شاعری فراتر از مرز ها
بررسی و تحلیل اندیشه های فرا مرزی و فرا انسانی در شعر م.سرشک(محمد رضا شفیعی کدکنی)
نگارنده:حمید رضا سلیمانی جمال آبادی
ما در ميان زخم و شب و شعله زيستيم
در تور تشنگي و تباهي
با نظم واژه هاي پريشان گريستيم
.
.
بر باغ ما ببار !
بر داغ ما ببار !
چكيده :
محتواي شعر در ادب كلاسيك بيشتر حول محورهاي خاص مي چرخيد يا مدح ممدوح يا وصف و يا ستايش معبود مفاهيمي بودند كه شاعر كلاسيك از آنها براي القاي معاني استفاد
مي كرد و شعر سنتي ( شعري كه در مقابل با شعر نو قرار مي گيرد ) هيچ گاه اين تعهد و التزام را احساس نكرد كه مشكلات و مسايل جامعه ي خويش درون خود منعكس گرداند يا محتوايي را در برگيرد كه منتقل كننده دردها و زخم هاي نوع انسان باشد.(منظور از ادبیات کلاسیک کلیت آن است. وگرنه در شعر شاعران بزرگی چون فردوسی حافظ مولانا و سعدی این التزام به انحا مختلف دیده می شود) تا اينكه در عصر معاصر نيما ضربه اي سخت عظيم رابر پيكر اين درخت تناور خواب آلوده وارد كرد و تعهد اجتماعي و التزام درد را وارد شعر نمود .
بعد از نيما نيز بزرگاني چون اخوان ، شاملو ، فروغ و … اين رسالت را ادامه دادند . در اين مجال نگارنده بر آن است تا نوع تعالي تفكر و انديشه و پيشرفت محتوايي شعرم . سرشك ( محمد رضا شفيعي كدكني ) را در مقابل ديدگان علاقه مندان به شعر ايشان و ادب پارسي قرار مي دهد
مقدمه :
موضوع شعر شاعر امروز دردها و سختي هاي مردم و مشكلات اجتماعي است يا به قول نيما ، شاعر فرزند زمان خويش است و بايد تمام معضلات زمان خويش را در شعر خويش منعكس سازد . «در شعر گذشته ي فارسي گويي همه چيز اين دنيا به اطراف رابطه ي » مريد و مراد دور مي زند ، مريد شاعر است و مرادگاهي ممدوح ، گاهي معشوق و گاهي ديگر معبود .
گاهي هوس بدست آوردن انعام و يك كيسه طلا و چند اسب و شتر و زماني آرزوي وصال زدن يا غلام سپري صاف صورت و خوش منظري ( براهني – رضا – طلا درمس – جلد دوم ص 639 ) .
با اين اوصاف اتفاقي كه در شعر گذشته مي افتد اين است كه هر نوع ابتكار يا خلاقيتي در زمينه ي شعر سال ها به طول مي انجامد و يا شايد قرني طول مي كشد تا شاعري خلاق – آن هم فقط خلاقتي از يگران – ظهور مي كند « دو عنصر راستين شعر ، يكي زندگي در طبيعت و ارائه ي عوالم آن زندگي – نه به خاطر چيزي ديگر ، بلكه به خاطر همان زندگي – و دومي زندگي در اجتماع و تصوير كردن حالات آدمي در اجتماع و در محيط زيست ، در شعر گذشته ي ما اگر به كلي فراموش نشده باشد چندان هم زياد مورد توجه قرار نگرفته است ( براهني ، رضا ، طلادرمس ، تهران -71 – ص 638 ) .
اما در شعر معاصر مي بينيم كه شاملو ، اخوان ، نيما و فروغ و تعدادي انگشت شمار ديگر اين تعهد را به خوبي احساس كرده و آن را به مخاطب خويش القاء كرده اند . از ديگر شاعراني كه اين وظيفه را به خوبي انجام داده اند مي توان به م . سرشك اشاره كرد كه گرچه در ابتداي شاعري با سرودن شعرهاي تغزلي و ضعيف نويد شاعري بزرگ را نمي داد و بيشتر سوار بر اسب اخوان ثالث شعر مي سرود و در دفترهاي در كوچه باغ هاي نيشابور در مجموعه ي هزاره ي دوم آهوي كوهي ، اين مژده را به علاقه مندان به ادبيات داد كه انتظار شاعري بزرگ را بكشند .
در اين فرصت كوتاه به بررسي اشعار اجتماعي و اشعاري كه م . سرشك در آنها باعث گرديده كه با علّو معني و تعالي انديشه مشكلات فرمي وصوري شكلش ( البته در برخي موارد ) به فراموشي سپرده شود . هر چند بحث بر سر فرم شعر و شكل ظاهر شعر سرشك مجالي جداگانه و شايد مفصل مي طلبد كه از حوصله ي اين بحث خارج است سعي نگارنده بر اين است كه شعرها و قطعاتي كه در آنها علو معني و تعالي تفكر به وضوح و هم چنين تعهد و التزام اجتماعي آشكارا ديده مي شود به مخاطب شعر دوست بنماياند . ( اين مقاله در سرفصل هايي با عنوان : 1- بيان وضعيت اجتماعي 2- بيدار كردن خلق 3- آرمان شهر 4- يأس فلسفي 5- مفاهيم فرامرزي ، به اين موضوع خواهد پرداخت .
متن اصلي :
1- بيان وضعيت اجتماعي :
با توجه به اين كه بررسي تمامي اشعار م . سرشك مجالي گسترده تر مي طلبد ، در اين بحث بيشتر به اشعاري تكيه مي گردد كه وجه اجتماعي و تعالي انديشه ي آن بارز و آشكار باشد . به همين منظور در ابتداي اين مطلب به عنوان حسن مطلع تغييراتي « كه دكتر شفيعي در اشعار پيشينيان به عنوان تضمين ( به عبارتي بهتر تضمين گونه ) انجام داده است مورد بررسي قرار
مي دهيم . م . سرشك در شعري زيبا و ماندگار با نام حتا به روزگاران ابتدا مخاطب را به اغتنام فرصت و از دست ندادن موقعيت هاي زندگي دعوت مي كند و سپس در بيتي زيبا و ماندگار شعر مشهور سعدي را با اندكي تغيير به بالاترين درجات معني و محتوا مي رساند . بيت مشهور سعدي كه زبان زد خاص و عام است به اين شرح مي باشد :
سعدي به روزگاران مهري نشسته در دل
بيرون نمي توان كرد الا به روزگاران
و اما تغييري كه دكتر شفيعي در اين بيت انجام داده اند نشان از زيركي و نكته بيني ايشان و تسلط و اشراف بيش از اندازه به ادبيات كلاسيك به خصوص به ظرايف شعر سعدي دارد . دكتر شفيعي در اين بيت خويش محتوا را به جاودانگي گره مي زند و معتقد است كه عشق با گذر زمان هم به فراموشي سپرده نمي شود . بر خلاف نظر سعدي كه در بيت مذكور اظهار كرده بود عشق و محبت را با گذر زمان مي توان به دست فراموشي سپرد يعني مهري را كه در دل نشسته است مي توان با گذر روزگاران بيرون كرد . اما شاعر ( سرشك ) معتقد است كه عشقي كه در دل رسوخ كرده باشد حتي با گذر زمان هم كهنه و فراموش نخواهد گرديد .
گفتني : به روزگاران مهري نشسته گفتم
بيرون نمي توان كرد حتا به روزگاران
( شفيعي كدكني ، محمدرضا – مثل درخت در شب باران – تهران – 56 ) .
در جاي ديگر در شعر « غزلي در مايه ي شور شكفتن » شاعر ابتدا از شب حاكم بر جامعه به شدت گلايه سر مي دهد و از مخاطب و خود مي خواهد تا در حصار شب را با حركت و به مبارزه با اين شب خوف انگيز برخيزد :
نفسم گرفت از اين شب در اين حصار بشكن
در اين حصار جادويي روزگار بشكن
( شفيعي كدكني ، محمدرضا – از بودن و سرودن – تهران ، 56 ) .
در بيت هاي بعدي نيز شاعر به تحريك مخاطب پرداخته و او را دعوت به تحرك و جنبش
مي كند تا اين كه در بيتي زيبا با تغييري در يك بيت سعدي مي دهد و دوباره اين بيت سعدي را هم به جاودانگي پيوند مي زند . سعدي در بيتي كه مطلع غزلي است از درازي و طولاني بودن شب شكوه سر مي دهد و از اين كه در فراق يار خواب از چشمان او ربوده شده است فرياد بر مي آورد . اما م . سرشك با كمك گرفتن از يك مصرع اين بيت و ابتكار در مصراع بعد اين بيت سعدي را نيز ابدي مي سازد .
بيت سعدي بدين شرح مي باشد :
سر آن ندارد امشب كه بر آيد آفتابي چه خيال ها گذر كرد و گذر نكرد خوابي
اما دكتر شفيعي با استعانت از مصراع اول اين بيت در ابتدا شب حاكم بر جامعه را به تصوير
مي كشد و اعلام مي كند كه اين شب آفتاب و روز و روزنه ي اميدي نخواهد داشت پس اگر قرار است روزنه اي براي اميد نباشد ، به مخاطب توصيه مي كند كه از خويشتن خويش برون بيايد و منتظر آفتاب نباشد و خودش اين نور و تلالو را در خويش ايجاد كند و تمام طلسم ها و جادوها را بشكند و به مبارزه با شب و ظلمت و زور بشتابد .
سر آن ندارد امشب كه بر آيد آفتابي تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
( شفيعي كدكني – محمدرضا- از بودن و سرودن – تهران – 56 ) .
همانطور كه در ابتداي بحث گفته شد تفاوت شاعر معاصر با شاعر پيشين در اين است كه شاعر معاصر احساس مسئوليت مي كند . نسبت به جامعه ، مردم جامعه و دردهاي مردم ، تلاش او بر اين است كه اوضاع و احوال جامعه را به مخاطب بنماياند . نه اين كه با اميد واهي مخاطب را گمراه كند يا او را در برابر اين وضعيت هاي بد اجتماعي به خاموشي دعوت كند ، پيرو همين مطلب دكتر شفيعي در شعري كوتاه و زيبا و هايكووار به زيبايي جامعه خويش را براي مخاطب به تصوير مي كشد .
شاعر در شعر سفرنامه ي باران به زيبايي هرچه تمام تر آلودگي ها و معضلات جامعه را پيش روي مخاطب قرار مي دهد . در اين شعر سرشك بر آن است تا باران را چونان انساني تصوير كند به سفري دور و دراز رفته است و در اين سفر قصد تهيه و تدارك ديدن يك سفرنامه است تا نتيجه ي سفر خويش را بازگو كند و گويا در اين سفر باران به اين نتيجه نايل شده است كه زمين چيزي جزء آلودگي و ويراني به همراه ندارد .
آخرين برگ سفرنامه ي باران
اين است
كه زمين چركين است
( شفيعي كدكني ، محمدرضا – از زبان برگ ، تهران ، 47 )
در اين تصوير زيبا شاعر چركين بودن و درگير مسايل حقير بودن زمينيان را به زيبايي به تصوير كشيده است ، ويژگي بارز اين شعر ايجاز و كوتاهي آن است كه مفيد و مختصر معاني و متعالي و بلندي را انتقال مي دهد .
در ادامه ي همين مطلب در شعري ديگر شاعر در بندي كوتاه باز به بازتاب وضعيت اجتماعي
برمي خيزد و با زباني سمبوليك و نمادين جامعه را به باغ و مسايل و معضلات اجتماعي را به باد كه ويران گر و تخريب كننده است ، تشبيه مي كند و فرياد برمي آورد كه آيا كسي پيدا
نمي شود كه جلوي اين مشكلات را بگيرد ، از ويران گران بخواهد كه آشيان ها را ويران نكند و كسي نيست كه جوي ها را كه نماد پاكي و زلالي و آيينه داري است با سحرگاهان كه نماد طراوت و تازگي است پيوند بزند ، به عبارتي بهتر فرياد مي زند كه آيا كسي نيست كه جوي را به تحرك وا دارد و نگذارد به مرداب منتهي گردد .
به زباني ديگر شاعر از توده مي خواهد كه به اميد سحرگاهان در حركت و تكاپو باشند و پژمرده و راكد باقي نمانند .
هيچ كس هست كه باد بگويد در باغ
آشيان ها را ويران مكن
جوي – آبشخور پروانه ي سحرا را – آشفته مدار
و زلالش را – كه آيينه ي صد رنگ گل است
با سحرگاهان بيگانه مكن
( شفيعي كدكني ، محمدرضا ، از زبان برگ ، تهران – 47 )
در اين جا يادآوري اين مطلب خالي از لطف نيست كه شاعر در برخي موارد دچار شعار زدگي
مي شود و گاهي شعرهايش جنبه ي شعار پيدا مي كند كه در اينجا لازم نمي بينم به بررسي اينگونه اشعار بپردازم . چه ، بحث مورد نظر در اين مقاله اشعاري است كه در آنها جنبه ي شعوري سنگيني مي كند و تفكر و انديشه در درجه بالاي اهميت قرار دارد . به همين منظور شعر ديباچه ي يكي از اشعاري است كه اين خصوصيت در آن موج مي زند . و جاي جاي اين شعر انعكاس وضعيت بد اجتماعي است .
شاعر اظهار مي دارد كه خشك سالي طبيعي و قراردادي خشك سالي است كه مي توان با آن به مبارزه برخاست و بر آن غلبه نمود اما درجه ي بدتر خشك سالي وقتي است كه نور و روشنايي را از انسان دريغ بدارند و از او اميد و آرزو را دريغ كنند و شادي و شور را در دل انسان خاموش كنند و گرنه در مقام خشك سالي طبيعي و قحطي آب مي توان صبر كرد .
ز خشك سالي چه ترسي !
كه سد بسي بستند
نه در برابر آب
كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور ….
( شفيعي كدكني ، محمدرضا ، در كوچه باغ هاي نيشابور ، تهران ، 50 )
طبق آنچه گفته شد وظيفه و مسئوليت اين نيست كه اميد واهي و عبث در دل خلق بپروراند ، اما در جايي كه خود شاعر احساس مي كند كه جامعه آمادگي اين مساله را دارد كه اميدوار باشد و به حركت وا داشته شود . رسالت شاعر تغيير مي كند و بايد اين اميد را هر چند ناچيز در دل خلق بيدار و زنده گرداند .
در شعر از بودن وسرودن ، سرشك تلاش مي كند اين كور سوي اميد را در دل مخاطب بيدار كند از مخاطب مي خواهد كه از خواب غفلت بيدار شود و نعره اي سنگ مانند خواب دريچه ها را نيز بشكند و تلاش كند كه سياهي و ظلمت شب را با اميد سحر و پيروزي از بين ببرد :
خواب دريچه ها را
با نعره سنگ بشكن
بار دگر به شادي
دروازه هاي شب را
روبرو سپيده
واكن
( شفيعي كدكني ، محمدرضا ، در كوچه باغ هاي نيشابور – تهران ، چشمه ، 50 ) .
در ادامه ي همين مطلب به شعر زيباي ديگري برمي خوريم از همين دفتر به نام دريا كه شاعر در نهايت ايجاز و كوتاهي انسان هاي راكد و خاموش را به مرداب و انسان هاي بيقرار و ومتحرك را به دريا تشبيه مي كند و اعلام مي كند كه انسان هايي كه راكد ايستاده اند و منتظر معجزه هستند و در خوابي مرداب وار فرو رفته اند هيچگاه كار از پيش نمي برند . در مقابل انسان هاي بي قرار و كساني كه آرامش ظاهري را طلب نمي كنند هميشه بسان دريا در جوش و خروش خواهند بود و حتي اگر شب نخوابي و آشفته خوابي نيز داشته باشند به اميد پيروزي ساكت نخواهند ماند .
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
كه آرام درون دشت شب خفته است
دريايم و نيست باكم از طوفان
دريا همه عمر ، خوابش آشفته است .
( شفيعي كدكني ، محمدرضا ، دركوچه باغ ….. ، تهران ، 50 )
2- بيدار كردن خلق :
اين تعالي انديشه و علو معني در جاي جاي مجموعه هاي شعرم . سرشك به چشم مي خورد البته اين نكته ناگفته نماند كه در اشعار سرشك به مايه هاي تعزلي و تنبل و احساساتي نيز بر
مي خوريم كه شعرهاي ضعيف و سستي هستند اما بسامد آن ها در مقابل اشعار متعالي آن قدر كم است مي توان در مقابل قدرت اين اشعار آنها را ناديده گرفت .
يكي از نكات مهم در اشعار دكتر شفيعي تعالي انديشه در رباعي است . اين نكته موقعي بارز تر مي شود كه مخاطب بداند كه مفاهيم و محتواي رباعي در دوره هاي گذشته بيشتر حول محور اغتنام فرصت و گلايه از جهان و چند و چون آفرينش يا وصف معشوق بوده است و هيچگاه هيچ شاعري ديدگاه اجتماعي وارد رباعي ننموده است . يك رباعي زيبا و كم نظير در اشعار م . سرشك وجود دارد كه در آن شاعر ، فرد اجتماعي متفكر را هميشه در كوران حوادث مي بيند و معتقد است فردي كه فراتر از زمان خود بينديشد هميشه مورد تهاجم و انتقاد واقع مي شود :
گه ملحد و گه دهري و كافر باشد گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
بايد بچشد عذاب تنهايي را مردي كه ز عصر خود فراتر باشد
شاعر موضوعي را مطرح مي كند كه در تمام قرون و اعصار صدق مي كند شعر بسيار همه گير است ، در زمان هاي مختلف و در مكان هاي مختلف بوده اند . افرادي كه آماج حملات دشمنان قرار گرفته اند و سركوب گشته اند ، از حلاج ها گرفته تا سهروردي ها و عين القضات ها و حافظ ها و شفيعي ها و اخوان ها و شاملوها و … كه اين مطلب در مورد همه ي آن ها صادق است .
شفيعي اين فرد فراتر از عصر خود را كسي مي داند كه در صدد بيدار مردن خلق غافل است ، فردي كه حتي مي تواند عذاب تنهايي را به جان بخرد و مورد تهمت واقع شود به قيمت اينكه جامعه را آگاه گرداند ، از خطرات ، بلايا ، دشمن و ظلمت و سياهي .
همين انديشه را شاعر در شعري ديگر نام آن مرغ فرياد و آتش به زباني ديگر بيان مي كند و همين فرد فراتر از عصر خود را در لباس نماد مرغي مي بيند كه شب هنگام خلق را از شب و سياهي برحذر مي دارد . فردي است كه مانند ققنوس حاضر است يك بالش را آتش بزند و يك بال ديگر را فرياد مي كند براي بيداري خلق ، و در انتها حتمن اگر به قيمت سوختن و خاكستر شدن خودش هم تمام شود حاضر اين آتش گرفتن را به جان بخرد ، تا مردم آگاه گردند ولي افسوس اين مردم غافل نداي او را جادو مي پندارند و او را مورد اتهام قرار مي دهند و فرياد او را ناشنيده مي گيرند و در خواب غفلت و گمراهي فرو مي روند و موقعي آگاه
مي شوند كه آن ققنوس زيبا سوخته است و خاكستر شده و هيچ فرزندي و ميراثي از او به يادگار نمانده است .
و باز اين شاعر است كه در رنج تنهايي خويش مي سوزد و كسي او را جدي نمي گيرد .
