لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 18 مرداد 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

گُل‌بَس چِرکو…!

گُل‌بَس چِرکو…!
👈 کرامت یزدانی (اشک)
…صورتش رو نمی‌شست، کثیف و چرک بود، جوری که بهش می‌گفتن: «گل‌بَس چرکو»
خودشم باورش شده بود که «چرکو» لقبشه!
یعنی می‌گفتی گل‌بَس، نگاه نمی‌کرد، می‌گفتی، گل‌بسو، گوشاش تیز می‌شد ولی وقتی صداش می‌زدی «گل‌بس‌چرکو»؛ یهو برمی‌گشت و از توی لایه‌های سیاهی و کثیفی لب و لوچه‌ش، لبخند ملیحی تحویلت می‌داد…!
گل‌بَسو، چشمای خیلی قشنگی داشت…!
کولی بود، ما به کولی می‌گفتیم غربت!
غربتا، تابستون که می‌شد با یه گله خر، قاطر، گوسفند و سگ، رَوونه ده ما می‌شدن و توی یه جای دنج بالای ده که بهش میگفتن "رو تَل" چادر می‌زدن!
همه‌چیزشون کثیف‌مثیف بود…! گل‌بَسو، بهش می‌اومد تقریباً پونزده سال داشته باشه. همیشه خواهرش «عزتو» رو با یه چادر بندری می‌بس به کمرش و یه تیمپو دست می‌گرفت و با اون انگشتای قلمیش می‌زد و تو کوچه‌های ده می‌چرخید و «هادوری» می‌کرد!
گل‌بَسو، هم می‌خوند، هم می‌رقصید، هم قیچی و انبر می‌فروختُ هم فرفرو.
اگه کسی یه حرف نامربوطی بهش می‌زد صدتا لیچار و فحش زشت آبدار حوالش می‌کرد!
اصولاً دهن غربتا آماده فحش‌دادن بود! کسی جرات نمی‌کرد یه حرف زشتی بهشون بزنه.
گل‌بَسو، کتاب نمی‌خوند، سواد نداشت، اگه کتابی بهش ‌می‌دادی پاره‌پاره‌ش می‌کرد و با برگاش، بینی «عزتو» رو پاک می‌کرد!
گل‌بسو، نمی‌دونس عشق چیه! نمی‌دونس جنگ چیه! نمی‌دونس تو دنیا چه خبره، رادیو گوش نمی‌داد! نمی‌دونس زندون و آزادی چیه! از حق و حقوقش خبر نداشت! از بچگی یاد گرفته بود که زن باید بزایه، بشوره، بپزه، ببافه، شیر بدوشه، مهمونداری کنه، کتک بخوره، ناله نکنه، توی تنهایی‌ش اشک بریزه، دیده بود که ننه‌ش به خواهرش می‌گفت: "مگه می‌شه ضعیفه از شوهرش کتک نخوره، اینقدر لوس و نُنُر نباش! پاشو برو سر زندگیت، الان شوهرت از مَل‌آباد میاد دوباره قشقره به پا می‌کنه! زن با همین کُتکاس که قوی می‌شه! پاشو! پاشو برو، بابات اگه روزی سه دس کتکم نمیزد، روزم شب نمی‌شد…! ننه، به شوهرت محبت کن. سالی یه توله واسش بزا تا نره سرت هوو بیاره..‌!"
گل‌بَسو خوش بود، دنیا رو اوو می‌برد و اونو خو!
گل‌بَسو، نمی‌دونس بهداشت چیه! دارو چیه، ضدعفونی چیه! مریض نمی‌شد و از صدتا کوه هم بالا می‌رفت…! احیانا مریضم که می‌شد میرفت پیش سلطون یه درودوایی بهش می‌داد یه روزه خوب و قبراق می‌شد و باز می تِنگید تو کوچه پس کوچه‌ها…!
گل‌بَسو، سَرِ شو، سَرِشُ می‌ذاشت رو پاردُم خر و راحت می‌خوابید و خواب هزارتا کولی رقاص می‌دید که توی مهتو دل کویر پای‌کوبی می‌کردن…!
گلبسو،خوش بود.غصه نمی‌خورد.
گلبسو فقط زندگی می‌کرد…!
کرامت یزدانی(اشک)

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :