بـود دی در چمن ای قبـله حاجتـمنداندل ز هــجــر تــو و وصــل دگــران در زنــدانپـر گره گشت درونم ز تـحمل چـون ماربر جگر به سکه در آن حبس فشردم دندانصد …
| بـود دی در چمن ای قبـله حاجتـمندان | دل ز هــجــر تــو و وصــل دگــران در زنــدان |
| پـر گره گشت درونم ز تـحمل چـون مار | بر جگر به سکه در آن حبس فشردم دندان |
| صد تـن آنجا بـه نشاط و ز فراق تـو مرا | غصه چـندان که نخـواهی و الم صد چـندان |
| کام پـر زهر و جگر پر نمک و دل پرخون | می نمودم بـه حـریفـان لـب خـود را خـندان |
| در بـبـسـتـند ز اندیشه پـس خـم زدنم | در عـشـرت بــه رخ اهـل مـحــبــت بــنـدان |
| حرف دلکوب حریفان بـه دلم کاری کرد | کــه مـگـر حــدت حــداد کــنـد بــا ســنـدان |
| بی حضور تو من و محتشم آنجا بودیم | بـر طـرب غـصـه گزینان بـه الم خـورسـندان |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











