش” نیز با یک نماد رو به رو هستیم به اسم “ضحّاک” و جالب این که در طول شعر نامی از او برده نشده است بلکه برای شناساندن ضحاک – که خود نماد است – از نماد های دیگر استفاده شده است.
شعر با یک استفاده درست از نوشتن پلکانی آغاز شده است، چیزی که در شعر سپید مرسوم است و با جهت و بی جهت و بدون در نظر گرفتن ضرورت از آن استفاده می کنند. ولی در اینجا این نوع نگارش در خدمت معنی است و عبارت قطعه قطعه کن را شاعر قطعه قطعه کرده است و حتی یک تکرار اضافه هم آورده است که این هم کاملا بجاست و بدون تناسب با معنی نیست. جالب این جاست که این تکرار نیز در شعر سپید امروز به شدت رواج دارد ولی به ندرت لازم است.
بلافاصله در خط بعد شاعر، مخاطبِ شعر را مشخص می کند و اولین پاراگراف شعر شکل می گیرد، می گوید: قطعه / قطعه / قطعه کن/ قصاب اسماعیل های بسمل شده گی / زنبور ذهن کنجکاو مرا / در پیشخوان خونی سوال های لخته شده.
“قصاب اسماعیل های بسمل شده گی” مخاطب است که من معتقدم که این عبارت می باید به صورت خطابی آورده می شد، و من جمله را با این شکل به لحاظ دستوری صحیح نمی بینم. به لحاظ دستور زبان و نیز معنی، عبارت مذکور اینگونه صحیح است: “قصابِ اسماعیل های بسمل شده!” .
یکی دیگر از ضعف های شاعران جوان هم روزگارِ ما عدم استفاده از علائم نگارشی است و گمان می کنیم که مخاطب هم شعر را به همان صورتی خواهد خواند که در ذهن ماست. در صورتی که به شکلی خواهد خواند که برایش نوشته ایم. در شعر های سپیدی که این روز ها می خوانم دیده ام که یک جمله ی خبری ساده را با سه تا علامت تعجب می نویسند یا از سه نقطه بی جهت در پایان هر جمله استفاده می کنند، ولی جایی که باید از آن علائم استفاده کرد، اینکار را نمی کنند.
اینجا اولین باب ورود به لایه دوم شعر است. استفاده از اسم خاصِِ اسماعیل که تلمیحی دارد به داستانی قرآنی که به همین خاطر شناخته شده است. اسماعیل مظهر تسلیم است. او حاضر شد آرام بشیند تا پدرش ابراهیم چاقو را بر گلویش بکشد و این نهایت تسلیم است.
بسمل شدن هم جایگاه خود را دارد و معنا را گسترش می دهد. در سر بریدن پرندگان ابتدا قسمت جلوی گردن و شاه رگ آن ها را می برند و بعد آنها را آزاد می گذارند تا پر و بال بزنند تا بمیرند، یا اصطلاحا بتپند. به این کار بسمل کردن می گویند که ریشه اش به بسم الله گفتنِ موقع سر بریدن برگردد. در ادبیات هم استفاده از این تصویر سابقه زیادی دارد. کمال خجندی در آن غزل معرف “ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند”، می گوید: بخشای بر آن مرغ که خونش گه بسمل / بر خاک بریزند و تپیدن نگذارند. حالا اسماعیل بسمل شده را در نظر بگیرید اسماعیلی را که مظهر رضایت است شاهرگ بریده اند و گذاشته اند تا دست و پا بزند.
خوب حالا قصاب اسماعیل های بسمل شده را میگوید، قطعه قطعه کن. اما چه چیز را؟ – زنبور ذهن کنجکاو مرا. – کجا؟ – در پیشخوان سوال های لخته شده.
به رابطه زنبور و قصاب دقت کنید. او موجود وِزوِزوی کوچکی است که مزاحم است. البته کار زیادی از دستش بر نمی آید و شاید دیده اید که چگونه با یک ضربه ی پهلویِ ساطورِ قصاب بر روی گوشت پِرِس می شود. ذهن کنجکاو شاعر هم که فقط خودش نیست بلکه ذهن کنجکاو نسلش است، با ضحاک شعر همین رابطه را دارد.
خوب حالا بپردازیم به مکان، قصاب برای تکه تکه کردن به پستو نمی رود، بلکه همان جا در پیشخوان این کار را می کند، یعنی در ویترین، یعنی جایی که همه ببینند که این مفهوم خیلی شعر را گسترش می دهد. این ویترون پر است از سوال های لخته شده. در ضمن به رابطه ذهن کنجکاو و سوال های لخته شده هم دقت کنید. سوال های لخته شده از زنبورِ ذهنِ کنجکاو و همینطور از اسماعیل های بسمل شده می آید. استعاره ی سوال به جای خون بسیار زیباست. چیزی که در تمام بدن قربانی جریان دارد. قصاب بعد از سر بریدنِ اسماعیل هم از آنها خلاصی ندارد، پیش رویش است به صورت لخته لخته. این تصویر در ذهن بسیار عمق دارد و در عین حال بسیار زیباست. در این خط تکرار سه حرف “خ” نیز به بالا بردن موسیقیِ درونی در راستای فضای کلی شعر کمک زیادی کرده است.
خوب پاراگراف اول شعر تمام میشود و به عقیده من قبل از پاراگراف دوم،خوب است یک فاصله به وجود بیاید. این فاصله می تواند با جا گذاشتن یک خط و یا گذاشتن نقطه در پایان جمله باشد، که خواننده را در خوانشِ شعر کمک کند.
شاعر گناه را از ساطور برمی دارد و آن را وسیله می انگارد و در عوض مقصّر اصلی را کسانی می داند که قربانی بعدی را انتخاب می کنند. این ساطور می تواند استعاره از خیلی چیز ها باشد. هر چه هست عصای دست قصاب است. اصلا قصاب است و ساطورش. اینکه ساطور چیست، به مخاطب بر میگردد که عصای دست ضحاک را چه بداند، اما شاعر آن را مقصر نمی داند. این جا من دو برداشت. تقصیر از ساطور تو نیست / انگشت های اشاره درازند. این انگشت اشاره ای که دراز است می تواند محرک باشد یعنی به قصاب فرمان می دهد که او را بکش. یعنی او خودش هم آلت دست دیگری است. و هم می تواند اشاره از دیگر قربانیان باشد که نوبت خود را به تاخیر می اندازند و دیگری را نشان می دهند.
و در نهایت به قسمت پایانی شعر می رسیم. که من این پایان بندی را بینهایت دوست داشتم مثل فیلمی که بعد از این که تمام می شود جا می خوری. حتی ناراحت می شوی که این چه پایانی بود؟ اما فیلم در مخاطب تازه شروع می شود. همین پایان است که باعث شده این نوشته ها را که می خوانید خلق شود. در پایان این شعر کاوه ای نمی آید. حتی آرزوی آمدن کاوه ای نیست. فریدونی در کار نیست. راحت بگویم هیچ معجزه ای در کار نیست و درک واقعیت، درک ضحاک است و این، پایانِ درخشانِ این شعر است. و مغز های ما دیریست / گرسنگی مارهای دوش تو را درک کرده اند.
یکی دیگر از نقاط قوّت این شعر ایهام زیبای واژه ی “مغز” است. در داستان ضحاک خوراک مارهای دوش او، مغز سر جوانان است. درمانی که شیطان به ضحاک پیشنهاد داد تا مار ها او را آزار ندهند. و اینجا یکی از وجوه ایهام همین مغز است. یعنی شکار، گرسنگی شکار چی را درک می کند و وجه دیگرِ مغز یعنی ذهن. در اینجا یعنی اندیشه های ما گرسنگی مار های تو را درک می کنند. شاعر منِ مخاطب را گول نزده که غمگین نباش که روزی ضحاک را در دماوند به بند خواهند کشید بلکه گفته واقعیت ضحاک است و مهربانانه گرسنگی مار های دوش او را درک کرده.
من نمی گویم این پایان بدون امید خوب است. ولی گاهی وقت ها درک واقعیت تلخ از امید دادن به معجزه ای شیرین ولی دروغین بهتر است و آن بیشتر حرکت ایجاد می کند تا این. معجزه شیرین یعنی بنشین کاوه بر خواهد خواست. ولی این یعنی کاوه ای در کار نیست، خودت هستی و دیگرانی مثل خودت. واقعیت هم پیش رویت ایستاده. دیگر خود دانی.
در پایان از خانم حسن زاده به خاطر این شعر زیبا و محکم تشکر می کنم و به خودم و دوستان شاعرم توصیه می کنم که با دقت تر و بی ادعا تر شعر بخوانیم و از همه مهمتر موقعی که یک اثر را می خوانیم فراموش کنیم که چه کسی آن را سروده. اگر همین شعر را یکی از نامداران شعر سپید می گفت چنان سر و صدا راه می انداختند که نگو و نپرس. ولی این شعر ها سروده می شود و دیده نمی شود و فراموش می شود. و ما به جای اینکه از خواندن شعر های خوب روزگارمان لذت ببریم، همچنان در به رخ کشاندن شعر خویش می مانیم و روز به روز نزد خودمان بزرگ تر می شویم.
بهمن صباغ زاده – مرداد 90 – تربت حیدریه

بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات