بررسی «قصّه ی رنگ پریده خون سرد»:
نیما می خواهد از عشق صحبت کند و این که عشق باعث درد و محنت در او می شود و حتّی تصوّرش چنین است که اگر کسی با او همپیمانه و همراه شود و به درستی حرف او را بفهمد و مثل او عاشق شود ، سرانجام دیوانه خواهد شد ، همچنانکه او شده است و اصلاً هم برایش خوشایند نیست و دلش می خواست که این درک را نمی داشت تا آزار نمی دید و حقّ و نا حقّی ها و بی معرفتی ها و … را تشخیص نمی داد.
این «عشق» که نیما از آن یاد می کند نباید زمینی باشد ، چه که از طرفی از کودکی با او بوده است ، و از طرفی هم از آن به عنوان همراه دیرین یاد می کند که همواره ملازم او بوده است .
« یاد می آید مرا کز کودکی
همره من بوده همواره یکی . » (ص 19)
و همچنین :
« هر کجا بودم ، به هر جا می شدم ،
بود آن همراه دیرین در پیم » (ص 20 )
و این که می گوید کودکی از من گذشت یعنی دوره ی خامی و بی تفاوتی به سر آمد و به همراه بزرگ شدن نوع برداشت و درک و فهم من هم تغییر کرد.
« مهر او بسرشت با بنیاد من
کودکی شد محو ، بگذشت آن زمن » (ص 20 )
وقتی با خود عشق مناظره می کند ،دیدن او را باعث از بین رفتن رنج و محنت می داند و خوب سیرت و خوب صورت می نامد .
« گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من
گفتمش : روی تو بزداید محن » ( ص 21 )
ولی این فهم حقیقی از حقایق عالم موجب شد که او دل آزرده و غمگین شود و عالمیان را بشناسد و از همه ی خسان کناره بگیرد .
« چون که در من سوز او تأثیر کرد
عالمی در نزد من تغییر کرد » ( ص 22 )
نیما نیز مانند دیگران تجربه کرده است که عشق در ابتدا ظاهری نیکو دارد ولی سرانجام آن ناخوشی است . مصداق این بیت حافظ :
« که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل ها »
نیما می گوید :
« عشق ، کاوّل صورتی نیکوی داشت ،
بس بدیها عاقبت در خوی داشت » ( ص 22 )
نیما بعد از آشنایی با عشق و درک سوز عشق ، در وادی یی افتاده است که همه چیز را درک می کند ،
می سوزد و از شادمانی بی نصیب می شود . از زمانی که خود را باور می کند و کودکی هایش پایان می یابد ، به خود آمده و از غفلت بیرون می آید .
« گفتم : ای غافل باید جست او
هر که باشد دوستار تست او »
امّا آن قدر در این راه ، درد و محنت می کشد که در پایان « قصّه ی رنگ پریده،خون سرد » بر همان جاهلان و غافلان عشق ، آفرین می گوید .
« بعد من آرید حال من به یاد …
آفرین بر غفلت جهّال باد »
«عشق» در نظر نیما نوع نگاه هر کسی به خداست ؛ همان راه درونی رسیدن به خدا ، آن گونه که برداشت شخصی هر فردی است . «قصّه ی رنگ پریده،خون سرد» شرح درد نیماست با توجّه به برداشت شخصی او از هستی . او همچنین در ابیات پایانی دیگران را از این که مانند او باشند، بر حذر می دارد چون به عقیده ی او هر کس این گونه بیندیشد روحش بیدار و آگاه می شود پس شکننده و آزرده می گردد .
« بیم آرید و بیندیشید ، هان ،
ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان.
پند گیرید از من و از حال من ،
پیروی خوش نیست از اعمال من » (ص 41 )
نگارنده بر این عقیده است که «قصّه ی رنگ پریده ، خون سرد» برداشتی کلّی از «نی نامه» ی مولوی است یعنی نیما نیز خواسته است مانند مولوی جهان بینی خود را اعلام کند و در جاهایی نیز شباهت هایی ، چه از لحاظ نوع بیان و چه از حیث محتوا ، در آن ها دیده می شود و به ویژه که از نظر وزن و بحر عروضی یکسان هستند.دراینجا چند بیتی رااز نظرمی گذرانیم :
نیما:
« من ندانم با که گویم ، شرح درد
قصّه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟ » (ص 19 )
مولوی:
« سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق » (ص 5 )
نیما:
« قصّه ام عشّاق را دلخون کند
عاقبت خواننده را مجنون کند » (ص 19 )
مولوی:
« نی حدیث راه پر خون می کند
قصّه های عشق مجنون می کند . » (ص 5 )
نیما:
« آتش عشق است و گیرد در کسی
کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی » (ص 19 )
مولوی:
« آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد » (ص 5 )
و همچنین :
« محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست » ( ص 5 )
نیما:
« قصّه ای دارم از این همراه خود ،
همره خوش ظاهر بدخواه خود » (ص 19 )
مولوی:
« همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید »
نیما:
« هر نگاری را به دست اندر کمند ،
می کشیدی هر که افتادی به بند
بهر ایشان عالمی گرد آمده
محو گشته ، عاشق و حیرت زده » (ص 20 )
مولوی:
« من به هر جمعیّتی نالان شدم
جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر کس از ظنّ خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من » (ص 5 )
نیما:
« رفت از من طاقت و صبر و قرار
باز می جستم همیشه وصل یار » (ص 20 »
مولوی:
« هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز ، جوید روزگار وصل خویش » (ص 5 )
نیما:
« بی تو یک لحظه نخواهم زندگی ،
خیر بینی باش در پایندگی ! » (ص 21 )
مولوی:
« روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست » (ص 5 )
نگارنده بر خلاف گفته کسانی که معتقدند نیما اهل عرفان نیست بر این باور است که نیما اهل عرفان است ، البته ممکن است که این توجّه به مسائل عرفانی مربوط به دوره ی رمانتیسم او باشد و در دوره های دیگر کمرنگ تر باشد.
از آنجا که ذات بشر خداجوست و فطرتاً به دنبال اصل و مبدأ خود می گردد ، پس در مورد نیما نیز که شاعری با روحی لطیف است ، قطعاً چنین خواهد بود .
شاید از نظر او دوره ی بازی با کلمات سر آمده است و کاربرد کلمات رمزی ، آن چنان که در شعر سنّتی است ، مزاحم رساندن معنی و دریافت پیام باشد امّا این دلیل نمی شود که نیما عارفانه نمی اندیشد و یا با عرفان مخالف است .
در هیچ دوره ای اندیشه ی عرفانی پایان نمی یابد چون عرفان یعنی شناخت خدا از طریق دل و در عرفان راههای رسیدن به خدا بسیار زیاد است و هر فردی به گونه ای خدا را می بیند و به او نزدیک می شود ، امّا فقط عدّه ی اندکی در این راه به چیزهایی می رسند که از ادراک آنها همواره در تب و تاب هستند و می سوزند .
«حدیث شریف از پیامبر گرامی اسلام(ص):
الطریق الی اللهِ بعددِ نفوسِ الخلایق، و یا اَنفاس الخلایقِ.
راه رسیدن به خدا به شمار هر تن از آفریدگان یا به شمار هر دمی از دم های آفریدگان است.» (خیرخواه،1386/115)
در ادامه، نیما می گوید من مردم را به آنچه که معتقد بودم ، راهنمایی و ارشاد کردم امّا حتّی دانایان و صاحبان فهم و معرفت آن را نپذیرفتند و مرا آزردند .
« عشق با من گفت : از جا خیز ، همان ،
خلق را از درد بدبختی رهان !
خواستم تا ره نمایم خلق را ،
تا ز ناکامی رهانم خلق را ،
می نمودم راهشان ، رفتارشان ،
منع می کردم من از پیکارشان .
خلق صاحب فهم صاحب معرفت
عاقبت نشنید پندم ، عاقبت ،
جمله می گفتند او دیوانه است .
گاه گفتند : او پی افسانه است »
نیما همچنین اهانت ها و جور و جفاها و سرزنش ها را نقطه ی عطفی می داند که موجب آفرینش شعر «قصّه ی رنگ پریده ، خون سرد» شده است .
« الغرض ، این مردم حق نا شناس
بس بدی کردند بیرون از قیاس ،
هدیه ها دادندم از درد و محن ،
زان سراسر هدیه ی جانسوز ، من
یادگاری ساختم با آه و درد ،
نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد . »
گویی نیما مانند مولانا به این نتیجه رسیده است که نور حق در همه جا آشکار است امّا چشم خلق کور است و اینکه هر کسی به نوعی به حق می رسد .
مولانا می گوید :
« سرّ من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش راآن نور نیست»(مثنوی معنوی،بامقدّمه قدمعلی سرامی/5)
نیما می گوید :
« هدیه این بود از خسان بی خرد
هر سری یک نوع حق را می خرد
نور حق پیداست ، لیکن خلق کور ،
کور را چه سود پیش چشم نور ؟ » (ص 29 )
همین طور اعتقاد نیما چنین است که تنها برخی افراد به آن شناخت و معرفت می رسند و همه ی مردم از آن بهره ای ندارند و کاملاً اشتباه است که برای یافتن صدف سراغ هر جویی و آبی رفت و فقط باید به دریا رجوع کرد.
« ای دریغا از دل پر سوز من !
ای دریغا از من و از روز من !
که به غفلت قسمتی بگذاشتم ،
خلق را حق جوی می پنداشتم
من چو آن شخصم که از بهر صدف
کردم عمر خود به هر آبی تلف »
وقتی مسیر نیما با دیگران متفاوت است و هیچ کس حرف او را درک نمی کند و با او همراه نمی شود ، او نیز از آنها بیزاری و احتراز می جوید و سیر و سلوک او همواره سوی دوست می گردد .
« عاشقم من بر لقای روی دوست ،
سیر من همواره ، هر دم ، سوی اوست .
پس چرا جویم محبّت از کسی
که تنفّر دارد از خویم بسی ؟ » (ص 30 )
و همچنین
« ای بسا شرّا که باشد در بشر ،
عاقل آن باشد که بگریزد ز شر ،
آفت و شرّ خسان را ، چاره ساز ،
احتراز است ، احتراز است ، احتراز » (ص 30 )
نیما روستاییان صادق و بی ریا و ساده لوح را می ستاید و آنها را به عاشق شدن نزدیک تر می داند تا شهریان پر فریب و نیرنگ را. او عاشق را سبب آگاهی خود و در نتیجه ی نفرت از شهریان می داند .
« جان فدای مردم جنگل نشین !
آفرین بر ساده لوحان ، آفرین !
شهر درد و محنتم افزون نمود
این هم از عشق است ، ای کاش او نبود ! …
او مرا نفرت بداد از شهریان ،
وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟ »
در جایی نیما خود را مخاطب قرار می دهد که زندگی شادی کردن و خوشی است ، چرا دائم در ناله و افغان هستی ؟
« … دائماً تنهایی و آوارگی ،
دائماً حیرانی و بیچارگی
دائماً نالیدن و بگریستن
نیست ای غافل ! قرار زیستن . » (ص 34 )
و خودش را لایق ملامت و تمسخر می داند و چون از دست خود ناراضی است،با ناراحتی می گوید:
« با چنین اوصاف و حالی که تراست
گر ملامت ها کند خلقت رواست …
گرد آیید و تماشایش کنید ،
خنده ها بر حال و روز او زنید . »
امّا دلیل این درد و رنج را در عاشقی خود می داند و گویی به آن راضی است .
« عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم ،
عاشقی را لازم آید درد و غم » (ص 35 )
او می گوید : من چون بر خلاف میل دیگران سخن می گویم آنها حق دارند که مرا دیوانه بخوانند . اگر چه این حرف را با طعنه به مردمانی که چنین می اندیشند ، بیان می کند .
« راست گویند این که : من دیوانه ام ،
در پی اوهام یا افسانه ام ،
زان که بر ضدّ جهان گویم سخن
یا جهان دیوانه باشد یا که من.
بلکه از دیوانگان هم بدترم
زان که مردم دیگر و من دیگرم . »
نیما در هستی و دنیا تعمّق و تأمّل می کند و هر چه بیشتر دقّت می کند بیشتر عاشق می شود و پر از شور و شر می گردد . و در نهایت باعث ایجاد درد و سوزش در عمق وجودش می شود . شاید این شور و دلهره و درد در درون نیما حاصل از وجود رازی است که در هستی و طبیعت جاری است .
« هر چه در عالم نظر می افکنم ،
خویش را در شور و شر می افکنم
جنبش دریا ، خروش آب ها ،
پرتو مه ، طلعت مهتاب ها ،
ریزش باران ، سکوت درّه ها ،
پرش و حیرانی شب پرّه ها ،
ناله ی جغدان و تاریکی کوه ،
های های آبشار با شکوه ،
بانگ مرغان و صدای بالشان
چون که می اندیشم از احوالشان :
گوئیا هستند با من در سخن ،
رازها گویند پر درد و محن ،
گوئیا هر یک مرا زخمی زنند
گوئیا هر یک مرا شیدا کنند . » (ص 36 )
شاید نیما از نابودی و پوچی دنیا در هراس است و متعجّب است که چرا دیگران به آن تکیه کرده اند و به مبدأ اصلی که تکیه گاه واقعی است توجّهی ندارند .
« من ندانم چیست در عالم نهان
که مرا هر لحظه ای دارد زیان
آخر این عالم همان ویرانه است
که شما را مأمن است و خانه است » (ص 36 )
« … درد عالم در سرم پنهان بود
در هر افغانم هزار افغان بود » (ص 37 )
نیما درد خود را از جنس درد عامّه ی مردم نمی داند ، و نوع نگاه خود را که همان عشق است مایه ی آزار خود می داند .
« نیست درد من زنوع درد عام ،
این چنین دردی کجا گردد تمام ؟
جان من فرسود از این اوهام فرد،
دیدی آخر عشق با جانم چه کرد ؟ » (ص 37 )
این عشق که در جان نیما خانه کرده است آن قدر او را می آزارد که آن را خصم بد کردار و بد کیش می نامد و خطاب به جان خود می گوید :
« گر نگویی ترک این بد کیش را
خود ز سوز او بسوزی خویش را
چون که دشمن گشت در خانه قوی ،
او که در دم بایدت زانجا روی
بایدت فانی شدن در دست خویش ،
نه به دست خصم بدکردار و کیش . » (ص 38 )
چیزی که کاملاً روشن است مبالغه ی نیما در مورد روشن بینی اش است که به وسیله عشق صورت گرفته است و بارها و بارها این مسئله را ذکر می کند که عشق مرا آن چنان بیدار ساخته است که مسائلی را احساس می کنم که باعث درد و رنج و آزردگی خاطر من می گردد و به همین جهت نهایتاً عشق را پر فتنه و بد خو و سبب ذلّت و اندوهش می داند .
« سوختم تا عشق پر سوز و فتن
کرد دیگرگون من و بنیاد من
سوختم تا دیده ی من باز کرد ،
بر من بیچاره کشف راز کرد
سوختم من ، سوختم من ، سوختم ،
کاش راه او نمی آموختم ! » (ص 39 )
او عشق را عامل بیداری و هوشیاری مداوم و تشخیص حقّ و باطل می داند و وقتی هم کسی حقّ و نا حق را شناخت، همواره در عذاب خواهد بود .
تفاوتی که در مولانا و نیما احساس می شود این است که مولانا نغمه های عشق را آتش می داند امّا آتشی که هر کس نداشته باشد ، نابود است و از کفش رفته است ، امّا نیما « قصّه ی رنگ پریده » ی خود را که شرح عشق و سوز و درد آن است آتش می داند امّا همواره همگان را از آن بر حذر می دارد و حتّی خواندن چنین قصّه ای را ممنوع می کند چون تصوّر می کند جثّه ها تاب سوزش را ندارند . این بدین معناست که مولانا در راه عشق و عرفان الهی در کمال و غایت است ولی نیما در راه عشق بی طاقت است و تحمّل پیمودن این راه را ندارد و در منزل ها و مراحل اوّلیّه آن مانده است .
مولانا پیرو مرادی را می ماند که همگان را تشویق می کند تا وارد حلقه شوند امّا نیما همواره از درد و سوز و ناخوشی های آن صحبت می کند . ظاهراً نیما مریدی است که هنوز مقام مرادی برای او زود است.
نیما از پیش رفتن در وادی عشق هراس دارد و بارها از دوره ی خامی و بی تجربگی یاد می کند و بر آن افسوس می خورد . دوره و زمانی که چشم دلش باز نشده بود و معرفتی نیافته بود و اعتقادش بر این است که فکر ساده، درکش هم کم است پس کمتر در رنج و اندوه است .
« ای دریغا روزگار کودکی
که نمی دیدم از این غم ها ، یکی ،
فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
شادمان با کودکان دم می زدم . » (ص 40 )
نیما به این امید است که همه چیز در دنیا گذرا است و می گذرد و در مورد خودش هم می گوید : با وجود همه سوزها و محنت کشی ها عمر من نیز می گذرد و پایان می یابد چه سخت بگیرم و چه آسان . شاید مرگ و فنا شدن را باعث آرامش و آسایش خود می داند .
« … بگذرد ایّام عشق و اشتیاق
سوز خاطر ، سوز جان ، درد فراق …
خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت ،
بگذرد هم عمر این شوریده بخت » (ص 41 )
پس غم و اندوهی که فضای « قصّه ی رنگ پریده » را مه آلود کرده است ، همان فضای درونی دل نیما و نوع نگاه او به عالم است .
در پایان نگارنده اضافه می کند که این نه تنها برداشت من است که نیما اهل عرفان و طریقت است بلکه خود وی در« دفتر یادداشت های روزانه » نقل کرده است :
« در رباعیّات به طور مجمل بیان احوال خود را کرده ام . حقیقت مسلک خود را که طریقت است به اشاراتی گفته ام . » ( سیروس طاهباز/791)
« یک چند به گیرو دار بگذشت مرا
یک چند در انتظار بگذشت مرا
باقی همه صرف حسرت روی تو شد
بنگر که چه روزگار بگذشت مرا » (ص 793 )
« گفتم که مرا خانه شد اندر تک و تاب
از عشق خراب ، خانه اش باد خراب
خندید و بگفت خانه من دل توست
کسی با دل خود به کینه ننشست و عتاب»(ص 795 )
«گفتم : صنما عمر منی ، برد شتاب
گفتم : تو چنان بخت منی ، رفت به خواب
گفتم : همه در عشق تو بسته است دلم
تو عشق منی ، خنده زد و گشت عذاب » ( ص 795 )
« رندی چه بود دل سوی او با ختن است
پس دل ز همه غیری پرداختن است
نا ساختن است در کار و جد
با نیک و بد وی همه در ساختن است » (ص 800 )
« گفتم ستمت ؟ گفت ستم ، کیش من است
گفتم کرمت ؟ گفت که درویش من است
گفتم به چنین خوی مگیر از من جان
خندید که دیری ست که در پیش من است » (ص 801 )
« یک جمع برآنند که گردند به نام
یک جمع بر آن که بهره گیرند به کام
من بر سر آنم که گرم دست دهد
دانم که در این شبت کجا هست مقام » (ص 844 )
« گفتم عشقت ، گفت خراجت از من
گفتم غم آن؟ گفت علاجت از من
گفتم چه مرا به کف از این باشد ؟گفت :
بازار سخن چنین رواجت از من » (ص 855 )
سراسر رباعیّات نیما همان طور که خودش گفته است پر است از نشانه هایی از مسلک عرفانی او و بیانگر طریقتی است که او بدان اعتقاد دارد.
(شجیعی)
بخش نقد ادبی | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











