لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 8 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

داستان:

قوی دست

بنام خدا

آقایی دیدم روی نیمکت وسط سالن راهرو باجستی هنرمندانه ولباس شیک پای راست را روی پای چپ نهاده نشسته، داشت به یک زاویه خیره شده وهیچ توجه ایی به اشخاصی که از جلو یش رد می شدند نمی کرد حالا من هم جهت مخالف ایشان داشتم ایشان را تماشا می کردم تا اینکه صدای نسخه خان که آمد برم داروهای مادرم رابگیرم چشم از نگاهش نبریدم که ایشان الان چه چیزی را را مرور می کندبعد از گذشت نیم ساعت از ماجرا دختر خانمی شیک پوش اومد کنار آقاهه نشست یک لیوان چای با یک عدد کیک گذاشت رونیم کت گفت بابای خوشگلم درچه فکریه چه چیزی چشم های گال او را خیره کرده که دل از او نبریده ،اما آقا خوشتیب هیچ حرفی نزد نا چاراً دختر خانم صبر تحمل او از دست رفت و گفت بابا چای شما سرد شد درسته عادت داری چای سرد بخوری ولی الان سرد که هیچ یخ زده حداقل نگاه من کن بگذر از مرور روزهای گذشته تورا خدا آینده من را نگاه کن به من بگو توی چه وضعیتی هستم تا این را شنید دیدم خدایا مردی که این همه سکوت کرده بود با صدای بلند زد زیر گریه گفت خدایا ما چه کردیم چشم بستم که نا محرم نبینم خطا نکنم گناه نکنم ولی حالا آینده را چقدر وحشت ناک می بینم

مرا برگردان خدایا بهمان اسارت جسمم عادت کرد به شلاق ودلم تنگ شده برا خاک غربت
وشروع کردبه بیان جملاتی به زبان عربی و پس از آن جملاتی به زبان خارجی بلند از سر جا محکم با دست زد به دیوار این قدر ضربه دستش قوی بود جای کف دستش روی دیوار ماند من از صدای ضربه دست این آقا به دیوار، قلبم به شدت می زد نتونستم چیزی نگم یدفعه فریاد زدم

الله اکبر الله اکبر

صدای راه رفتن آقای توجه مرا به خود جلب کرد دیدم سمت من داره میاد ،وقتی نزدیک شد به طرفم اومد سلام کرد گفت افتخاربابا ،بابا به فدای دخترانی همچو تو باد بعدپیشانی ام را بوسید گفت درود برتو واقعاً پدرم بود همان عکس که روی دیوار اتاق خواب مامانم نصب بود بغل اش کردم گفتم بابای گلم پس تو کجایی ؟
گفت بابادختر م من همیشه مراقب شما هستم فریاد زدم بابا
مار مار بابام گفت نترس، تا من هستم هیچ چیز وهیج کس نمی تونه بهتون آسیب بزنه تا اینو شنیدم از خواب بیدارشدم با خود گفتم تا دیر نشده خودم را باید آماده کنم برم دبیرستان …
بله دوستان دقیقاً اینطور که مامان می گفت من سه سالم بود بابام به منطقه جنگی سومار اعزام شد ودیگر باز نگشت منهم اکنون مشغول تعلیم دانش آموزان در دبیرستان هستم

لبیک یاحسین

پایان

منوچهر فتیان پور(راد)

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :