گزارشی میخواندم از محله اسماعیل آباد مشهد محله ای در حاشیه شهر و وضعیت نابسامانش البته تاریخ گزارش قدیمی بود مربوط به چند سال پیش. نمیدانم به خاطر کلمه آبادی که گویی به طعنه در انتهای نام محله با خود یدک میکشید ،بود یا شرایط مشابهش اما مرا به یاد محله ای که در دوره راهنمایی در آن میزیستم انداخت جایی که نامش در نقشه محمد آباد بود و اهالی ممد آباد میخواندنش و من اما تاکید داشتم محمدآباد بگویم فکر میکردم اینگونه میتوانم با کلاس نشانش دهم آخر در سن حساسی بودم سنی که از کودکی کنده و به نوجوانی نپیوسته بودم و دماغم باد داشت حال نمیدانم باد ناشی از بلوغ بود یا باد ناشی از غرور . پدرم برایم سررسیدی خریده بود که صفحه اولش راهنمای خط های اتوبوس واحد بود و ایستگاه آخرِخطی که به محله ما می آمد و از قضا کمتر از ۵۰ قدم با خانه ما فاصله داشت را کشتارگاه نامیده بود چنان با غیظ ورق را منهدم کردم که گویی فقط همان سررسید است که نام ایستگاه را در خود جای داده .اما این احساس بد خیلی طولانی نبود میدانید چرا؟چون با خودم فکر کردم آنقدرها هم بد نیست مثلا مدرسه من درون پایگاه نیرو هوایی بود و برای امنیت آن قدم به قدم سرباز ایستاده بود حالا چه اهمیتی دارد که آن سربازها بخواهند متلک بیندازند و مزاحمت ایجاد کنند،یا مثلا پدر دوست صمیمی من پزشک قلب است و من به خانه اشان رفت و آمد داشتم و خب باکلاس بود حال مگر این که پدر دوستم در یک خانه صدمتری دو همسر داشت و در مجموع ۷ فرزند که نام همه آن ها سین داشت و تصور این که سروش و ساسان و سامان و سپیده و سارا و سمیه و سمانه به جای سماق و سبزه و سنجد و سمنو و سکه وسیب و سرکه بر روی سفره هفت سین نشسته اند از خنده روده برم میکرد از کلاس و وجاهت و فرهنگ آن خانواده کم میکرد؟ یا این که دکان محله مان آقا رحیم همه جور خوراکی داشت که در بالاشهر هم پیدا نمیشد خب چه اهمیتی داشت که تریاک و شیره هم میفروخت ، یا اینکه خانه ای که در آن زندگی میکردیم حیاط داشت حال چه اهمیتی داشت که مرد صاحبخانه و پسرانش خروس باز بودند و مدام صدا و بوی خروس ها را در گوش و بینی خود میشنیدیم. یا مثلا مدرسه برادرم به خانه مان نزدیک بود و نیاز نبود نگران این باشیم که راه دوری می رود و خطر دارد حال این که پشت دیوار مدرسه شان معتادها میکشیدند و تزریق میکردند و چشم هاشان کلاپیسه میرفت اهمیت زیادی نداشت .آری به نطر من در آن گزارش، مردم ناراضی محله پیازش را زیادی داغ کرده اند .
حال که از آن زمان ۲۲ سال میگذرد دلم تنگ شده برای درمانگاه کوچکش که هنوز هم نمیدانم نیروی خدماتش با چه چیزی زمین را طی میکشید و ضدعفونی میکرد که بوی نفت میداد ،برای نانوایی با پله های خرابش که چندین بار در یخبندان زمستان منجر به سقوطم شدند،برای سبزی پاک کردن های دم در کوچه و غیبت از علی پسر سلطنت خانم که نمیدانم از کجا توانسته بود پژو بخرد،برای ماکت بزرگ هواپیما که در زیر سایه اش با دوستانم تخمه شمشیری و ذرت نمکی میخوردیم و حتی برای سهیلا خانم آرایشگر محله مان با رژ لب صورتی و سایه سبز همیشه مهمان صورتش که تنها کسی بود که میتوانست موخوره موهای بلندم را با شمع بگیرد که اگر بود شاید موخوره امانم را نمیبرید و موهایم را تا بیخ گردنم کوتاه نمیکردم .آری شاید عجیب باشد اما دلم برای ممد آباد ایستگاه کشتارگاه تنگ شده است








