این مقاله را برای “کارگاه نقد ادبی” دکتر امیر علی نجومیان نوشته ام. دوست دارم آن را با هم بخوانیم:
بر این باورم تا در این نوشته دست در دست شاعر و پا به پای او همراه شوم و هر آن چه می بینم و احساس می کنم، در میان بگذارم. پس با جمله ی بلندِ نخستین شعر آغاز می کنم:
“با چشم ها
ز حیرت این صبح نا به جای
خشکیده بر دریچه ی خورشید چارتاق
بر تارک سپیده ی این روزِ پا به زای،
دستان بسته ام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.”
راوی در نیمه شبی اسیرِ “زنجیرهای خواب” است که ناگاه “صبح نا به جای” را می بیند، و”با چشم ها{یش}… دستان بسته ا{ش} را” باز می کند.
پیش درآمدی نفس گیر است برای شعری طولانی، ولی یک تکرار در همان سطر اول و تاکید راوی بر “چشم ها” که در عنوان شعر نیز به چشم می خورد، راه را برای خواننده روشن تر می کند.
1. «چشم»، دریچه ی ادراک است. و می توان ادعا کرد که قابل اعتمادترین درگاهی است که اطلاعات را از طریق آن وارد ذهن می کنیم تا پردازش شود. عنصر«چشم» با «باور» و «یقین» ارتباط تنگاتنگی دارد. کما اینکه در زبان محاوره نیز به این موضوع اشاره می شود؛ مثلا در اصطلاحات “شنیدن کی بود مانند دیدن” ، “از چشم های خود به کسی بیشتر اعتماد داشتن” و یا “با دو چشم خود دیدن” (که این آخری در بند نهایی شعر به همین منظور میاید). و حالا این عنصر«یقین» در تقابل با “«حیرت» این صبح نابه جای” قرار می گیرد. چرا که «حیرت» یا تعجب و «یقین» با هم در یک جا جمع نمی شوند، مگر آن که جایی از کار ایراد داشته باشد. یعنی یا اعتقادات ایرادی داشته که متزلزل می شود و زیر سوال می رود ویا آنچه رخ داده غیر واقعی و ساختگی و دروغین بوده است!
2. با خواندن سطرهای به ترتیب 1، 5، 6 و 7 می بینیم که این “چشم ها” هستند که آزادی بخش اسارت راوی از “زنجیر های خواب” اند . یعنی راوی خود از خواب غفلت بیدار شده است ؛ انگار چیزی به او الهام شده و یا ناگهان به کشف عظیمی دست یافته است! در واقع “چشم ها” حامل چیزی بودند که وی در پردازنده ی ذهنش به ماهیت آن پی می برد.
“فریاد برکشیدم :
« ــ اینک
چراغ معجزه
مَردم!
{…}”
همین بند متصل به بند آغازین شعر، حدس بیدار شدن راوی از نوعی غفلت همه گیر و دست یافتن خودش (فرد در تقابل با جمع) به نوعی کشف بزرگ را پررنگ تر می کند. چرا که راوی خود را در میان مردم نمی بیند و جدا از آنها می پندارد. به گونه ای سخن می گوید که انگار پیامبری است که توجه قوم خویش را به “معجزه” ای جلب می کند.«معجزه» ، خرق عادت است. یعنی واقعه ای خارج از سیر عادتی و همیشگی که انتظارش می رود، رخ می دهد. این خرق عادت را راوی به خوبی درک و رمزگشایی کرده است وحال در پی توضیح آن برای “مردم” بر میاید که نمی توانند تعریفی از چنین واقعه ای ارائه کنند.
در واقع نقد جامعه شناختی را می توان از همین قسمت از شعر به خوبی به کار بست! از دیدگاه آلتوسر ،ایدئولوژی ساخته ی فرد خاصی نیست و مجموعه ای از دلالت هاست که بین انسان ها رد و بدل می شود. پس ایده ی «فراگیر بودن ایدئولوژی» در میان “مردم” صدق می کند و در بند های پس از این نیز به شاهد مثال های زیادی برخورد می کنیم. اما نکته ی ظریفی در این جا هست و آن عدم حضور راوی در بین این قشر عظیم و توده ی مردم است! این جا هدف، تنها اشاره ی کوچکی به این موضوع بسیار مهم بود که مجال برای پرداختن به آن در بندهای بعدی بیشتر مهیا خواهد شد.
“تشخیص نیم شب را از فجر
در چشم های کوردلی تان
سوئی به جای اگر
مانده است آن قدر،
تا
از
کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را !
با گوش های نا شنوائی تان
این طرفه بشنوید:
در نیم پرده ی شب
آواز آفتاب را!» “
راوی، مردم را به تفکر دعوت می کند و از آن ها می خواهد حال که چنین فرصتی دست داده تا آنها نیز خود از خواب غفلت بیدار شوند، قوه ی تشخیص خود را به کار بگیرند تا تفاوتِ “این صبح نابه جای” را با «صبح حقیقی» در یابند و “پرواز” و “آواز آفتاب” را در “آسمان” و “نیم پرده ی شب” با «آفتابِ ماندگارِ روز» مقایسه کنند. البته مفهوم “آفتاب” در این شعر، کاملا نمادین است و عده ای بر این باورند که اشاره به «انقلاب سفید» دارد. هر چند در دیدگاه آلتوسر نشانه و ایدئولوژی، رابطه ی دو طرفه ای با یکدیگر دارند و به هم نیازمندند، اما در این مجال، پرداختن به مفاهیم نشانه شناختی مورد نظر نبوده است تا نگاه موشکافانه به معانی آن داشته باشیم. و صد البته در خود متن شعر و در بندهای بعدی، به وضوح به معانیِ اشاراتی(connotative) “آفتاب” به روشنی پرداخته می شود.
راوی، خود با انتخاب و قرار دادن ترکیب های “چشم های کوردلی” و “گوش های ناشنوایی” نشان می دهد که به این مردم که چنین مجذوب قواعد بازی ایدئولوژی شده اند چندان امیدی ندارد. چرا که برای مردمی که مصرف کننده ی مطلق و بی چون و چرا هستند و هیچ هوشمندی از خود نشان نمی دهند و عقل هایشان زایل شده و کار نمی کند، کاری جز تقلید کورکورانه باقی نمی ماند.
” «-دیدیم!
( گفتند خلق نیمی )
پرواز روشنش را ، آری!»
نیمی به شادی از دل
فریاد بر کشیدند:
« -با گوش جان شنیدیم
آواز روشنش را!»
باری
من با دهان حیرت گفتم:
«- ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر
تزویر می کنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائبید و پاک و مسلمان ،
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»”
این جاست که راوی خشمگین می شود و از مشاهده ی “خلایق” یاوه گو که “به تظاهر تزویر می{کنند}” به ستوه میاید. در میابد که چنین جامعه ای را بیدار کردن کار ساده ای نیست و آنها را به قوه ی تشخیص شان سوق دادن، به بهبود شرایط هیچ کمکی نمی کند. در واقع همان درگیری «حیرت» و «یقین» به اوج خود می رسد! این جا دو «یقین» متفاوت در کشمکش با یکدیگرند. یک نوع «یقین» به مردم بر می گردد که به هر آن چه به خوردشان داده شود اعتقاد پیدا می کنند و هر چند دروغین تظاهر به یقین می کنند. چون این مصرف کنندگان، بر این عقیده اند که “خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!” و آن ها برای این هم رنگی با جماعت خود حاضرند بهای “تظاهر به تزویر” کردن را بپردازند. یعنی حاضرند در نقش یک ریاکار جلوه کنند، هر چند دوست نداشته باشند، تنها به دلیل آن که در چنین ساختاری ساکن اند و راهی جز این ندارند! و «یقین» دیگر مربوط به دیدگاه راوی است و رسالت مهمی که به خاطر کشف بزرگش بر دوش دارد و آن بیدار کردن خلق خفته است! هر چند همراه راوی که پیش می رویم می بینیم درد این جاست که خلق خفته را بیدار می توان کرد اما خلقی که خود را به خواب زده است چه؟ خلقی که تظاهر را خوب آموخته است و در همه چیز به کار می بندد را هدایت و روشنگری، کار ساده ای نیست.
