مـــاریـــا ،مروارید ،ماهدخت، ماه منیر ،ماهپاره ، مـاه جبیــن ،ماهرخ
فـــاتح ،فـــاروق ،فـــاضــل ،فخــرالدین،فهیم،فریبرز
1-مادر :مروارید 8-
2-دختر بزرگ:ماهدخت 9-
3-دختر کوچک:ماهرخ 10-
4-دوست ماهدخت: ماریا 11-
5-راننده مبنی بوس:فاتح 12-
6-راننده مینی بوس :فیروز 13-
7-پسر دایی : فاروق 14-
ببین ماه دوخت ، تو باچه سختی تونستی با این همه مشکلات ونارسایی ها که روستا داره بعد از فوت پدربه پشتیبانی مادر ازخانواده نگهداری کنی وهم اینکه در تحصیلات پیشرفت کنی انشاءالله امسال سعی کن دانشگاه شرکت کنی تا در یک رشته خوب ی قبول بشی ،خیلی دوست دارم مامان مروارید را دلشاد کنیم آخه خیلی زحمت کشیده برامون آره می دونم ،توی ذهنم هست بعد از مرگ بابا فاضل همه مسئولیت خانواده افتاد روی دوش مامان من هم به این خاطر نخواستم اذیت بشه تا آنجا که در توانم بود پا به پا مامان تلاش کردم الان هم خودت این مطلب را داری عنوان می کنی حالا ماهرخ خواهر عزیزم شما هم باید تلاش کنی و ادامه تحصیل بدهی آرزوی موفقیت تورا دارم خیلی ممنون می شم تا برسیم خونه ،توی مسیرمسافت زیادی که هرروز از رودخونه طی می کنیم سعی کنی از تجربیاتم استفاده ببری
هرچند تا حالا خیلی از چیز ها را تجربه کردی بعد در مورد دانشگاه با مامان مروارید صحبت می کنم اگه بتونیم یه مقدار پول از فاروق دست قرض بگیرم تا من دغدغه شهریه و ویزا را نداشته باشم خیلی پیشرفت کردیم ، یعنی بنظرت رو تورا می گیره ،نمی دونم با مامان درمیون می زاریم ،ببینیم نظرشون چیه ،یعنی الان فاروق از لحاظ مالی روبراه هست ، آره خُب حتماً چون داره توی دانمارک طبابت می کنه ازدواج هم که نکرده، یادت هست که توی افغانستان که بود دوستت داشت همیشه می آومد سر راهت ،بنظرم الان وقتش یه جوری ارتباطتو باش برقرار کنی احتمالاً هنوز دلش باتوهست و شاید پیشنهاد داد تو بری پیشش آره فکر خوبی هست از حالا بهت بگم فردا می رم شهر زرنج کمی خرید دارم گوشی موبایلم را تعمیر کنم بعد تماس باش می گیرم انشاءالله خدا خودش کمک می کنه و ازم دعوت می کنه و یا اینکه هوایی میشه میاد افغانستان مرا بقاپه ، اخه خیلی منو دوست داشت از آنه خودش کنه ولی از مامان ترس و واهمه داشت به من نزدیک نمی شد می ترسید یه موقع ازاون به دایی شکایت کنه ولی در کل بخواهم حساب کنم پسر با معرفتی بود ،باشه،خوبه مشکلی نیست به امتحانش می ارزه ،پناه بر خدا
حتماً بهش بگو می خواهم دانشگاه ثبت نام کنم که متوجه بشه، باشه عزیزم
پایان قسمت اول
… باشه فردا ببینم چی میشه
فردا صبح ساعت 6 بود رفتم ایستگاه مینی بوس که برم زرنج دوست دوران تحصیلی ام ماریا را دیدم که اون هم سوار مینی بوس شده رفتم صندنلی دونفره نشستم بهش اشاره دادم بیا پیشم بشین ،خلاصه اومد کلی باهم گفتگو کردیم پرسید ازدواج نکردی گفتم نه متوجه شدم آقا فخــرالدین زول زده ازتوی آینه نگاهم می کنه انگار حرف هامون گوش می داد وقتی رسیدم ترمینال شهر همه پیاده شدند نوبت من که شد که کرایه بدم گفت ببخشید
…… خانم اجازه می دی چند دقیقه باتون صحبت کنم گفتم ببخشید درمورد چی ؟
گفت : راستش همینکه داشتی با دوستت صحبت می کردی اتفاقی شنیدم که ازدواج نکردی ،با خودم گفتم اگه اجازه بدین به اتفاق خانواده بیام خواستگاری !
موخ ام تیر کشید نمی دونستم چی بگم !
