به نام او کنم آغاز
سلام
از عاکف – م
چه می دانیم ؟!
چه می خواهیم بدانیم ؟
چرخش سوالات این چنینی از همان اولین روزهای ورودم به سایت ذهنم را مشغول کرده بود هربار که شعری از ایشان انتشار پیدا می کرد به این باور بیشتر ایمان می آوردم که او برای شاعر شدن شعر نمی گوید او عارفی ست که اندیشه بزرگش را در قالب شعر بدنیا می آورد اما بازهم این قالبهای شعر بودند که نمی توانستند تمام اندیشه او را به تصویر بکشند.
.تصمیم گرفتم با ایشان گفتگویی داشته باشم اما امیدی به گرفتن جواب نداشتم وقتی بزرگوارنه به درخواست من جواب مثبت دادن احساس غرور نمودم
دوستان عزیز
قرار بود در سه مرحله سوالات را بفرستم در مرحله دوم به این نتیجه رسیدم که بخش سوم سوالات که در برگیرنده حجم بیشتری از کنجکاوی هایم بود را با شما دوستان شاعرم شریک شوم این را از دوست عزیزم
جناب عاکف در خواست نمودم تا شما دوستان عزیز چنانچه پرسشی به ذهنتان رسید مطرح کنید تا پاسخ گوی سوالات شما باشند چنانچه سوالی داشته باشید که جنبه عمومی ندارد لطف کنید خصوصی بفرستید و خصوصی جواب بگیرید
(سوالاتی پرسیده شود که هم نقش توجه فنی و مصاحبه گر بودن شما را به اثبات برسونه! و هم خواندن پاسخ آنها دوستان را به اشنایی بیشتر با نقطه نظرات عاکف آشنا کنه)
پس دوستان گرانقدر من! کمک کنید تا بیشتر بتوانیم بزرگان سایت را بشناسیم و قدر دان آنها باشیم
دوست دارم با چند بزرگ دیگر سایت گفتگو داشته باشم بویژه با جناب آقای علی کریم آبادی مدیریت محترم سایت ارزشمند شعر نو.
در پایان ضمن تشکر از جناب آقای عاکف -م با شعر کوتاه از ایشان و برداشتی که یکی از دوستان شاعرم از آثار ارزشمند و اندیشه بزرگ جناب عاکف – م اراپه نمودند
شمارا به این گفتگو دعوت می کنم
“من عاکف گرامی رو زمان زیادی نیست که میشناسم..فقط به اندازه عمر حضورم در سایت. اندیشه های عاکف ستودنی و نابه…خیلی ناب…حس میهن پرستی و تعلقی که در کلمات عاکف به وضوح منتقل میشه غرور عجیبی در من ایجاد میکنه
همیشه با خوندن شعرهاشون…خصوصا شعرهای خاصشون که با سلیقه و طرز تفکر من همسو و در یک جهته…احساس خاصی پیدا میکنم و خوشحال می شم با اینکه در این حال و هوا نیستند …ولی قلبی تو سینه شون دارن که متعلق به این فضاست و برای این خاک میتپه
به شعر آلوده ام کردی گناهت را نمی بخشم
فسون خفته در چشم سیاهت را نمی بحشم
تقلا کردم از بندت رهد مرغ گرفتارم
گرفتارم فزون کردی نگاهت را نمی بخشم
میسر نیست دل کندن خطا کردم که بخشیدم
خطا کردی فراوان، اشتباهت را نمی بخشم …
یکبار دیگر از دوستانی که با حوصله این گفتگو را دنبال می کنند و در نظرهای خود بعنوان یک پرسشگر سوالی هم از ایشان خواهند پرسید صمیمانه تشکر می کنم.
پرسش 1):
عاکف م را در پروفایلش گشتم یک شعر کوتاه زیبادر معرفی خودش نگاشته که خودش را به تمام ایران نسبت داده است آیا حق مان نیست خالق این همه آثار زیبا را بیشتر بشناسیم ؟
نخست لازم میدونم بخاطر توجهی که به من دارید قدردانی ام را بجا آورم.
