حرکت بي پرواي “فروغ” به سمتِ روشنِ “عشق”
در شعر او زن موجودي است که بر خلاف گذشته و با جسارت از عشق سخن مي گويد. و نامطمئن است مانند«در سايه بي اعتبار عشق» معشوق هايش را به چالش مي کشد و بين معشوق ها و مردها تفاوتي نمي بيند و آنان را به باد انتقاد مي گيرد. او آزرده مي شود از اين که به عنوان يک ابزار به او بنگرند و معتقد است که مردان سنتي جهان او به دنبال ارضاي نيازهاي جنسي خويش اند.
زن شعر او به دنبال لذت جنسي و خواهان خودآگاهي جنسيتي است و از کارکردهاي سنتي که براي زن قائل هستند فرار مي کند. او ديگر خشنودي زن مدرن را در کارکرد هاي زيستي (ازدواج، باروري، پرورش فرزند و مادري) نمي داند.(درويش پور/زن ايراني …) نگاهش به عشق، نامطمئن، بي اعتماد و بي ثبات است:
«درخت کوچک من / به باد عاشق بود / به باد بي سامان / کجاست خانه باد؟ / کجاست خانه باد؟» (شعر «ميان تاريکي» از کتاب «تولدي ديگر»)
فروغ مي گويد:
«ديدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک مي خورد / ديدم که حجم آتشينم / آهسته آب شد / و ريخت، ريخت، ريخت / در ماه، ماه به گودي نشسته، ماه منقلب تار / در يکديگر گريسته بوديم / در يکديگر تمام لحظه بي اعتبار وحدت را / ديوانه وار زيسته بوديم». ( شعر «وصل» از کتاب «تولدي ديگر»)
عشق او زود گذر است. لحظه اي از انبساط آن ترک مي خورد و لحظه اي ديگر آب مي شود.
فروغ در شعر «معشوق من» در کتاب «تولدي ديگر» دست به وصف معشوق خود مي زند. آن معشوق سنتي و ماندگار را پس مي زند آن جا که مي گويد: «مردي است از قرون گذشته / يادآور اصالت زيبايي / او مثل يک سرود خوش عاميانه است / سرشار از خشونت عرياني». معشوقش را انساني ساده و امروزي توصيف مي کند – گرچه پس زمينه هايي از اصالت يک شاهزاده را به همراه دارد– که «يک ظرف بستني و يا يک بند رخت را با خلوص دوست مي دارد».
در «عروسک کوکي» فروغ نگاه به زن را به عنوان يک وسيله به نقد مي کشد. آن زن اسطوره اي و اثيري را که در ادبيات ما هم بسيار وجود دارد، چون يک عروسک کوکي مي خواند. زني که خاموش است و با صدايي کاذب و بيگانه، به دروغ فرياد مي زند: «دوست مي دارم».
ديگر نمي توان در آغوش يک مرد همچون« ماده اي زيبا» بود. زيرا اين تصوير در ذهن او شکسته است و او تابوهاي جنسيتي را در شعرش مي شکند. حرکت از نقش يک زن اثيري تا يک زن لکاته ادامه مي يابد. اما آيا زن امروز يکي از اين دو فرم است؟! زن امروز نه لکاته است و نه اثيري. زني است که همان طور که مي تواند زندگي کند، مي تواند دوست بدارد و با آگاهي تن و روح خود را درگير عشق کند. آن جا که فروغ مي گويد: «مي توان با سکه اي ناچيز ايمان يافت» در واقع در حال تخريب آن نگاه سنتي به زن لکاته است.
