خواب و خیالی پوچ و خالی این زندگانی بود و بگذشت دوران به ترتیب و توالی سالی به سال افزود و بگذشت هر اتفاقی چشمه یی بود از هر کناری چشم بگشود راهی شد و…
خواب و خیالی پوچ و خالی این زندگانی بود و بگذشت دوران به ترتیب و توالی سالی به سال افزود و بگذشت هر اتفاقی چشمه یی بود از هر کناری چشم بگشود راهی شد و صد جوی و جر شد صد جوی و جر ، شد رود و بگذشت در انتظار عشق بودم اوهام رنگینم شتابان گردونه شد بر گل گذر کرد دامان من آلود و بگذشت عمری سرودم یا نوشتم این ظلم و این ظلمت نفرسود بر هر ورق راندم قلم را گامی عبث فرسود و بگذشت اندیشه ام افروخت شمعی در معبر بادی غضبناک وان شعله ی رقصان چالاک زد حلقه یی در دود و بگذشت کردم به راهش گلفشانی وان شهسوار آرمانی چین بر جبین ، خشمی ، عتابی بر بندگان فرمود و بگذشت با عمر خود گفتم که دیری جان کنده ای ، کنون چه داری پیش نگاهم مشت خالی چون لعنتی بگشوده و بگذشت
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











