لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 21 مرداد 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

«گرگ‌ها» یک فانتزی تلخ-دریچه‌ای از زیباترین و بی‌رحم ترین مناظر طبیعت وحشی

گرگها؛ گاه، طبق شرایطی چون گرسنکی، نبود غذا.. و یا آنجا دیگر رمقی برای شکار برایشان باقی نمانده باشد تحت شرایطی خاص و عجیب مثلا مانند: زخمی شدن یکی از اعضای گروه یا سابقه ی عملکرد ضعیفش در گروه یا خواب سنگین یکی از اعضا.. ، آن گرگ را از گله‌ی خود انتخاب کرده، دریده و می خورند. گاه شرط بقا این‌گونه ایجاب می‌کند که یکی باید یرود تا بقیه بمانندشوند.
٫٫ گرگ جوانی که پدرو مادرش را در کودکی گم کرده بود _که احتمال قوی، مرده یا اسیر دست بشر شده بودند_ به سختی و مشقّت پا به عرصه‌ی متوحـّش طبیعت زیبایش، با پذیرشی سخت از جانب گروهی، به گله ملحق شده بود و اخیراً از سر جوانی و بی تجربه‌گی، برای اثبات خود به رئیس گروه و وحشیان حلقه‌ی اول دور او، در اوج سوز زمستان و گرسنگی شدید گله، در جدال با شکاری، کمی از ناحیه‌ی آرنج زخمی شده و چند قطره خون بر پنجه‌اش و بر روی برف اطراف چکیده بود.

گرگ میان‌سالی متوجه حالات گرگ جوان شده بود…
و گرگ میان‌سال مدام می‌پایید مبادا او از گلّه جدا شود! گرچه گرگ‌زخمی، جوان خامی بود، چیزهایی شنیده بود درباره ی خیالات درون سرش، ولی باز امیدی واهی به رحم از جانب وحشی‌ترین منظر طبیعت بی‌رحم بسته بود. چرا که شنیدن کجا دیدن و تجربه کردن کجا! و دودل ماند، و از گله جدا نشد. بی‌تجربه‌گی و نبود پدرومادر آنجا که باید باشند به او نیاموخته بود کهمی ماند، اگر می‌رفت و تنها، می‌ماند، و می‌ارزید . با آنها ماند..
گرگ ماده ی جوانی از کنارش می‌گذشت و با اشاره به برق نگاهش به او فهماند که بهتر است بروی! (او چندبار قبلا به این ماده‌گرگ چند تکّه غذا رسانده بود. شکی نیست که گرگ‌ها نیز نان و نمک می‌شناسند. و تابع نظر جمع و رئیس گروهند. فغان از این انسان مصیبت‌بار!) ماده‌گرگ جوان دندانی نشان داد که یعنی برو وگرنه خودم اول از همه شکمت را سفره می‌کنم!
گرگ جوان لحظاتی توقف کرد و ناخودآگاه از پا نشست، و گویا جرات باور کردن ترسناک‌ترین حدس زندگی اش را نداشت. با دلهره‌ای عجیب بلند شد؛ و تا خواست راه بیفند پای گرگی گنده را روی دم خود حس کرد. همان وحشی میان سالی بود که او را می‌پایید! و وحشیان حلقه‌ی اول و دوم و ….
. و باز به اشتباه گمان می کرد برنامه از زمانی که گروه عرصه‌ی شکار را رها کرد در ناخودآگاه طبع وحشی گله چیده شده بود، اما او از همان روزی که در کودکی والدینش را گم کرده بود، باید خود را گرگی محکوم، ناجوان، و دریده شده متصور شود. چرا که او از همان روزی که در کودکی والدینش را گم کرده بود، از طبیعت خود خارج شده بود. و قانون نانوشته‌ی طبیعت ابن است: که هرچه را خلاف جریان خود می یابد حذف خواهد کرد.

(دقایقی بعد)

گرگ اول: «به به. چقدر طعم خودمون رو میده!»
گرگ دوم: «لعنتی به پا، دفعه ی بعد نوبت خودت نشه!»
(خنده ی دسته جمعی گرگها… )

گرگ اول: «خب توبه‌ی گرگ مرگه. مخصوصا اگه مثل من کلهّ‌خراب باشه!

(زوزه هایی تمسخروار، که نشان از شادی بی‌حدشان بود)

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان : سایر