تجربه ی زيستن
در نظر فروغ ديگر نمي توان همچون اين بيت: «مي توان در حجره هاي مسجدي پوسيد / چون زيارتنامه خواني پير»، از دنيا بريد. بايد وارد اين جهان شد و تجربه بودن و زيستن را آزمود. زن مدرن ديگر «چون صفر در تفريق و جمع و ضرب» حاصلي پيوسته يکسان ندارد. او گر چه سر در گم و متزلزل است و هر گامي که بر مي دارد، شايد دچار اشتباه مي شود اما در دنياي مدرن خبط و اشتباه قابل پذيرش است. اشتباه کردن به معني اين است که شک بکني، شکست بخوري و نقاط ضعف آدمي را نشان بدهي. اما باز هم از جاي برخيزي و حرکت کني. زن امروز دمدمي مزاج، خام دست و در حال فرم بخشي و آفرينش تصويري تازه است. اما در حال تجربه کردن دنيا به روشي نو است. فروغ در آخر اين شعر مي گويد: «مي توان همچو عروسک هاي کوکي بود / با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد / مي توان در جعبه اي ماهوت / با تني انباشته از کاه / سال ها در لا به لاي تور و پولک خفت / مي توان با هر فشار هرزه دستي / بي سبب فرياد کرد و گفت / آه، من بسيار خوشبختم».
گام نهادن بر زمين خاکي
نگاه فروغ نگاهي زميني است و خود را متعلق به اين دنيا مي داند و اظهار مي کند که روي خاک مي زيد. او از تقدس مي گريزد و با رها کردن تار و پودهاي الوهيت همه چيز را زميني و عقلاني جلوه مي دهد.
نام يکي از اشعار وي در کتاب «تولدي ديگري»، «روي خاک» است. و با اين ابيات شروع مي شود: «هرگز آرزو نکرده ام / يک ستاره در سراب آسمان شوم / يا چو روح برگزيدگان / همنشين خامش فرشتگان شوم / هرگز از زمين جدا نبوده ام / با ستاره آشنا نبوده ام»
همان طور که دورکيم مي گويد آسمان از خدايان تهي شده است، (دورکيم/ص206) انسان به دنبال جهاني است که با مشاهده قابل دسترس است و او به مدد استعدادهاي خود است که حرکت مي کند. انسان مدرن با اين که با از دست دادن ايمان خود به نوعي افسردگي و کاهش سرزندگي هم چون افت دما اخلاقي رسيده است،(دورکيم/ص205) اما خدايان را به چالش مي کشد. در همه چيز شک مي کند و اين شک شروع يک حرکت است. ترديد مي کند به آن چه که تا پيش از اين احساس مي کرد در آسمان ها وجود دارد. چشمان او از آسمان به زمين مي آيد و او اکنون در پي همه چيز به جاي ايمان، در زمين است. علاقه اي به فرشتگان و برگزيدگان ندارد و به دنبال هيچ قهرماني نيست. چون خود اوست که امروز آسمان ها را پر مي کند.
«کدام قله، کدام اوج؟ / مرا پناه دهيد اي چراغ هاي مشوش». (شعر«وهم سبز» از کتاب«تولدي ديگر») از روشنايي که دين براي او داشته مي گريزد و به چراغ هايي نامطمئن پناه مي برد. به دنبال هيچ اوج قله اي نيست. هستي را هستي بيمار مي نامد و در يکي از اشعارش مي گويد: «ما بر زميني هرزه روييديم / ما بر زميني هرزه مي باريم / ما هيچ را در راه ها ديديم». ( شعر«در آبهاي سبز تابستان» از کتاب«تولدي ديگر») و درست است که به هيچ مي رسد اما باز هم به دنبال همين هيچ مي دود و سرگردان است.
مرگ اسطوره
فروغ در شعر «کسي که مثل هيچ کس نيست» سخن از قهرماني به ميان مي آورد که مافوق آن قهرماني است که همه منتظر او هستند. بدين صورت يک قهرمان را مي شکند و قهرماني ديگر مي سازد، که با اين که همه منتظر او هستند اما او نمي آيد. در واقع او قهرمان پروري را بي اعتبار مي کند و با اين کار متعالي بودن و جبر قانون را بي اعتبار مي سازد. (رستره پور/چهارصد …) قهرمان او آن چنان زميني است که مخاطب با خود مي انديشد: آيا واقعاً اين قهرمان است؟! پس چرا کاري خارق العاده انجام نمي دهد؟ قهرماني که «پپسي قسمت مي کند / باغ ملي را قسمت مي کند / شربت سياه سرفه را قسمت مي کند / و هر چه را که باد کرده باشد قسمت مي کند / و سهم ما را هم مي دهد». آن کسي که مي آيد کس ديگري است و نه آن قهرماني که ما منتظرش بوديم. او زميني است و نه آسماني.
فروغ در شعر خود از واژه رسولان و پيغمبران بسيار استفاده مي کند. اما به هيچ کدام ايمان ندارد و آسمان را هم پر از دروغ مي بيند: «وقتي در آسمان دروغ وزيدن مي گيرد / ديگر چگونه به سوره هاي رسولان سر شکسته پناه آورد؟» (دفتر شعر«ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد»)
در شعر «پنجره» باز هم از شک و ويراني نگاه انسان مي گويد: «پيغمبران، رسالت ويراني را / با خود به قرن ما آوردند / اين انفجارهاي پياپي / و ابرهاي مسموم / آيا طنين آيه هاي مقدس هستند؟»
سرگشتگي براي يافتن هويتي جديد
فروغ فرخزاد در شعر خودي را نشان مي دهد که در پي هويتي فردي است. همين فرد گرايي در انسان مدرن است که او را از سنت و هر چيز قدسي که جمع گراست گريزان مي کند. او همانند انسان مدرن تنهاست.(موذن/جايگاه …) و اين تنهايي را در شعر خود فرياد مي زند. در شعر «آن روزها» از کتاب «تولدي ديگر» مي سرايد: «و دختري که گونه هايش را / با برگ هاي شمعداني رنگ مي زد / آه / اکنون زني تنهاست / اکنون زني تنهاست».
او با حسرت از روزهاي گذشته، «روزهاي سالم سرشار»، «روزهاي جذبه و حيرت» ياد مي کند. روزهايي که بويي از مادر، خانواده و جمع دارند. او زني تنهاست که مي خواهد تنها بماند و تنها زندگي کند. جسارت فروغ در اعتراف به تنهايي بسيار همانند شجاعت انسان مدرن است که با هر وجهي از زندگي خويش خود را تنها مي بيند.
چرا مي گويم فروغ جسور است چون او عليرغم تمام سنت هايي که با آن رشد کرده بر خلاف زنان گذشته نه تنها توانايي سخن گفتن از عشقي بي قرار و بي ثبات را دارد، در عين حال در شعر خود نشان مي دهد که بر تن و جسم خود نيز نگاهي متفاوت دارد. او بلوغ را در خود مي فهمد و آگاه به تغيير چيزي است.
«آه، من پر بودم از شهوت – شهوت مرگ / هر دو پستانم از احساسي سرسام آور تير کشيد / آه / من به ياد آوردم / اولين روز بلوغم را / که همه اندامم / باز مي شد در بهتي معصوم / تا بيامزد با آن مبهم، آن گنگ، آن نامعلوم» ( شعر«دريافت» از کتاب «تولدي ديگر»)
آميزش با نامعلوم يعني فرار از گذشته معلوم. همان طور که براي انسان مدرن هيچ مدينه فاضله اي وجود ندارد و در دنيا غريب و تنهاست. نگاه بي ثبات و سرگردان و نامطئن فروغ را در اين ابيات مي بينيم: «در شب کوچک من دلهره ويراني است»،( شعر«بادما را خواهد برد» از کتاب«تولدي ديگر»)
«و بر اين بام که هر لحظه در او بيم فرو ريختن است»،(همان) «لحظه اي و پس از آن، هيچ!» .(همان)
او در پي خوشبختي است که ديرپا و زود گذر است: «در سايه اي خود را رها کردم / در سايه بي اعتبار عشق / در سايه فرار خوشبختي / در سايه ناپايداري ها» (شعر «در آب هاي سرد تابستان» از کتاب «تولدي ديگر»)
همان طور که در ذهن او انديشه حرکت به جلو زنده است اما در شعر «وهم سبز»، به تلخي اعتراف مي کند که پيش نرفته است. زني که مأيوس است و اميدي به يافتن آرامشي که زنان ديگر دارند ندارد. او در برزخي غرق کشمکش است. از آن تصاوير مطمئن و ثابت گريخته است اما هويتي جديد نيافته و اين همان تصوير زني است که در حال تقلا کردن بين سنت و مدرنيته است: «و يأسم از صبوري روحم وسيعتر شده بود / و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ / که بر دريچه گذر داشت، با دلم مي گفت / نگاه کن / تو هيچ گاه پيش نرفتي / تو فرو رفتي».