چند سال پیش که تازه سایت شعر نو به فعالیت آغاز کرده بود دوست شاعری از بندرعباس بواسطه ای با من تماس گرفت که مشتاق داشتن ارتباط است چیزی که برایش این ارتباط را دوستداشتنی کرده بود یکی از سروده هایم بود که نام “میناب” –یکی از شهرستانهای استان هرمزگان را در خود داشت اجازه میخوام تا جایی که بخاطر دارم آن را اینجا بیاورم:
در زمینی که به اندازه ی یک مورچه بی مقدارم
چه فراوان سخن از منزلتم می دانند
من بصیرت دارم
و یقین، نمره ی کفش کسانی که به پیشانی من متصل است
از درخشندگی نور چراغیست که دائم سبز است…
پای تاول زده ی کودک مینابی را
هنر ِ تجربه از سوی خدا ننگاریم…
دست سرمازده ی دخترکی در سبلان
پای شومینه ی چشمان قشنگش یخ زد
و بیایید که یکبار دگر
دوک آمیخته با لهجه ی شیرینش را
به ارس نسپاریم!
البته در آثاری از این دست نام تعدادی دیگر از شهرها و روستاهای هرمزگان و دیگر استانهای ایران حتی افغانستان و تاجیکستان را به تناسب سروده آورده ام
همین دوست ارجمند هرمزگانی ام که دیگر به سایت خیلی کم می آیند حمیدرضا قاسمی «شکیب» هستند – که متاسفانه درگذشت دوست نام آشنای خواننده اش زنده یاد ناصر عبداللهی روحیه اش را دگرگون کرد و دیگر ازش خبر زیادی ندارم امیدوارم باز هم ایشان را در جمع خودمان داشته باشیم.
به هر روی پاسخ به این سوال خیلی به حاشیه کشیده شد اگر بخواهم خودم را معرفی کنم به تعریف آقای شکیب از عاکف اکتفا می کنم که به من می گفت « عاکف یعنی جنوبی ترین شاعر شمالی»!.
اگر اشارات بالا برای معرفی ام کافی نیست سروده ی دیگر را ضمیمه می کنم!:
کودک ِ بارانم
کلبه ای در ساحل
رنگ “زیتون” چشمی
همه دارایی من
واژه هاییست که در ذائقه ام میشکفد
خزر ِ کودکی ام
عمق مرا میداند
ماسه ها
بالش مرغوب خدا در اینجاست
موج در ساحل نمناک
به آرامش خود میغلتد
جلگه ای هست
و شالیزاری
که به پهنای صمیمیتِ احساس، تعلق دارد…
اما خلاصه کنم خودم را متعلق به تمام جهات جغرافیایی ایران میدونم.
: پرسش 2)
افختاری که کمتر کسی در این سایت از آن مطلع است انتخاب شعر زیبای شما برای سرود ملی اتحادیه ی کشورهای فارسی زبان است ضمن تبریک به شما دوست من نمی خواهید ما را هم در این افتخار شریک کنید؟
سپاس بسیار از تبریکتان
احساس تعلق به ریشه ی ایرانی همیشه برایم یک ارزش بوده نه از این جهت که پایم در شوونیسم بلغزد بلکه از این جهت که “خودداشته ها” را پاس بداریم. ما دیرینه ای روشن داریم دیرینه ای که متاسفانه کالبد آن شکاف برداشته و تکه های بزرگی از آن به نام تاجیکستان و افغانستان و…از مام اصلی خود یعنی ایران جدا مانده اند من سالهاست این درد را با خود بزرگ کرده ام دوستانی در سایت هستند که از تلاشم برای همگرایی فرزندان تمدن ایرانی از پامیر تا اروند و از غزنه تا ایلام آگاه هستند اعتقادم اینست در دنیایی که مرزهای یک قاره برداشته می شود تا 27 کشور که به لحاظ زبان، فرهنگ، پیشینه ی تاریخی، ادبیات و…با هم متفاوت و ناهمگن هستند اتحادیه ی اروپا را شکل دهند چرا فرزندان رودکی ، فردوسی ،مولوی و نظامی چنین نتوانند
خبر انتخاب یکی غزلهام بعنوان سرود ملی اتحادیه ی تمدنی ایران زمین برایم خیلی ارزشمند است این اتحادیه ی خودجوش که متاسفانه حمایت دولتی هم ندارد حامیان بسیار زیادی در سه کشور ایران تاجیکستان و افغانستان و حتی شهرهایی که امروزه در قلمرو این سه کشور نیستند از جمله سمرقند در ازبکستان خوارزم و مرو در ترکمنستان و بخش قابل توجهی از آذربایگان از ایران جدا شده دارد اما توجه ما به حدود فعلی این سه کشور است. جا داره از دوست خوبم امید صباغ نو که به وقتش با پستی این توفیق را به اطلاع دوستان رساندند یکبار دیگر تشکر کنم. به هر روی مشاهدات و تجارب بویژه ده سال اخیر زندگی ام در غرب من را بیش از هر زمان دیگر مصمم کرده تا برای نیل به همگرایی از هیچ کوششی کوتاهی نکنم این خواست، آرزوی دیرینه ی بسیاری بویژه در تاجیکستان و افغانستان هم است.
اگر انتخاب این اثر به عنوان سرود ملی حائز اهمیت باشه جا داره که مراتب سپاسم را از مدیریت سایت شعر نو هم بجای آورم که زمینه ی ارتباط و پیشرفت را برای تک تک اعضا فراهم ساخته است.
پرسش 3):
عاکف م را می بینم در تمام قالب ها شعر های زیبا دارد احساس می کنم عاکف م برای شاعر شدن شعر نمی گوید شعر را وسیله ی ابراز اندیشه هایش کرده برای همین است که برایش مهم نیست امروز با کدام قالب شعر بگوید بلکه به اندیشه هایش فکر می کند آیا درست فکر می کنم لطفا قدری به این موضوع بپردازید ؟
اساسا نگاه من به قالب های شعری متاثر از برداشتهای تحصیلی ام یعنی روزنامه نگاری است من به قالب هیچوقت بعنوان هدف نگاه نکرده ام قالب را بعنوان مجرا یا کانالی میدونم که مفهومی را انتقال میدهد اگر شعری در دلنشین ترین قالب از حیث پیام و محتوا فقیر باشد از همان لحظه ی تولد ِ خود، آغوشش را به میرایی باز کرده است.
قالبهای شعری ظرفیتهای بالایی دارند نباید آنها را حقیر شمرد بسیار خوانده ام که برخی، غزل را مناسب مفاهیم غیر عاشقانه نداسته اند من با این برداشت نمی توانم کنار بیایم! ایجاد حصار در ادبیات جز سردرگمی حاصلی به دنبال نداشته است شاعر به فراخور ذائقه و حوصله ی زمان ِ تولد ِ شعر، بدون آنکه از پیش تصمیم بگیرد مفهوم و محتوایی را در ظرفی که بهش می گوییم «قالب» می ریزد. تجربه شخصی من اینست که با غزل هم عاشق شده ام هم منتقد سخت! با نو و سپید رباعی و کوتاه سروده هم این تجربه ها را بارها و بارها تمرین کرده ام . به هر روی متناسب با حرفی که قصد زدنش را دارم قالبی را که به لحاظ حسی فکر می کنم با آن مفهوم همزاد است دنبال می کنم.
یک باور اساسی در روزنامه نگاری است که معتقد است «پیام» از «وسیله» مهمتر است. به استناد همین برداشت موافق این نیستم که به دوست شاعری پیشنهاد دهم که از فلان قالب استفاده کند یا نکند. البته دیدگاهها متفاوت است برخی از متاخرین که دنبال سبکهای خیلی نوین هستند یعنی «سبک مداری» را بر «محتوا گرایی» برتر میدونند الزاما برداشت همسانی در خصوص دنیای ادبیات با من ندارند دیدگاه ماها در حوزه ی « زیباشناختی هنری» زمین تا آسمان دگرگونه است…
پرسش4):
عاکف م چگونه شد که اولین شعرش را گفت ؟ او بسمت شعر رفت یا شعر او را در آغوش کشید ؟ درضمن خیلی دوست دارم اولین شعرت را برای ما بنویسی
همیشه آسمان پر از ستاره منو بخودش جذب میکرد تابستانها را بیشتر به این خاطر دوست داشتم که میتوانستم در جایی بدون سقف بخوابم تا از تماشای زیبایی ستاره ها خود را محروم نکنم لذا “کومه” هایی که در داخل شالیزارها برای حراست از شالیزار که فقط با چند شاخه چوب ساخته می شد مناسبترین جا برای آرامش شبانه ام بود آرامشی که بدنبالش این بیت متولد شد:
شب شد ستاره آمد در جستجوی عشاق
یا رب عنایتی کن زانسو به سوی عشاق…
سال دوم دبیرستان (متفرقه) بودم احتمالا 1362 خورشیدی، بواسطه ی دوستان باخبر شدم که مسابقه ی شعر در شهرستان تالش-رضوانشهر و ماسال که آنموقع با عنوان تالش بودند برگزار می شود با این وجود که من 4 سال دبیرستان را اصلا مدرسه نرفته ام و متفرقه خونده ام اما دانش آموزان همسن من در دبیرستان دبیر ادبیات را باخبر کرده بودند که کسی را می شناسند که شعر میگه! بهتر است در این مسابقه شرکت داده بشه چنین شد که در مسابقه ی شهرستانی پس از اول شدن در مسابقه ی استانی هم که در لاهیجان برگزار شده بود برای کشور انتخاب شدم! برایم جالب بود کسی که در خصوص شعرهای انتخابی حرف میزد شعر من را تحت تاثیر شدید از اشعار مولانا می دونست حال آنکه من شعری از مولانا نخوانده بودم!
سالهای پر فراز و نشیبی را طی کردم تا اینکه در کرمانشاه وقتی که سرباز بودم دیپلم گرفتم البته ماجرای دیپلم من هم خود داستانی است! … بعد از مدتی در همان زمان خدمت دانشگاه قبول شدم از میان تعداد رشته هایی که قبول شده بودم سه رشته ذهنم را به چالش کشیده بود حقوق دانشگاه تبریز – حقوق قضایی دانشگاه تهران و علوم ارتباطات اجتماعی یا روزنامه نگاری علامه طباطبایی که آشفتگی نظام قضا! من را مجاب کرد که روزنامه نگاری را اولویت بدهم اما وقتی در تهران ساکن شدم 66-67 بزرگترین خسرانم این بود که انتخابم، شبهای پر از ستاره را از من دریغ کرده بود و همیشه آرزو میکردم زمان بازگشتم به دامن شالیزار زود فرا برسد اما این آرزو چندان هم زود به نتیجه نرسید بعد از لیسانس هم چند سال طول کشید تا فوق را تمام کنم یادم میاد شعری اونموقع ها نوشته بودم که دلتنگی ام را برای بازگشت به شمال نشان می داد:
من از این شهر
که دیوار بلندش همه جا کاشته اند
می روم تا نرود خاطر باران از یاد
من که در جنگل سرسبز پرستوی مهاجر دارم
سببی نیست که بر کفتر آلوده دلم خوش باشد!…
یک چند ماهی از خدمتم باقی مانده بود که بعد از دانشگاه در پادگانهای اطراف تهران گذراندم روزی که به نیروی زمینی…رفته بودم برای خدمت، دیدم که دور اسم من را خط کشیده اند! رفتم داخل خودم را معرفی کردم یکی از برادران در جریان بود از من استقبال کرد و به من گفت که بوجود شما اعلام نیاز کرده بودم! خیلی خوشحال شدم که تحصیلم کاربردش را نشان می دهد پرسیدم چه خدمتی از من ساخته است ایشان هم فرمودند دو ماه است سربازی که وظیفه اش توزیع روزنامه ها در قرارگاه بود خدمتش پایان یافته رشته ی شما را مرتبط دیدم! مطمئنم که شما به نحو شایسته این وظیفه را انجام خواهید داد!!
