غیر از تو مرا نیست کسی محرم اسرار
یا آن که مرا دل بده یا آن که بدست آر
…
با آن که من ام دوزخی آتش این عشق
من در عجب ام نیست کسی جز تو گنه کار
…
دیروز تو رفتی و من امروز غمین ام
فرداست چرا نوبت آن وعده دیدار؟
۰۰۰
رو هر طرفی می کنم از تو خبری نیست
ای بی خبر از این همه تنهایی دشوار
…
بی هم نفسی کار نفس گیر و عجیبی ست
ای هر نفسم با تو مرا عمر گهربار
…
تا چشم تو باشد سخن از بحر چه حاصل
تا روی تو باشد چه سخن از مه و اقمار
…
یک عمر چنان سایه فتادیم به پای ات
بر پای چو زنجیر تو بودی همه ادوار
…
یلدا چه حقیر است به مقیاس نبودت
در سختی و دوری ز تو ای یار دل آزا
…
با این که خطر رفت! نرفتی تو ز خاطر
چون زلزله ی دوش و پس لرزه ی بسیار
یا آن که مرا دل بده یا آن که بدست آر
…
با آن که من ام دوزخی آتش این عشق
من در عجب ام نیست کسی جز تو گنه کار
…
دیروز تو رفتی و من امروز غمین ام
فرداست چرا نوبت آن وعده دیدار؟
۰۰۰
رو هر طرفی می کنم از تو خبری نیست
ای بی خبر از این همه تنهایی دشوار
…
بی هم نفسی کار نفس گیر و عجیبی ست
ای هر نفسم با تو مرا عمر گهربار
…
تا چشم تو باشد سخن از بحر چه حاصل
تا روی تو باشد چه سخن از مه و اقمار
…
یک عمر چنان سایه فتادیم به پای ات
بر پای چو زنجیر تو بودی همه ادوار
…
یلدا چه حقیر است به مقیاس نبودت
در سختی و دوری ز تو ای یار دل آزا
…
با این که خطر رفت! نرفتی تو ز خاطر
چون زلزله ی دوش و پس لرزه ی بسیار
شاعر سیاوش دانیالی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