فرديت و مفهوم وطن پرستي
مفهوم مدرنيته سخت با فرديت گره خورده است. در جوامع مدرن، مبناي تنظيم روابط اجتماعي، توجه به هويت فردي و شخصيت مستقل است. از آن جايي که رشد فردگرايي در زنان باعث تغيير نقش جنسي آنان مي شود شاهد تحولي وسيع تر نسبت به مردان، در زنان هستيم. مردان نقش جنسي خود را با فرد گرا شدن تغيير نمي دهند.(درويش پور/زن ايراني …)
همان طور که در ابياتي که در بالا ذکر کردم ما شاهد آن هستيم که در شعر فروغ هم اين اتفاق افتاده است. زن شعر او با يافتن هويت فردي ديد متفاوتي به جسم خود پيدا کرده و نقش هاي سنتي جنسيت خود را کنار زده و به دنبال جايگاه جديدي است. اين فردگرايي به معناي استقلال اقتصادي، خودآگاهي زنان و پايان بخشيدن به نگاه به زن صرفاً به عنوان مادر، همسر و جنس دوم و به رسميت شناختن تسلط و تملک زن بر بدن خود است.
در شعر «اي مرز پر گوهر» که در کتاب «تولدي ديگر» است ما شاعري آگاه را مي بينيم که به همه ي قيد و بندها و محدوديت ها معترض است. شعر با اين ابيات شروع مي شود:
«فاتح شدم / خود را به ثبت رساندم / خود را به نامي، در يک شناسنامه، مزين کردم / و هستيم / به يک شماره مشخص شد / پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران.»
پس از آن فروغ در تمام ابيات اين شعر با کنايه از عدد 678 نام مي برد. او از «آغوش مهربان مام وطن، لالايي تمدن و فرهنگ و جق جق جقجقه ي قانون» خيالش راحت است. چون حالا او را نه با نامش که با شماره ي 678 مي شناسند. هر کاري که بخواهد انجام بدهد اين شماره اش است که به آن نياز دارد نه هيچ چيز ديگر. در ابيات اين شعر فروغ چندين بار به کنايه واژه هايي را تکرار مي کند:
«من مي توانم از فردا / در پستوي مغازه ي خاچيک / بعد از فرو کشيدن چندين نفس، ز چند گرم جنس / دست اول خالص / و صرف چند باديه پپسي کولاي ناخالص / و پخش چند يا حق و يا هو و وغ وغ و هوهو / رسماً به مجمع فضلاي فکور و فضله هاي فاضل / روشنفکر / و پيروان مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپيوندم.»
فروغ مي گويد چون توانسته ام شناسنامه اي با يک شماره در سرزمينم داشته باشم پس الآن «وطن پرست غيوري» به حساب مي آيم که «سهمي از ايده آل عظيمي که اجتماع / هر چهارشنبه بعد از ظهر، آنرا / با اشتياق و دلهره دنبال مي کند / در قلب و مغز خويش داشته باشم» اين شعر از کنايه ها و ريشخند هاي فروغ از روشنفکران تازه به دوران رسيده و انسان هاي ناسيوناليست و مکتب گراي زمان خود سرشار است.
صورت و محتواي نو
آن چه شعر او را بسيار جذاب مي کند استفاده از واژگان امروز مثل راديو، شناسنامه، کارخانجات عظيم پلاسکو، روزنامه، فسفر، ايستگاه و … است. اين واژه ها را بسيار زيبا در پيوند با کلمات ديگر مي آورد و باعث مي شود زبان شعري او زباني راحت و در عين حال دشوار جلوه کند. زبان شعر او زبان محاوره است و اين سبب مي شود مخاطب شاعر را جزيي از خود ببيند و بخواهد که با او همراه شود. (اکبرياني/فروغ …)
از آن جايي که هم مضمون و هم فرم شعر او مدرن است ما در محتوا شاهد آن هستيم که بحران انسان امروز به تصوير کشيده مي شود. بحران هويتي، فرهنگي، اجتماعي، ايدئولوژيک، حقوقي و… همين مسئله شعر او را شعري اجتماعي کرده است و شايد واقعا به گفته آقاي سيد علي صالحي وجدان فروغ «وجداني جامعه گراست که به ادراک و عاطفه مفهومي نو مي بخشد.».
