قلم فروش نبودم که سر به دار شدم
برای دامن البرز مثل مار شدم
گزیده ام تو و خود را که مبتلا نشوم
به دردهای پیاپی چه شد که خوار شدم
برای عشوه فروشی که می کنی گاهی
گلی نبودم و دیدی چگونه خار شدم
انا الحق است که گفتم درون خود یک شب
شبی که مثل تو انگور و زهر مار شدم
هزار شب نگذشته است می روم از شهر
به روستای تلاطم بگو چه کار شدم