يك بال فرياد و يك بال آتش
مرغي از اين گونه ، سرتاسر شب
برگرد آن شب پرواز مي كرد
گفتند ؟ اين مرغ جادوست
ابليس اين مرغ را بال و پرواز داده است
گفتند و آن گاه خفتند
وآن مرغ سرتاسر شب يك بال فرياد و يك بال آتش
از غارت خيل تا تارشان برحذر داشت
فردا كه آن شهر خاموش ( در حلقه ي شهربندان دشمن )
از خواب دوشينه برخاست
ديدند ، زان مرغ فرياد و آتش ، خاكستري سرد برخاست
( شفيعي كدكني ، محمدرضا ، در كوچه باغ …. تهران ، 50 )
3-آرمان شهر :
يكي ديگر از دلايل و عللي كه باعث مي شود نگارنده ي اين سطور بر آن شود كه اظهار كند كه تفكرات و ديدگاههاي سرشك متعالي و بزرگ شناخته شده است ، همين تفاوت ارزش ها و به خصوص آرمان شهر م . سرشك مي باشد . وي در شعري كه نام آن نيز بيان گر آرمان شهروي است مدينه ي فاضله ي ذهن خود را نشان مي دهد . شعري به نام «ناكجا » در اين شعر شاعر مي رود و رخت از اين زمين آلوده و چركين برمي كشد مي رود به ناكجايي كه در آن جا نه پاكي هست و نه آشنا و غريبه اي جايي بكرو دوشيزه :
من و شعر و جوبار رفتيم و رفتيم
به آنجا رسيديم ، آنجا كه ديگر
نه جا پاي كس بود و نه آشنا بود .
به جايي مي رود كه در آن جا درختان و پرندگان و حتي تمام جانداران در آن به سبك و سياقي ديگر زندگي مي كنند به مسلكي آسماني جايي كه در آنجا به جز خدا چيز ديگري را نمي توان ديد و يافت .
درختان به آيين ديگر
و مرغان به آيين ديگر
صدايي كه مي آمد از دور
صداي خدا بود ، رها بود
( شفيعي كدكني ، محمدرضا ، بوي جوي موليان ، تهران ، 56 ) .
آنجا جايي است كه كسي ، كس ديگر را مورد بازخواست و پرس و جو قرار نمي دهد و اصلن در آن جا مرز و چارچوب مفهوم و معني ندارد . هر جايي كه دل به سمت دل مي خواهي بخواهد مي تواند برود و كسي پروانه ها و پرنده ها كه نماد انسان ها هستند را به خاطر پرواز و آرزو داشتن مورد بازخواست قرار نمي دهد و طوفان و مصيبت وجود ندارد كه آرمان هاي شقايق و شقايق وارها را پرپر كند و آنجا جايي است كه چراغش پراز نور است و هيچگاه سياهي و ظلمتي نمي تواند در آن رسوخ كند :
به هنگام پرواز ، از روي باغي به باغي
كسي زير بال پرستو و پروانه ها را ، نمي كرد تفتيش
شقايق ، ز طوفان نمي گشت خاموش
چراغش هميشه پر از روشنا بود
نمي دانم آن جا كجا بود
نمي دانم آن جا كجا بود
( شفيعي كدكني ، محمدرضا ، بوي جوي موليان ، تهران ، 56 )
در اين آرمان شهر كه شاعر نمي داند كجاست ( يعني زميني نيست و با اين معيارهاي پست و حقير زميني دست يابي به آن دشوار است ) همه چيز رنگ ديگري دارد .
4-يأس فلسفي :
شعر معاصر گاهي به خاطر عدم اميد و نبود روزنه گاهي منجر به يأس و نااميدي از وضعيت موجود مي شود . شاعر پس از بيان وضعيت بد اجتماعي به دنبال روزنه اي براي پيروزي
مي گردد و وقتي آن را نمي يابد دچار يأس و نااميدي مي گردد ، و به سرزنش خود و ديگران مي پردازد . دكتر شفيعي نيز از اين قاعده مستثني نيست و در جرگه ي اين شاعران قرار مي گيرد
نكته ي بارز در اين نوع تفكر م . سرشك اين است كه حتا وقتي دچار اين نااميدي و ياس شده است باز هم حرمت عشق و عاشقي را نگه مي دارد و ارزش ها را زير پا نمي گذارد .
در شعري با عنوان پژواك اين ياس را مي توان به وضوح ديد . شاعر از عشق و حريم آن به دليل عدم تحرك و جنبش طلب بخشش و مغفرت دارد . چرا كه عشق اين مسير را براي شاعر و خلق باز نهاده بود تا به بلنداي افق آرزوهايشان دست يازند ولي اين شاعر و خلق هستند كه نتوانستند از فرصت هاي عاشقي براي حركت استفاده كنند و عشق مجال را براي پرواز
مي گسترد ولي كسي نيست استفاده كند . عشق راه آغاز را نشان مي دهد ولي كسي نيست آن را ادامه دهد .
به پايان رسيديم اما نكرديم آغاز
فرو ريخت پرها
نكرديم پرواز
ببخشاي ، اي روشن عشق بر ما ببخشاي !
شاعر از اينكه او و امثال او نتوانسته اند به كوچه هاي شب گرفته و ظلمت نشسته صبح و پيروزي را دعوت كنند ابراز ناراحتي مي كند ، از اين كه نتوانسته اند در وجود خودشان طعم پيروزي و وجود اميد و صبح را بيدار كنند احساس گناه مي كند و از اين كه نتوانسته است حضور صبح و سپيدي را بر جاي جاي اين هستي و تارك طبيعت خبري بياورد احساس شرم و پشيماني مي كند و تمام اين ها را در اوج ياس و نااميدي از درگاه و حريم عشق طلب بخشش مي كند . تاشايد اندكي از بارگناه خويش بكاهد شاعر ديگر اميدي به آينده ندارد .
ببخشاي اگر صبح را
ما به مهماني كوچه ، دعوت نكرديم
ببخشاي اگر روي پيراهن ما
نشان عبور سحر نيست
ببخشاي ما را اگر از حضور فلق
روي فرق صنوبر
خبر نيست
در ادامه ي اين شعر ، شاعر از اين كه حتا در مواردي از گياهان و نسيم نيز كم كارتر و راكدتر است خود را نمي بخشد . و از اينكه در مقابله با كاينات ، كم كاري كرده است و ساكت و آرام نشسته و كاري از پيش نبرده است احساس ناراحتي مي كند :
نسيمي گياه سحرگاه را ، در كمندي فكنده است
تا دشت بيداري اش مي كشاند
و ما كمتر از آن نسيميم در آن سوي ديوار بيميم
( شفيعي كدكني ، محمدرضا ، بوي جوي موليان ، تهران ، 56 )
اين يأس فلسفي و عميق را در شعر « چرخ چاه » بوضوح و آشكاراتر مي توان ديد . م . سرشك در اين شعر تلاش و تكاپوي انسان ها را در اين وضعيت بد اجتماعي در زماني سمبوليك تشبيه به چرخ چاه مي كند . او ابتدا به زيبايي ظلمت و سياهي حاكم بر جامعه را به چاهي مانند كرده است و انسان هاي پر تلاش براي رهايي از اين ظلمت را به سطل تشبيه مي كند .
چرخ چاه سطل را به پايين و بالا مي برد . سطل در تلاش و تكاپوست تا پس از تحمل رنج فراوان به بالاي چاه آمده و سپيدي و روشنايي در روز را كه نماد پيروزي و اميد است را ببيند ولي ناگهان باز به قعر چاه رانده مي شود .
انسان هاي حاضر در اجتماع كنوني نيز مانند اين سطل پس از تكاپوي فراوان درمي يابند كه تلاش آنها بيهوده بوده است و آنها را به نور و روشني راهي نيست و دوباره يا ياسي فراوان به سمت سياهي برخواهند گشت ، شاعر كه خود نيز از اعضاي همين اجتماع است به سرنوشتي مشابه گرفتار آمده است و اين نكته يأس شاعر را منجر گشته است .
م . سرشك در اين شعر با اشاره اي زيبا به تسلسل بيهوده ي سطل و چرخ چاه ، جامعه ي امروزي را كه در آن هم اميد نور و پيروزي نيست دچار اين تسلسل مي بيند و به همين دليل درگير ياسي فلسفي مي شود تا جايي كه حتي اين تسلسل را بر هستي و زندگي امروزين نيز مسلط مي بيند ؛ نكته ي قابل توجه در اين شعر اين است كه م . سرشك در ابتداي اين شعر با استفاده از تركيب « سيزيف ايراني » تسلسل چرخ و سطل را به داستان سيزيف نفرين شده تشبيه مي كند ( و همين طور تباهي و ظلمت حاكم بر جامعه را كه گويي از پيكر اين كشور رخت بر نخواهد بست ، و هميشه همراه اين جامعه است ) .
آويخته به زمزمه ي چرخ و ريسمان
از ژرف چاه ، سطل به بالاست در سفر
تا مي رسد به روشني روز و آفتاب
وارونه مي شود به بن چاه سردو تر
تاريخ سطل تجربه اي تلخ و تيره است
تا آستان روشني روز بالا آمدن
پيمودن آن مسافت دشوار با اميد
وان گه دوباره در دل ظلمت رها شدن
( شفيعي كدكني ، محمدرضا ، مرثيه هاي سرو كاشمر – تهران ، 76 )
5- مفاهيم فرامرزي :
شايد مهم ترين و اساسي ترين مبحث اين تحقيق همين بخش باشد ؛ شعر امروز و معاصر ايران خاصه شعر م . سرشك خود را از قيد و بندها و مرزهاي مكاني و زماني رها كرده است . شعر گذشته ي ايران شعري است گرفتار و چارچوب دار ، به زباني ديگر شعر پيشين هميشه درگير مرزهايي است كه در حصار زمان و مكان گير مي كنند شايد اگر حافظ و مولوي و چند شاعر ديگر را چشم بپوشيم تمام شعر كلاسيك ايران يا ديگر ستايش ممدوحي خاص است ، يا مدح معبودي است كه در ديدگاه ها و اعتقادات مكاني خاص قراردارد يا مرثيه اي است براي امام و پيشوايي كه در حصار مذهب و دين خاصي قرار گرفته ، اما شعر معاصر خود را از اين حصار و مرز رها كرده است و درگير دغدغه هايي است كه مرز را در مي نوردد و حرف دل تمام اعصار و قرون حتي تمام مكان هاست ( البته تركيب شعر امروز تمامي آن را در بر نمي گيرد شعر امثال نيما ، شاملو، فروغ و چند تا انگشت شمار ديگر خاصه م . سرشك مد نظر است ) .
سرشك توانسته است با قدرتي بالا و بسامدي فراوان اين مرزها را ناديده گرفته و شعري فرامرزي بگويد تعداد شعرهايي كه اين ويژگي را دارا هستند بالاست به حدي كه مي توان رساله اي جدا در اين باب نگاشت ، اما به دليل مجال كم نگارنده فقط به بارزترين آن ها پرداخته است .
شعر« پاسخ» از دفتر در كوچه باغ هاي نيشابور به زيبايي سخنان مذكور را صحه مي گذارد ، در اين شعر شاعر با بيان اين مطلب كه آن چيزهايي را كه مي خواهد نمي بيند و آنچه را دنبال
مي كند نمي تواند بدست بياورد و خود را به موجي تشبيه مي كند كه در رفت و آمد به ساحل از خويشتن خويش مي كاهد .
هيچ مي داني چرا چون موج
درگريز از خويشتن پيوسته مي كاهم
زان كه بر اين پرده ي تاريك ، اين خاموشي نزديك
آن چه مي خواهم نمي بينم
وان چه مي بينم نمي خواهم
( شفيعي كدكني – محمدرضا – دركوچه باغ …. تهران – چشمه 50 )
همانطور كه ملاحظه مي گردد در اين شعر شاعر مطلبي را عنوان مي كند كه مي تواند دغدغه ي تمامي قرون و اعصار ، مشكل تمام مرزها و حصارها و تمام نقاط باشد ، محتواي اين شعر مشكل تمامي افراد جهان است . شايد همه بر اين باورند كه هيچ گاه هستي باب ميل آنها نبوده است . اين شعر مي تواند مشكل تمامي انسان ها باشد . چه مربوط به دين و مذهب و كشور خاصي نيست و در نور ديدن مرز در آن به وضوح ديده مي شود .
شاعر در شعري ديگر موسوم به « سفر به خير » باز هم دغدغه اي همه گير و جهاني را مطرح
مي كند در تمام دنيا هستند كساني كه پاي بند و دست بسته هستند و نمي توانند آزادوار و مانند نسيم روزگار بگذارنند . انسان هايي هستند كه مانند گون قدرت حركت و جنبش ندارند و در مقابل انسان هايي كه آزاد و آزاده مي زيند .
به كجا چنين شتابان / گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زين جا / حوس سفر نداري / ز غبار اين بيابان
در تمام دنيا هستند كساني كه آرزوي پرواز و آزادي دارند و غبطه مي خورند به حال آزاده ها و آزادهايي هستند كه پاي بند ها را تحريك به حركت مي كنند .
به كجا چنين شتابان / به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت به خير اما ، تو و دوستي خدا را / چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها ، به باران / برسان سلام ما را
( شفيعي كدكني ، محمدرضا – در كوچه باغ هاي نيشابور – تهران – چشمه – 50 )
در شعر « درين قحط سال دمشقي » نيز سرشك ، مرزها را در مي نوردد و اشاره مي كند كه اگر در ايام دشواري و سختي و در ايام مشكلات حرمت عشق نگاه داشته شود هنر بزرگي صورت گرفته است و گرنه در هنگام فراواني رفاه همه مي توانند اين مهم را به اجرا درآورند . در تمام دنيا هستند مخنثاني كه در رفاه و آسايش ادعاي پاس داشت حرمت عشق را دارند و هستند كساني كه در قحطي عشق و رفاه آن را حفظ مي كنند ؛ اين مفاهيم در تمامي نقاط كره ي خاكي صدق مي كند .
در تمام جهان حقيقت پنهان و دروغ آشكار است :
خدا در خسوف است و ابليس تابان
چراغي برافروز تا من خدا را ببينم
درين قحط سال دمشقي / اگر حرمت عشق را پاس داري / تو را مي توان خواند عاشق
وگرنه به هنگام عيش و فراخي / به آواز هر چنگ ورودي
توان از لب هر مخنث / ره عاشقي را شنودن سرودي
( شفيعي كدكني ، محمدرضا – خطي ز دل تنگي – تهران – 76 ) .
شعر ديگري كه بيان گر اين مفاهيم جهاني و فرامرزي است شعر «موعظه ي غوك است »شاعر در اين شعر سمبوليك دو قشر را به تصوير كشيده ، تيپ شخصيتي اي كه با وجود مشكلات و دغدغه هاي فراوان حاضر نيستند تن به خفت داده و دست به هر پستي و حقارتي بزنند و راضيند كه زندگي را با سختي ادامه دهند ولي تن به ذلت ندهند .
2-تيپ شخصيتي دوم انسان هايي هستند كه به خاطر رسيدن به منافع شخصي خودشان حاضرند تن به ذلت داده ( نان به نرخ روز بخورند ) .
در هجوم تشنگي ، در سوز خورشيد تموز
پاي در زنجير خاك تفته مي نالد گون :
روزها را مي كنم پيمانه با آمد شدن
غوك نيزاران لاي و لوش گويد در جواب
چند و چند اين تشنگي ؟ خود را رها كن همچو ما
پيش نه گامي و جاي نوش و كوته كن سخن
بوته ي خشك گون در پاسخش گويد ؟ خمش !
پايي در زنجير بهتر تا كه دست اندر لجن
( شفيعي كدكني – محمدرضا ، در ستايش كبوترها – تهران 76 )
آيا اين دو تيپ فكري در تمام دنيا صادق نيست ؟ آيا در تمامي دنيا اين گونه انسان ها يافت
نمي شوند ؟ بي شك مخاطب نيز با اين بنده – هم عقيده است كه مفاهيم در ديدگاهها در شعر م . سرشك به سوي كمال و تعالي بسيار بي نقص روان است كه شايد به جز در شعر معدودي كم تر مي توان سراغ گرفت .
و در انتها در تكميل اين بحث شعر بي نظير و زيبايي رهاوي را به عنوان حسن ختام اين مقاله
مي آورم ، شعري كه درد دل تمامي قرون و اعصار زمان و مكان هاست .
كم ترين تحريري از يك آرزو اين است
آدمي را آب و ناني بايد . آن گاه آوازي
در قناري ها نگه كن در قفس تا نيك دريابي
گرچه در آن تنگناشان باز شادي هاي شيرين است
كم ترين تصويري از يك زندگاني :
آب
نان
آواز
ور فزون تر خواهي از آن گاه گه ، پرواز
ور فزون تر خواهي از آن شادي آغاز
( ور فزون تر باز هم خواهي … بگويم ، باز ؟ )
آن چنان بر ما به نان و آب ،
اين جا تنگ سالي شد
كه كسي در فكر آوازي نخواهد بود
وقتي آوازي نباشد ، شوق پروازي نخواهد بود
( شفيعي كدكني ، محمدرضا – در ستايش كبوترها – تهران 76 )
نتيجه :
شعر گذشته ي ايران به جز در مواردي معدود ( حافظ – مولوي و … ) درگير مسايل محدودي است كه شايد هيچ گرهي از كار انسان نمي گشايد و هميشه درگير مسايل مختلفي چون ستايش ممدوح ، وصف معشوق و … بوده است و هيچ گاه معضلات اجتماعي و خفقان جامعه در شعر منعكس نگرديده است ( جز در حافظ ) .
شعر معاصر خاصه محمدرضا شفيعي كدكني اين مهم را به انجام رسانيده است و توانسته علاوه بر انعكاس معضلات جامعه راه هاي پيروزي بر ظلمت و يافتن اميد را پيش پاي مخاطب قرار دهد . م . سرشك در اشعارش بيشتر به مسايلي پرداخته است و آنها را انتقال داده است كه در شعر كمتر شاعراني با آن مواجهيم ؛ او هم دوش بزرگاني چون نيما ، شاملو ، اخوان و فروغ توانسته است دغدغه هاي بزرگ انسان امروزي را به منصه ي ظهور برساند و توانسته است با اين ابزار ( شعر ) به محتواي خالي و كم پشت شعر كلاسيك فارسي تعالي و عظمت بخشد و با شكوه و روشن گرداند . م . سرشك با بيان مطالبي شيوا توانسته است انديشه و تفكر را در شعر معاصر به حد اعلايي متعالي گرداند .
فهرست منابع و مأخذ :
1-براهني – رضا – طلادر مس ( ناشر خود نويسنده ) تهران – 1371
2- شفيعي كدكني – محمدرضا – از بودن و سرودن – آگه – تهران – 1356
3- شفيعي كدكني – محمدرضا –از زبان برگ – آگه – تهران – 1347
4- شفيعي كدكني – محمدرضا – بوي جوي موليان – آگه – تهران – 1356
5- شفيعي كدكني – محمدرضا – در كوچه باغ هاي نيشابور – چشمه – تهران – 1357
6- شفيعي كدكني – محمدرضا – در ستايش كبوترها – چشمه – تهران – 1376
7- شفيعي كدكني – محمدرضا –خطي ز دل تنگي – آگه – تهران – 1376
8- شفيعي كدكني – محمدرضا – مرثيه هاي سروكاشمر – آگه – تهران – 1376
9- شفيعي كدكني – محمدرضا – مثل درخت در شب باران – چشمه – تهران – 1356
10- فروغي – محمدعلي – غزليات سعدي – اساطير – تهران – 1378
بخش نقد ادبی | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











