ز چشم تنگ هواپیما در آن غروب هراس آور زمستانی ونیز را دیدم که همچو نقش نگونسار آسمان بر آب جهان تازه ی دیگر بود ونیز چون خزه ای سبز در مسیر نسیم به رق…
ز چشم تنگ هواپیما در آن غروب هراس آور زمستانی ونیز را دیدم که همچو نقش نگونسار آسمان بر آب جهان تازه ی دیگر بود ونیز چون خزه ای سبز در مسیر نسیم به رقص دایره مانن موج می پیوست و از نسیم رهاتر بود نه ریشه داشت که پیوند با زمین گیرد نه پایه داشت که از موج در امان باشد ولی به شکل هزاران حباب نورانی میان همهمه ی موج ها شناور بود و من که از در پنهانی تخیل خویش در آن غروب هراس آور زمستانی به سوی غربت امروز خود شتافته ام ونیز را همه جا در خیال می بینم و نیز در شب پیری به خویش می نگرم اگر ز نیش نگاه ستارگان ، شبها ونیز را سر خفتن نیست منم که چشم به چشم ستاره می دوزم و تا سپیده براید : ستاره می دوزم و تا سپیده براید : ستاره می شمردم منم که در دل دریای بی کران چون او جزیره های پرکنده ی پریشانم وزین قلمرو تاریک در نمی گذرم منم که تیره تر از آسمان طوفانی به یاد خاک دل افروز آفتابی خویش در آستان سحر : دل به گریه می سپردم
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