او در شعر خود از قطعيت سخن نمي گويد و ما با نسبيت ها مواجه هستيم.(اکبرياني/فروغ …) او عصيان گر است. به عنوان يک زن و يک انسان در برابر تمام امواج سختي هاي جامعه خود طغيان کرده است. ولي به باور و يقين نرسيده است. همان طور که بحران هويت انسان مدرن را به ترسيم مي کشد، با قطعيت و مطلق انگاري هم مبارزه مي کند. مي خواهد آزاد باشد. اما دنياي اطراف او نمي گذارد. پس با آن ستيز مي کند.
در اشعاري که در متن مقاله ذکر کردم نشان دادم که او قهرمان پرور و اسطوره ساز نيست. اين اسطوره نداشتن از نشانه هاي مدرن شدن اوست. شعر فروغ شعري چند صدايي و چند بعدي است(اکبرياني/فروغ …) که ما، در آن به چالش کشيدن همه باورهاي محکم را مي بينيم. اين شعر چند صدا ماندگار است. او هيچ بايد و نبايدي را نمي پذيرد و اشعار انتقادي او به هيچ ايدئولوژي نمي رسد و وي در تلاش نقد دنياي خود مي باشد.
انسانيت فروغ در حال کشمکش با سنت هاست، در حال بال گشودن به سوي آن چه که نمي شناسد اما طالب آن است.گرچه گاه شکست مي خورد ولي برخاستن براي او دشوار نيست و اين از ويژگي هاي زن مدرن است. وقتي که مي سرايد: «پرنده اي که مرده بود» از شکست خوردن مي گويد اما پس از آن به سرعت اضافه مي کند:
«به من پند داد(مبارزه)، که پرواز را به خاطر بسپارم(پيروزي)»
«نهايت تمام نيروها پيوستن است، پيوستن به اصل روشن خورشيد(نتيجه)»
زن مدرن شعر او متعلق به هيچ دوره و شرايط خاصي نيست. ويژگي هاي اين زن همان طور که در پنجاه سال پيش وجود داشت، در زمان حال هم زنده است. عليرغم اين که شعر او در دوران گذشته مورد استقبال گروه نه چندان وسيعي بود امروزه مي بينيم که اشعارش را انسان هاي بيشتري مي خوانند. چون شعر او شعر هميشه است و به دوران خاصي تعلق ندارد.
منابع
1) مقاله مدرنيته را چگونه مي فهمم؟ / مصطفي ملکيان / فرهنگ و انديشه/روزنامه ايران / شنبه 2 ارديبهشت 1385
2) تعاريف سنت و مدرنيته / وبلاگ معنويت و عقلانيت / www.manaviat.blogfa.com
4) زن ايراني در برزخ سنت و مدرنيته؟ / مهرداد درويش پور / برگرفته از سايت www.gooya.com
5) احساس مذهبي در عصر حاضر / اميل دورکيم / مترجم:سارا شريعتي / مجله جامعه شناسي ايران / دوره پنجم، شماره 2، تابستان 1383
6) وصف هاي فروغ فرخزاد / شفيعي کدکني / مجله بخارا / شماره 44 / برگرفته از وبلاگ
www.sibestaan.malakut.org
7) فروغ مدرن تر از شاملو / محمد هاشم اکبرياني / برگرفته از وبلاگ قابيل(مجله داستان و شعر) به آدرسwww.ghabil.com
8) چهارصد سال ديوانگي / لورا رستره پور / ترجمه رباب محب / برگرفته از وبلاگ www.ghalamrow.com
9) جايگاه انسان در ادبيات مدرن / عباس مؤذن / برگرفته از وبلاگ www.pendar.net
10) مجموعه اشعار فروغ فرخزاد / کتاب تولدي ديگر و ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
11) جامعه شناسي ادبيات/ لئولوونتال/ ترجمه ي محمدرضا شادور/مجله جامعه شناسي ايران، دوره چهارم، شماره 1، ص 117- 136
بخش نقد ادبی | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