تا اینکه یه مکث کردم گفتم ، ممنونم که خواسته تون محترماً عنوان کردید من فعلاً قصد ازدواج ندارم چون دوست دارم ادامه تحصیل بدم
ولی یه سوال شما که نمی دونی من کِی هستم و چهره ام ندیدی چطور این پیشنهاد دادی
خُب اینکه مشکلی نداره شما اجازه بده وقتی اومدم منزل تون حتماً اجازه می گیرم با هم گفتگویی داشته باشیم وهمدیگر را ببینیم و بشناسیم
الان نظرتون مساعد هست
نه عذر خواهی می کنم اصلاً فکرشم خواهشاً نکنید
همان نزدیکی ایستگاه یه تعمیر موبایل بودپیاده شدمُ رفتم موبایل دادم برا تعمیر
که گفت الان بازش می کنم بهت میگم هزینه اش چقدر هست
نگاه بهش کرد یه کم بهش ور رفت
گفت :با سرویس اش میشه 2 افغانی که من 5 افغانی همرا داشتنم
گفتم لطفاً کمتر حساب کنید من همه ی موجودیم 5 افغانی است پول بر گشتم دارم یه کم خرید دارم
بله متوجه هستم ،راهی نداره ،برا من کمتر از این نمی صرفه ،من هم باید هم خرج منزل بدم وهم اجاره مغازه
چون لازمش داشتم قبول کردم
پس شما لطف کن ، دوساعت دیگه بیا براش ، دو کار دارم جلوتر از شما ست
دیگه اسرار نکردم رفتم خرید کردم اومدم مغازه تعمیرگاه موبایل
گفت چندبفرما بنشین ده دقیقه دیگر آماده است
بینی ام خارش پیدا کرد لازم شد کمی نقاب صورتم بالا بکشم نا خودگاه صورتم دید و متعجب شد و گفت
ببخشید جایی مشغول بکار هستید گفتم نه چرا می پرسید ؟
ربطی به تعمیر موبایل داره ؟
گفت نه :فقط گفتم اگه بیکاری شاید بتونم کاری براتون بکنم منظورم کار هست
خُب حالا هم فرض کنید من نیاز بکار دارم انوقت میشه بفرمائیدآن کار چی هست؟
بعد همینکه نشسته بودم نگاهی دیگه به اندامم انداخت ،گفت بزارید من یه تماس دارم بزنم میگم خدمتتون
گفتم بفرمائید
رفت بیرون مغازه با یکی تماس گرفت گفت :کیس مورد نظر پیدا کردم شرح داد براش
اومد که برا من توضیح بده
گفت :ببخشید اسمتون چی بود؟
ماهدخت هستم
گفت حقیقتاً ما یه کار گروهی فرهنگی هنری انجام می دیدم داخل کابل !
گفتم من که مهارتی ندارم
گفت :اتفاقاً
گفتم منظورتون نمی فهمم ،که ادامه دادخوانندگی بلدی ،گفتم نه چطور ؟
چقد خوانندگی به شما خوشه ،یعنی میاد
اگه موافق هستی باتون یه قرار داد می بندیم تشریف می بری کابل انجا آموزش می دن باشما کار می کنن و شما خواننده می شی تا خُبره بشی بیای روی صحن
در عوض پول خوبی می گیری
خُب مثلاً چقد؟
ابتدا مبلغ ناچیز ،چون داری آموزش می بینی ، بله
بعد از شش ماه ،در ماه 30تا 35 افغانی بیشتر هم میشه
خُب فرض کنید من در این آزمون موفق نشدم ،بعد من چطور جبران هزینه کنم
اگه موفق نشدی یه حرفه دیگه داریم ،اون بهتون پیشنهاد می کنم ، مثلاً رقص هست
فهمید م؟
حالا با این مغز کوچیکت چی شد که فکر کردی که من شایسته این کار هستم؟
هیچی گفتم با توجه به نیاز مالیکه داری ، احتمالاً پیشنهادم قبول می کنی
ممنونم آقا اشتباه گرفتی
اگه موبایل درست شده بهم بدین ،دستمزدتونُ هم بگیرید کم کنید لطفاً
باید برم بکارام برسم
حالا ناراحت نشید بهش فکر کنید
شماره تماسم رو شیشه درب نوشته شده می تونی یه عکس بگیری داشته باشی
یه موقع می بینی بکارت میاد
نخیر آقا ممنونم
بفرمائید کارت بکشید
کارت کشید واز مغازه خارج شدم
خدا حافظ شما
هنوز زودِ منو بشناسید
پس خانم محترم مرا ببخشید وقتتون گرفتم
خواهش…