” هر گاو گند چاله دهانی
آتشفشان روشن خشمی شد:
« این گول بین ، که روشنی آفتاب را
از ما دلیل می طلبد.»
توفان خنده ها…”
اوج حس راوی نسبت به این جماعت نادان، در ترکیب ” هر گاو گند چاله دهانی” به خوبی به چشم می خورد. وی می پندارد این جماعت کاملا فاقد حس احترام بر انگیزی اند و به آنان دشنام می دهد. کما این که خود راوی نیز از دید آن جماعت یک “گول” و نادان و ابله است! این جا راوی به خاطر متفاوت بودنش به نیشخند و استهزاء کشیده می شود. در واقع او به گونه ای طرد می شود (outcast) ، تنها به جرم آن که همرنگ جماعت نشد و بر یقین خود پافشاری کرد و تظاهر را نپذیرفت. با توجه به سیری که داستان طی می کند، آن که در مظان اتهام قرار می گیرد، راوی نیست؛ هر چند صفت “گول” به او نسبت داده می شود، خواننده می داند که قوم نادان و ابله همان اجتماعی است که ریاکاری را هم تقلید می کنند و تظاهر! جماعتی که آن قدر غرق در این تظاهرات دروغین شده که قوه ی تشخیصی برایش باقی نمانده است!
” « ــ خورشید را گذاشته،
می خواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز بر نگذشته ست.»
توفان خنده ها…. ”
این جا “خورشید” در تقابل با “ساعت شماطه دار” راوی قرار می گیرد. “خورشید” همان طور که در بندهای بعدی شعر به خوبی بدان پرداخته می شود، معنای گسترده ای از چیزی است که مردم بی چون و چرا می پذیرند و هیچ شک و شبهه ای به ماهیت وجودی آن راه نمی دهند و چراجویی نمی کنند. “ساعت شماطه دار” اما، به پندار من در این جا می تواند استعاره از عقل و شعور باشد. هر چه راوی به مناسبات منطقی و عقلانی میان وقایع معتقد است ، مردم به تجربیات جمعی و آن چه که به آن ها به عنوان حقیقت القا شده است ایمان دارند.
” من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم
پیچید.”
دردی که راوی بدان دچار می شود، مانند کاردی است که به “استخوان” رسیده و تمام نیروی او را نابود می کند؛ از پا میفتد و مایوس می شود. این جاست که راوی پی می برد به درد «جبر». (منظور «جبرگرایی ساختگرایی» است.)
” سرتاسر وجود ِ مرا
گویی
چیزی به هم فشرد
تاقطره ئی به تفتگی ِخورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخی تمامی دریا ها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.”
راوی به ناتوانی خود پی می برد، می پذیرد و اعتراف می کند که کاری از دستش ساخته نیست. در برابر ساختار عظیمی که در آن قرار گرفته، کوچک تر از آن است که بتواند تغییر هر چند کوچکی ایجاد کند. کشفی است تلخ و دردناک برای او که حالا تنها در مقابل آن خلق نادان ایستاده است و هیچ از کاری از دستش بر نمی آید چون آن ها کورند و کرند و نمی فهمند!
” آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنها ترین حقیقت شان بود،
احساس واقعیت شان بود.
با نور و گرمیش
مفهوم بی ریای رفاقت بود
با تابناکیش
مفهوم بی فریب صداقت بود.”
