شاعر: بهرام خزایی
نویسنده نقد: غلامحسین جمعی
قبل از بحث درمورد شعر شایسته است مروری بر اصل شعر داشته باشیم.
زمستان بنفش
در زمستانی بنفش
از درد می نویسم!
می بینی؟!
دردی که درنگاه آفتاب شعله وراست!
فریادی ست بی صدا.. . . . !
ازفوران خون خودنویسم
برپیکرناهموار و
تفتیده ی کاکتوس های نو ادا
شعری به نام تو،
نوشته اند!؟
مدادم را سر می کنم،
آی. . . . . .
بیدها بی جان در خون خود می رقصند!
آه ازچنگ باد!
سروهای سبز
با نیرنگ شغاد
ایستاده می میرند!؟
درجایی که هیچ برگی نمی روید
بالا تر از رنگ کویرامروز
خاطرات سرخ دیروز
واژگون روییده اند!
ببین!
در لایه های مبهم این روزهای خاکستری
آه ِ من دردشتی زرد
چه بیهوده هرز می رود. . . .!
ونگاهم یخ می زند
در زمستانی بنفش. . . . !
این شعر را نباید تماشا کرد ویا حتی خواند! باید دیدش و تعمق کرد بر واژه واژه هایش . (زمستان بفش- نوشتن درد – می بینی؟ – نگاه آفتاب – آفتاب شعله ور – فریاد بی صدا – فوران خود – فوران خودنویس – پیکر ناهموار – کاکتوس تفتیده – کاکتوس نو ادا – سر کردن مداد – آی. … . _ بیدهای بی جان _ در خون رقصیدن _ چنگ باد _ سروهای سبز _ نیرنگ شغاد _ ایستاده مردن _ بالا تر ازرنگ کویر _ خاطرات سرخ _ واژگون روییدن _لایه های مبهم _ روزهای خاکستری _ دشت زرد _نگاه یخ زده . . . . ) راستی که باید شعر را دید!! آری نه تنها این قطار واژگان را باید دید. بلکه روی تک تک کلمات بایستی تعمقی درخور کرد! زیبایی کار در گزینش بهترین کلمه و قرار دادن آن در بهترین مکان شعر است . به همین نام شعر بنگرید! نام شعر( زمستان) اخوان ثالث را زنده می کند که در این مقطع تاریخی از سوز سرما (بنفش ) گردیده . و آن چنان از درد می گوید که به خواندن ما هم راضی نیست ! واین حقیر علی رغم میل باطنی که قرار گذاشته بودم دیگر شعری را نقد نکنم . فقط آمدم که شعر را عریان نمایم، تا دوستان جای کبود- بنفش هایش را به قول شاعر ببینید! !اگر قراراست نگاه آفتاب را ببینم؟ ! آن هم دراین زمسان بنفش! آیارو به خاموشی رفتن آفتاب را خواهم دید ویا شعله ور بودنش را باید ببینم؟! . آیا قرار است درد را در نگاه آفتاب ببینم؟! ویا در پرتو آقتاب زخم بفش ِ زمستان را به نظاره بنشینم ! افول درد را خواهم دید؟! ویا صدای خاموش را؟ که همان آتش زیر خاکستر است. و هر لحظه امکان شعله ور شدنش (حتی) بوسیله خود ( باد ) می رود! زیرا این ازدحام رو به کاستی ندارد! واین فریاد بی صدا با نقطه چین هایش . . . . تا کجاها که ادامه ندارد؟! ای کاش این نقطه چین ها تا سلول های خاکسستری مغزمان امتداد داشت!! کاش این نقطه چین ها بر دلمان تلنگر می زد وای کاش وای کاش ! وباز هم نقطه چین و نقطه چین!!!!!!از ( فوران خودنویسش) بنویسم؟؟ شاعر وقتی فطرتن شاعر است. حال چه آگاهانه وچه ناآگانه که از معجزات الهام است !این گونه می گوید( از فوران خود بنویسم) ویا ( از فوران خودنویس بنویسم)؟ گویی تمام وجودش در خود نویس متبلور شده ! یکی شده اند! خویش را خودنویس، وخود نویس را خودش می بیند!!!!! آن هم خود نویسی که چکه نمی کند! مثل اشک!! بلکه فوران می کند!! وقتی شعرخودش خوب باشد ، نیازی نیست که از واژه هایی که ذاتن دارای ارزش ادبی و مفاهیم پیدا وپنهان ارزشی هستند استفاده گردد، که شعر را دهن پرکن جلوه دهد ! یک خونویس می تواند زیبایی خلق کند و اعجاز. و اعجاز را به رخ بکشد!! بجای چکه کردن فوران می کند. نگویید که امکان فوران کردن خودنویس وجود ندارد؟! این شاعر است که ساختار خود نویس را به هم می زند وخونویسی می سازد که فوران کند. به مفاهیم ارزشی فوران هم کار ندارم که چه نوع فورانی می باشد. خوب ، راستی فقط فوران می کند. مثل بالا آوردن ما؟؟ وقضیه تمام است ؟. ویا هر جای بی خودی این کار را انجام میدهد؟ نه! این طور نیست! فوران می کند بر پیکر ناهموارکاکتوس که هم خار دارد وهم(به طنز به زبان مادر شوهرتشبیه شده است) به کاکتوس (نو ادا) واضافه بر آن برای این کاکتوس نو ادا به خود نویس خویش هم که تنها سلاحش می باشد.! اکتفا نکرده مدادش را سر می کند (مدادم راسر میکنم!) که هم تیز کردن مداد را می رساند ، وهم این که اگر ( جوهر) خود نویسش را از او گرفتند با مداد خود سر می کند، و به کارش ادامه می دهد از گفتن( جوهر) ارزش کیفیتی هم مرادم می باشد! واگرواژه ها تکافو نکرد! فریاد خواهد زد ( آآآآآآآ ی . . . . . . ) مگر که نمی بینی این بیدها در خون خود می رقصند؟؟!!! راستی از خود پرسیده اید که چرا شاعر نمی گوید درخون خود غوطه ورند ویا در خون خود می پلکند؟! ومیگوید می رقصند. چون بید وبخصوص بید عاشق . هم از خویش گذشته و هم سایه اش را بدون وجه به همه ارزانی می کند وهم افتاده است و به قول معروف خاکی!! ومظهر افتادگی . ولذا با کوچکترین( باد ) ناملایمات را نمی تواند تحمل کند ، کل وجودش از این تألم به لرزه می افتد. و آه و صد افسوس از چنگ باد وباد و باد!!! آخر زیبایی های شعر یکی دوتا هم نیست که مطب را ببندم! به همین ( چنگ ) نگاه کنید . هم پنجه باد است که می خواهد بید را خفه کند ، وهم( چنگ ) ساز را که صدای باد را درخود دارد. در حالی که میخواهد بید را ازپای درآورد، ممکن است صدایش هم به ظاهر دلنواز باشد. وهم پنجه ای که بر چنگ می خورد را تداعی می کند! اگر بگویید بید مقاومتش کم است. سرو هایی که در تمام شرایط سبز اند و باد هم نمی لرزاندشان مگر در یک طوفان مهیب از پا درآیند! چرا ایستاده می میرند؟ آن هم با دسیسه و نیرنگ شغاد!! یعنی خباثت شغاد به تنهایی کافی نیست وبه نیرنگ هم نیاز دارد!!! وچه زیباست ایستاده مردن ،که حسرت لگدمال کردن را به دل شغاد می گذارد.تنها تأسف این است که این مردن. درجایی انجام می شود که هیچ برگی نمی روید!! تا کویر را تجسم کند، وچه هوشمندانه برای این تداعی شاعر در جمله بعد، خود کویر را در پیش چشمان خواننده می گذارد. در آخر اگر شاعر تأسف خود را اعلام می کند به این خاطر است که، خاطرات سرخ دیروزش ، واژگونه روییده اند!! وبجای سرسبزی که انتظارش را داشته با دشتی زرد. که این رنگ حالت یاس را هم تداعی می کند روبروست. واین خود کم دردی نیست!!وما را به دیدن این لایه لایه بودن روزهای مبهم دعوت می کند که همه خاکستری هستند. چون شما با رنگ سفید وسیاه تکیفتان روشن است . واین خاکستری است که شما را بر سر دو راهی سفید و سیاه نگه می دارد!!!!!!!!!! وهمین رنگ ویا شرایط است که تو را به هرزرفتن می کشاند. وآن چنان هرز خواهی رفت که ناچارا یخ بزنی. یعنی جمود کامل . ودر نهایت انفجارشعر است!! این جمله آخر شعر در حکم ضربه آخر شعر رباعی است. وآن تکرار اول شعر است که اعلام می کند (در زمستانی بنفش ) که هم ما را به خوانش دیگر بار دعوت می کند وهم سیر تاریخی این همه تکرار ها وهرز رفتن ها ودوباره کاری ها و کلا، تکرار تاریخ. و ای کاش دراین شعر تعمقی وتعمقی وتعمقی صورت پذیرد.همین وخیلی چیزهای نگفته . . . . . . شاد باشید
در ضمن از خود شاعر بپرسیذ که شعر را به نام که نوشته ؟! تا در صورت تمایل به شما بکویند !!! چون این جانب شعرهایی را انتخاب می کنم که به نظرم نقطه ضعف نداشته باشد وسپس به نقدش می نشینم لذا ضعفی را ندیدم. جز همان که ندانستم شعر برای چه کسی است. اگر بزرگواران نقصی مشاهده کردند وعنوان ننمایند گرچه حقشان است که بگویند ویا نگویند ولی به این جانب وسراینده ظلمی را روا میکنند. باقی بقایتان فدای همه شما . حسین.
بخش نقد ادبی | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