پرسش 5):
یک دهه از کوچ عاکف م می گذرد حالا او یک شهروند هلندی بشمار می آید
آیا بزبان هلندی هم شعر می گوید دوست داریم در این مورد بیشتر توضیح دهد ؟
حقیقت امر اینست اگر شعر را تجلی موازی احساس ،بینش،تخیل، ظرافت و زیبایی هنرمندانه بدانیم اساسا ذائقه ی ایرانی با نوع غربی آن بویژه با نوع هلندی آن همسان نیست عناصری که در ادبیات ما پرطرفدار هستند الزاما در متون ادبی غربیها مورد توجه نیست دو نمونه می آورم :
راز آلود بودن و پیچیدگی بیان ماها برای هلندیها که از رنسانس یا نوزایی علمی اروپا به بعد از بند کلیسا و حکومتهای خودکامه – که به صورت سنتی همیشه دست در دست هم داشتند – رسته اند به دشواری قابل درک است « ایهام» عنصر اصلی در باور ادبیاتی ما است ولی در متون ادبی غربیها چنین نیست.
نمونه ی ساده دیگر، برای غربیها پرداختن به چین و تاب گیسوان دختران به شکلی که برای ماها ارزش ادبیاتی داره تعذیف ادبیاتی نداره! حال آنکه همین گیسوان یک نماد پر نقش در ادبیات کلاسیک ما است روزی یکی از دوستان هلندی که مهمانم بود ازم خواست یکی از شعرهای حافظ را برایش بخوانم به سبک و سیاق ایرانیها دیوان حافظ را گشودم غزل معروف و دلنشینی آمد:
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
هر چه تلاش کردم تا ذهنش را برای درک چگونگی بر باد شدن شاعر با گیسوی معشوق توضیح بدهم گره از مشکل درک ایشان نگشودم! تا اینکه کلی برایش توضیح دادم که توجه ادبیات ما به گیسو و …نوعی گریز از تنگنای نگرشهای ایدئولوژیک به همان مقولات است!
با یک چنین برداشتهایی ذهن کلاسیک پسند ایرانی از نوشته های هلندی لذت نمی برد حالت عکس آن هم صادق است ، برای اینکه دغدغه های دو فرهنگ مشابه نیست تمام فکر و اندیشه ی من از جنس شرقی است و تبدیل آنها به زبان هلندی هم زیبا نیست هم اینکه ارتباط دلخواه را در پی نداره پس باید بگم به زبان هلندی شعری ندارم
پرسش 6):
جهان بینی عاکف م چقدر سیاه چه قدر سفید و چه مقدارش خاکستری ست تعریفی از جهان امروز از دید عاکف -م
سیاه و سفید دیدن نتیجه اش استبداد است نتیجه اش سقوط در دالان تفکر “توتالیتریزم” یا “تمامیت خواه” است فارغ از کار برد “سیاه و سفید دیدن” در فرهنگ سیاسی، این ترکیب متاسفانه دامنه اش به دیگر بخشهای زندگی اجتماعی ما هم تسری یافته، در یک کلام می توان آن را به حذف نامعقول قرائتهای گوناگون از موضوعی خاص اطلاق داد. ترکیباتی مانند “خودی و غیر خودی” ، “دوست و دشمن” ، “خوب یا بد” و…از طیف برداشتهای هم طراز با سیاه و سفید است.
به باور من نگرشهای مختلف، به رنگین کمانی شبیه هستند که وجود هر کدام از رنگها در آن بعنوان یکی از اصول خدشه ناپذیر “منشور زیبایی “جلوه میکنند با این برداشت من زیبایی آفرینشها و خلاقیت در حوزه ی ادبیات را فراتر از نگرشهای بسته و دگم که فقط دو وجه غالب دارند می بینم.
ادبیات جهان امروز بخاطر سه تجربه متفاوت درجوامع : 1): کاملا دموکراتیک 2):درگیر با نهادی کردن فرایند دموکراسی و 3):کاملا غیر دموکراتیک ، دستاوردها متفاوتی را بدنبال داشته اما یکی از پیامدهای “جهانی شدن” اثر گذاری و اثرپذیری کما بیش همسان ملتها در تمام جنبه های زندگی است با این نگرش متولیان امور در جوامغ غیر دموکراتیک با چالش بیداری توده ها مواجه خواهند شد همین توده ها مطالبات مشابه با جوامع آزاد را تا حصول بدان دنبال خواهند کرد و این همان نقطه ایست که “فوکویاما” از آن به “پایان تاریخ” یاد می کند یعنی جهانی شدن دموکراسی یعنی نفی حذف دگر اندیشان یعنی زیبایی را زیبا دیدن و …
پرسش 7):
یادم می آید قهرمان ما در دوران تحصیلی پسر بچه ایی از هلند بود دوست من آنقدر که ما بزرگش کردیم آیا در هلند هم برای او مجسمه ایی /یادمانی / تاریخی/ ساخته اند
به نکته جالبی اشاره کردید یادم میاد سال اول که وارد هلند شده بودم خیلی دوست داشتم داستان این پسر فداکار را از زبانشون بشنوم از هر کی سوال میکردم پتروس یا همان پتروس را نمی شناختند برایم خیلی عجیب بود چگونه ممکن است یک چنین قهرمان ملی خود را نشناسند! به هر حال یکنفر گره از مشکل این ماجرا را برایم باز کرد و معلوم اصلا داستان پتروس که اساسا هانس است ربطی هم به خود هلند نداره به هر روی من پتروس را در هلند مشابه دهقان فداکار نیافتم! اگرچه ماها همیشه سعی در بزرگنمایی نمادهای فرهنگی دیگران داریم!
به هر روی در هلند یک موزه بسیار معروف و دیدنی در محیط باز است که به “مادورادام” یا “هلند کوچک” معروف است که کل هلند را به شکل ماکت زیبا میشه در آنجا یافت در این موزه یادبودی از پتروس را میشه دید که به آبی که از سوراخ سد میزنه بیرون خیره شده است به هر حال یکی از نقاط دیدنی در هلند همین موزه ی مادورادام است اگر گذرتان به هلند افتاد فراموشش نکنید در نزدیکی شهر ” دن هاخ” یا همان لاهه که نام فرانسوی این شهر است واقع است.
پرسش8:
دلم می خواهد بعضی از سوال ها را من مطرح نکنم و از ظرفیت دنیای مجازی که در اینجا منظورم دیگر اعضای سایت است کمک بگیرم تا آنها هم خود را شریک این مصاحبه بدانند ایا اجازه می دهید دوست من ؟ و در پایان تقاضایم اینست که آن غزلتان را که بعنوان سرود ملی انحادیه کشورهای فارسی زبان انتخاب شده برایمان بنویسید./ سپاس از قبول مصاحبه
من همیشه خودم را در برابر دوستان در حدی که از عهده ام براید پاسخگو میدونم امیدوارم زیاد سخت نباشه!
در نهایت از تلاشی که شما دوست گرامی ام برای این مصاحبه از راه دور یا ” تله اینترویو” بعمل آورده اید تشکر می کنم و در پایان همان غزل مورد نظر را تقدیم میدارم و برای شما و دوستان خوبمان در سایت سرافرازی آرزومندم.
من از تاریخ می آیم هزاران ساله گردیدم
دلم خوش زان شود روزی که باید بگسلم بندم
«سهند» آرزوی من تب «دوشنبه» می گیرد
کجا منزل دهم آسان ستیغ کوه الوندم
به خوابِ طفل ِ«کولاب»م زمستان ذوب شود فردا
که دست افشان شود با من به بزم پاک پیوندم
نشان خاک خوارزم از بخارا کرده شیرازم
به یاد شهر تبریزم چه دلتنگ است «میمند»م
بسوی بامیان باشد نگاه “خارغ” از شرقم
به سمت بیستون آری دل از عشق تو آکندم
ز جوی مولیان راهیست تا اروند پر آبم
ز آمو پر کشد غربت به یک کارون لبخندم
چو بر سرچشمه بگذارم قدم،آهسته می گویم
به اصل شاخه آویزم ثباتِ سعی و سوگندم
سزای میهن پاکم نباشد تکه گردیدن
پس ازاین،بار همت را به یک مقصود می بندم
بخش نقد ادبی | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











