لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 20 جولای 2026

پایگاه خبری شاعر

داستان:

غرور زخمی

صدای خشک جیر جیر در ، مثل شکستن استخوان سکوت خانه بود . بابای کارن با شانه‌هایی که انگار زیر بار کل آسمان شهر خم شده بود ، وارد شد . بوی عرق فرسوده فضای کوچک راهرو را اشغال کرد . قبل از اینکه بتواند نفس عمیقی بکشد سایه‌ی همسرش را دید که با چشمانی پر از خستگی و نگرانی ، پسر کوچک‌شان را به سینه‌اش چسبانده بود . لحظه‌ای که نگاه بابای کارن به چشمان همسرش افتاد لرزش خفیفی در دستانش نشست . او انتظار یک پرسش معمولی را داشت اما برخورد تند کلمات همسرش مانند تازیانه‌ای بر غرور زخمی‌اش نشست : بازم دست خالی ؟ نگاه کن … یخچال خالیه ،حتا یه تیکه نون هم نداریم ! پس این بچه رو چی بدم؟ شیر خشک‌اش تموم شده کاظم چطور می‌تونی اینطوری بیایی؟
بابای کارن لب‌هایش را روی هم فشرد کلمات در گلویش گیر کردند ; نه از سر خشم ، که از سر شرمی که مثل اسید ، گلویش را می‌سوزاند. او می‌خواست فریاد بزند که تمام توانش را در زیر آفتاب بی‌رحم کارگری سوزانده ، اما تنها چیزی که از او باقی مانده بود ، سکوتی بود که از سنگ هم سنگین‌تر به نظر می‌رسید . با هر تشر زن ، بدن کوچک پسر ، لرزشی کوتاه کرد و او صورتش را بیشتر در گودی گردن مادر پنهان کرد ، انگار می‌خواست از صدای شکستن دنیای پدرش فرار کند . این صدای ترسناک کودک ، مانند یک ضربه‌ی سنگین بر قلب کاظم نشست . کاظم که تا لحظاتی پیش در میانه‌ی طوفان شرم و خشم ایستاده بود ، ناگهان از هم گسیخت . اما نه با فریاد . او به جای آنکه از نگاه پرملامت همسرش فرار کند ، قدمی به جلو گذاشت . شانه‌هایش که تا چند لحظه‌ی پیش از سنگینی کار خم بود ، حالا از سنگینی نگاه پسرش پایین افتاد او دستش را ، با لرزشی که نمی‌توانست پنهانش کند ، به سمت آنها دراز کرد . صدایش که از شدت خستگی بم و گرفته شده بود ، حالا به زمزمه‌ای لرزان تبدیل شد : فکر کردی… فکر کردی من هم از این خالی بودن یخچال … از این بی‌دست و پایی خوشم می‌آید ؟
او نگاهش را از چشم‌های گریان همسرش گرفت و به چشم‌های خمار پسرشان دوخت . در آن لحظه ، غرور زخمی او ، زیر پای نیاز بی‌پناه کارن ، فرو ریخت . او دیگر نمی‌خواست مرد شکست ناپذیر باشد; او فقط می‌خواست پدری باشد که در میانه‌ی این تاریکی ، هنوز می‌تواند بازویی برای تکیه دادن داشته باشد . بابای کارن دیگر با همسرش بحث نمی‌کرد . بحث کردن برای کسی که در لبه‌ی پرتگاه نیازهای اولیه ایستاده ، تجمل زیادی بود. او در گوشه‌ی تاریک اتاق نشسته بود ، در حالی که صدای نفس‌های لرزان پسرشان در فضای کوچک خانه می‌پیچید .
و اما تلخ‌ترین بخش این شب طولانی : لحظه‌ای که کارن ، در میانه‌ی خواب ، پوشک خود را خیس می‌کرد . هر بار که این اتفاق می‌افتاد ، نه تنها صدای گریه‌ی بچه ، که صدای فروپاشی درونی کاظم هم در خانه می‌پیچید . او وقتی می‌دید که پسر کوچک‌اش ، با تمام بی‌گناهی ، از کمبود شیرخشک و پوشک و نیاز بدنش رنج می‌برد ، احساسی داشت که از هر نوع گرسنگی هم بدتر بود . او نگاه همسرش که با چشمانی خسته و پایی لرزان به او خیره شده بود ، نمی‌توانست نگاه کند ، او از اینکه نمی‌توانست نگاه کند . از اینکه نمی‌توانست حتا ساده‌ترین نیاز این موجود کوچک را تأمین کند ، چنان شرمگین بود که انگار خودش گناهکار این بی‌سرپناهی است . در آن لحظه ، او دیگر یک نان‌آور نبود ; او فقط مردی بود که در برابر بی‌گناهی فرزندش ، بازنده و فلج شده بود . فقر ، دیگر فقط یک خالی بودن یخچال نبود ; فقر آن لرزش ناتوان دست‌های او بود ، وقتی می‌خواست با پارچه‌ای کهنه ، خیسی پوشک خیس فرزندش را پاک کند .

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :