لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 8 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

داستان:

ماه دخت 2

بعد از اینکه موبایلم گرفتم تصمیم گرفتم یه پیامی به دکتر فاروق بدم

نوشتم

سلام کِنارِت نیستَم اَما روحَم، فَکرَم، تَمام وُجودَقلبم پیش توُعه

هرموقع بیکار شدی وقت داشتی عشقم تماس بگیر منتطرم

قربانت ماه دخت
بعد رفتم ایستگاه منتطر مینی بوس شدم
راننده مینی بوس آقای بود بنام فیروز

اما من سوار مینی بوس راننده قبلی که ازم خواستگاری کرده بودنشدم چون من دلم بافاروق بود نه کس دیگر،مینی بوس مسافرینش تکمیل شده بود همه شلوغ و پلوغ می کردند صدا به صدا نمی رسید هرکی با بغل دستیش مشغول حرف زدن بود، پیش من هم یه زن مسن خوش تیپ نشسته بود ، از من پرسید ببخشید شما اسم پدرتان چی هست ؟
ببینم من تورا می شناسم

بله بامن هستی؟
آره ،مگه جز تو کسی پیش من نشسته ؟
نه ، گفتم نام پدرتان چی هست؟ آهان ،نام پدرم فاضل خان در جنگ به دفاع از وطن و ناموس به شهادت رسید

روحش شاد
بعد از کلی گفتگوی در مسیر باخانم بغل دستیم رسیدیم روستا من مقابل منزل پیاده شدم
چند نفری از زنان محل جلوی منزل عارق کرده بودند سلام دادم آنان جواب دادند و یک به یک مرا در آغوش گرفتن و تسلیت گفتن ،من زبانم قفل شده بود نمی دونستم چی بگم !
بغضم ترکید گفتم تسلیت برا چی؟
که یکی از زنان محل زبان باز کرد گفت ،سه نفر ناجوانمردانه به منزلتان حمله کردند وکشان کشان
مادر را به بالای بام بردند تا ازمنزل با خود ببرند ،مادر فرار می کند از بام به پایین پرت می شود دخترم،
حالا آن سه مرد کجایند؟
نتوانستیم به آنان دسترسی پیدا کنیم دخترم
اما نگران نباش یکی از جوانان محل قول داد سر هرسه آنان را برای بانو ماه دوخت خواهم آورد کسی نمی تواند به خانواده فاضل خان شهید آسیب وارد کنه ،مگر از روی جسد ما رد شود

ادامه…
نویسنده : منوچهر فتیان پور

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :