لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 28 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

گورستان مرده‌های زنده

گورکن داوطلب…!
آفتاب بی‌رمق عصر، روی سنگ‌های صیقلی می‌تابید. ناصر‌سبیل، کلنگ را طوری توی خاک فرو می‌کرد که انگار دارد انتقام تمام سال‌های از دست رفته را از زمین می‌گیرد. او گورکن افتخاری شهر بود. نه پولی می‌گرفت و نه کسی مجبورش کرده بود. خودش داوطلب شده بود تا برای آدم‌هایی که هنوز نفس می‌کشیدند، جای خواب ابدی آماده کند.
صدای خش‌خش قدم‌هایی روی خاشاک خشک، ناصر را متوقف کرد. مهران، با آن پالتوی بلند و صورت تکیده، لبه‌ی گودال ایستاد.
مهران نگاهی به عمق خاک انداخت و گفت: «دست‌مریزاد ناصرخان! عجب گودی میزونی درآوردی. فکر می‌کنی قد من توش جا بشه؟!»
ناصر کلنگ را انداخت و دستش را با دستمال‌یزدی دور گردنش پاک کرد و تکیه داد به دسته‌ی بیل کنار گودال. سبیل بلندش را تاباند و گفت: «قدت که جا می‌شه هیچ، عرض شونه‌هاتم اگه این‌قدر لرزون نباشه، فیت فیته. ولی مهران، تو که هنوز سر و مُر و گنده‌ای. واسه چی پیش‌پیش اومدی آمار می‌گیری؟!»
مهران تلخ خندید و سیگاری گیراند: «دِ آخه مسئله همینه ناصر! همه فکر می‌کنن ما زنده‌ایم. صبح میریم اداره، شب میایم خونه، شام می‌خوریم، اخبار می‌بینیم… ولی خودمون که می‌دونیم خیلی وقته تموم شدیم! فقط دنبال یه جای دنج می‌گشتم که دیگه تظاهر نکنم. این‌جا اجاره‌بهاش چنده؟!»
ناصرسبیل بیل را گذاشت و کلنگ را برداشت و بالا برد و کوبید تو فرق زمین. خاک سرد پاشید روی کفش‌های واکس‌خورده‌ی مهران: «اجاره نمی‌خواد داداش. این‌جا تنها جاییه که کسی ازت نمی‌پرسه کجایی یا چرا ساکتی! من دارم واسه کل محل قبر می‌کنم. دیر و زود داره، سوخت و سوز نداره. شهر داره از مرده‌هایی که راه میرن پر می‌شه. من فقط دارم بهشون یه آدرس دقیق میدم که گم نشن!»
مهران دود سیگار را فوت کرد توی صورت سرد گورستان و صدایش را از لای دودهای باقی‌مانده بیرون کشید و گفت:
«راست می‌گی! بیرون که بودیم، همش حس می‌کردم زیر پام خالیه. انگار رو هوا راه میرم. اما این‌جا، خاکش سفت و محکمه! آدم تکلیفش روشنه!»
ناصر ایستاد و عرق پیشانی‌اش را گرفت: «پس برو یه دور بزن، اگه از جات خوشت اومد، اسمتو بنویس رو یه تیکه سنگ، بذار همین بغل. منم قولت رو به کسی نمیدم. فقط حواست باشه، وقتی اومدی این تو، دیگه حق نداری خواب بیداری ببینی! این‌جا فقط سکوت مطلقه!»
مهران راه افتاد سمت خروجی گورستان. ناصر نگاهش کرد که چطور میان سنگ‌قبرها محو می‌شد. زیر لب زمزمه کرد: «همه داوطلب خوابیدنن، ولی هیچ‌کدوم جرأت مردن ندارن!»
ناصر‌سبیل دوباره کلنگ زد. زمین سفت بود، درست مثل دل آدم‌هایی که بیرون دیوارهای گورستان، به جنازه‌های خوش‌لباس تبدیل شده بودند…!
کرامت یزدانی(اشک)
مجموعه‌داستان « گورستان مرده‌های زنده!»

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :