« سنگفرشهای دلتنگی »
… … … … … …
سهم من
خواب پریشان
چشمهای توست
بودنم را
از سال های نبودنت
کم می کنم
آیا
یک فردا
به پایان آرزوهایم
لبخند نخواهی زد…
.
.
.
کفش هایم
به مهمانی سنگفرشهای خواب زده رفته اند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاعر شعرش را با چه لحنی آغاز می کند؟ در لحن او صدای لرزش،پریشانی،دلهره و حتی ترس احساس می شود.شعر را دوباره بخوانید!! آیا توانسته اید ارزش ها و چاشنی های شعر که در پوسته ی زیرین شعر خوابیده اند را بیدار نمایید!؟باید ظرافت ها و زاویه های پیوسته در نگاه شاعر که بر آن سوار شده است را پیدا کنید تا عمق الطاف و حرکات سلولی شعر که مانند عقریه ها در حال حرکتند را بیابید.
سهم من
خواب پریشان
چشمهای توست
او جهان شعرش را تار و افسرده می بیند و از حقیقتی خبر می دهد که گویا در تار و پود آن غرق شده و در پی یافتن خود از پیچدگی های متواتر که در بستر ساکنش تنیده شده،می باشد.آهنگ خوبی در آن نهفته است و آن را از نثر بودن تمیز می کند.بین «خواب » و « چشم » مراعات نظر خوبی برقرار است که به پایداری روند شعری تا انجام کمک می کند.ضربه ی شروع را آنچنان که باید تکان دهنده و ملموس باشد را در مقایسه با ختام شعر رعایت نکرده است.حال اگر جایگزین خواننده شویم و بگوییم:سهم من / خواب پریشان /چشم های توست ، آیا رغبتی برای انتقال مفهوم و باقی ابیات را داریم؟ یا آن که به مسند و فکر شعر را متوجه می شویم و اصراری برای دنبال آن مخواهیم داشت؟ شاعر شروع شعر خود را در دو طرف بازه بسته قرار داده و نمی گذارد واژه ها برهم کنش داشته باشد و در چینش های بعدی خود را نشان دهند.در شیوه ی زبان شناختی( linguistical approach):زبانی نسبتا نوگرایانه است.تناسب و تخیّل شعری در حد مطلوبی در آن رعایت شده است.همچنین شاعر سعی کرده ایجاز،فصاحت و بلاغت را در رسالت شعرش حفظ نماید.استفاده از رنگ آمیزی ساده در عین حال تاثیر گذار به جوشش شعر، پایگاه های مناسبی در جای جای آن بنا کرده است.
بودنم را
از سال های نبودنت
کم می کنم
در ای جا شاعر برای خود دیدگاهی را تداعی نموده است. بودن،ماندن خود را از نبودن کم می کند که بیانگر،میزان « اهمیت » و « ارزش » برایش می باشد.چرا که او در صدد یافتن پنجره(فردایی) برای امروزش می باشد.بنابراین شاعر ، از «گذشته» تجربه و آگاهی هایی بدست آورده و آنرا در بلوک « امروز » مورد آزمایش قرار داده و واکنش های آن دو را برای « فردا » ی خود پیش بینی کرده است.آیا میزان “درستی” و “نادرستی” صورخیال و پردازش شعری به خوبی پرداخته شده است؟ یا آنکه فقط به یک « باور » و « اطمینان » ، شعرش را به نمایش گذاشته است؟ البته او کوله بار سهم پریشانی اش را به دوش می کشد.او قصد دارد مقدمه ی گفته باشد تا به طور کنایه ای منظورش را بیان کند.باز هم با زبانی نسبتا نو در عین حال موثر مواجه می شوم.به نظر می رسد او زبان ساده را به این دلیل انتخاب کرده است تا حرف ها و گفته هایش را بدون زد و خورد مورد توجه عام قرار دهد.به نوعی با همان لسان و آراستگی لفظی خواسته که پیوندهای سلولی شعر را قوت بخشد.یکی از عناصری که در فُرم ساختاری شعر مشهود است این می باشد که تصاویر قابل قبولی مانند:استعاره و کنایه را به ظرافت جای نموده است.
آیا
یک فردا
به پایان آرزوهایم
لبخند نخواهی زد…
حال در تنه ی شعر، شعرش را با جمله ای سوالی ادامه می دهد؟می توان به انعطاف پذیری سخن در قالب شعر اشاره نمود.گویی موج های افت و خیزانی در جاده های آرزو می آورد تا خشکی های لبخند مستتر شود.او هنجارهای متفاوتی را بیان کرده است.به طور مثال:فردا را عدد شمرده است و با پیشوند « یک » آنرا مستقر ساخت. همچنین برای آرزوهایش سرانجام و پایانی مد نظر دارد.چه هنگام کسی از دیگری تقاضای پایان آرزوها می کند؟ در ضمن « تبسّم » و « لبخند » را مُهر خواسته هایش می داند که در این تضادی ظاهری بین واقعیت و تخیل بوجود آورده است.مگر آرزوها با لبخند به پایان می رسد یا چیزی غیر از آن؟ می توان آنرا در حوزه ی ابداع و اختراعات شاعری قرار داد که تصویری غیر واقعی برای خواننده پدید آورده تا او را اقناع نماید و البته مبتنی بر تشبیه است.صنعت معنوی خوبی در این بند قابل مشاهده است.اما دلیل این « نقطه چین ها » چه چیزی می تواند باشد.آیا شاعر چیزی می خواست بگوید که نتوانست آن را به زبان بیاورد یا آنکه از اختیارات شاعری استفاده کرده تا ساختار و مفهوم را حفظ نماید؟قبل از هر چیز دوباره این بند را بخوانید چون از بُعدهای متفاوتی می توان بررسی کرد.آن چیز که بارز است این است که او هنوز در امروز زندگی می کند و تجربه ای از فردا ندارد.به عبارت دیگر،از فردا آن روزها شناختی ندارد.
کفش هایم
به مهمانی سنگفرشهای خواب زده رفته اند.
شاعر تمام سعی خود را کرده تا پایان بندی مناسبی برای ختام شعر بوجود بیاورد.می توان تمام این بازبینی ها و کنش ها را از بند فوق کسب نمود.کفش/سنگفرش.آرایه های استعاره و تشخیص خوبی در خطوط فوق یافت می کنیم که این مهم می تواند ارزش باطنی و درون مایه شعر را تضمین بخشد و این قسمت را نسبت به بخش های دیگر در مرتبه ی بالاتری جای نهد.در این جا می توان بین شاعر و کفش که نماد ستیزه جویی و خودروی مطلق است، که از صاحب خود جداست،یاد کرد.هیچ ارتباط مستقیم و متقابل مابین او و کفشهایش استوار نیست.به عبارت دیگر،کفش ها تعیین می کنند که کجا روند نه صاحب آن.اگر کفش را مهمان و سنگفرش های خواب زده را میزبان فرض کنیم، می بینم در این جا پیوند و رابطه ای در آنها وجود دارد.پس شاعر/کفش و سنگفرشهای خواب زده بازیگران یک سکانس هستند که در واقع نقش دوئل را ایفا می کنند.کفش و سنگرفش ها از یک طرف و شاعر از طرف دیگر.بنابراین اگر فرض را گسترش دهیم با یک نبرد نابرابر روبرو می شویم که کارگردان این نمایش به گونه ای می خواهد برنده ی نبرد از قبل معلوم و آشکار باشد.
برای شاعر بهترین ها را آرزو می کنم.
-بــــامهر!
بخش نقد ادبی | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