لحن راوی در این جا به گونه ای است که انگار دلش برای “آنان” می سوزد! در شباهت های راوی به یک «پیامبر» می توان به داستان مسیح اشاره کرد که در لحظات به صلیب کشیده شدنش از خدا برای آنان که او را عذاب می دهند طلب مغفرت می کند و می گوید:” پدر! آنها را ببخش… که نمی فهمند و نادانند!” راوی نیز مردم را شیفته ی آفتاب می داند و در پی ارائه ی ارتباطی منطقی برای آن بر میاید. میگوید آفتاب بخشاینده ای بی دریغ است که بدون توقع و چشم داشتی “نور و گرمیش” را بذل و بخشش می کند. اما می داند که مردم “آفتاب” و “خورشید” را نه به خاطر درک خود از ماهیت آنان، بلکه به خاطر آموزه هایی که به آنان القا شده است می شناسند.
“( ای کاش می توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند
در درد ها و شادی هاشان
حتا
با نان خشکشان.ــ
و کاردهای شان را
جز از برای قسمت کردن
بیرون نیاوردند.)”
او می داند که مردم شناخت درست و ریشه ای از ذات به تمام معنا بخشنده ی “آفتاب” ندارند تا بتوانند چیزی از آن یاد بگیرند و درسی بیاموزند. “مردم” شعر شاملو، مسخ شدگان ایدئولوژی ای هستند که به صورت ناخودآگاه به تمام زوایای فکر آنها تزریق شده است. از طرفی “آفتاب” را مفهوم “حقیقت” و “عدالت” و بخشنده می بینند ولی از سویی دیگر رفتارهای “آفتاب” را به کار نمی بندند. از “آفتاب” نمی توانند بیاموزند که مهربان باشند و قسمت کنند بی دریغ! نه آنکه “کاردهای شان را ” برای جنگ و زورگیری به کار ببندند. که البته این تفکر نیز محصول ایدئولوژی ای است که با منطق فراخوان در آنها ایجاد شده است.
” افسوس!
آفتاب
مفهوم بی دریغ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتابگونه ای
آنان را
این گونه
دل
فریفته بودند!”
چه کسی “مردم” را فریفته است؟ فاعلی که سخنی از او به میان نمیاید! در ساختار مجهول این جمله، حضور نیرویی شگرف وفوق العاده تاثیرگذار به خوبی حس میشود. نیرویی که می تواند “آفتابگونه ایی” را به عنوان “آفتاب” به خورد “مردم” بدهد و آنها را به سادگی بفریبد و به ریش آنها بخندد! و مردم “کوردل” هم سر می سپرند به آن چه برایشان تعریف می شود.
” ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.
ای کاش می توانستم
ـــ یک لحظه می توانستم ای کاش ـــ
بر شانه های خود بنشانم
این خلق بی شمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشید شان کجا ست
و باورم کنند.”
راوی با لحن مستاصل و افسوس وار ، بسان یک تک مانده و جدا افتاده، از تفاوت خویش می گوید و از “شانه ها”یش سخن می راند. چرا که او به واسطه ی قد بلندی اش (بیشتر فهمیدنش) ، بر چیزی اشراف دارد که “خلق بیشمار” هرگز نه می دانند ونه خود پی خواهند برد.
اشاره ی دوباره به “چشم ها”،تایید کنده ی آن است که این عنصر برای ادراک و باور، به یقین رسیدن و به حقیقت پی بردن نقش تعیین کننده ای دارد.
“ای کاش
می توانستم!”
راوی عاجز است و درمانده و کاری از دستانش بر نمیاید. او تنها مانده است و توان رویارویی و مقابله با آن نیروی شگرفی که فریب دهنده ی چیره دستی است ندارد. او با تکیه بر حقیقت چشم های خود و قدرت یقین اش کاری از پیش نمی برد وچون شمعی در حسرت شریک بودن این دانسته ی خود آب می شود.
امید که این نوشته، حق مطلب بخشی هرچند کوچک از شعر جناب شاملو را ادا کرده باشد. با قطعه ی کوچکی از شعر مهران سالاری این نوشته را به پایان می رسانم:
” درد من
حصار برکه نیست.
درد،
زیستن با ماهیانی است
که فکر دریا
هیچ به ذهنشان
خطور نکرده است.”
بخش نقد ادبی | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











