داستانک
کو عینکم…!
در یکی از روز های تابستان مشهد وقتی که خورشید و گرمی هوا سالی که زوره سیزده ماه برای خرید ارزاق عمومی و مایحتاج بخور و نمیری
که با پول بازنشسگی شوهرم و خودم اداره می شد وقتی تمام خرید هایم را با موفقیَّت چرا که با ریال تلاش سی و پنج ساله ی آزگار و متاسفانه
با تورم صددر صدی که حاکی از تزخ دُلار بالا بگذریم سوار خط شدم به طرف خانه که بعداز یک ایستگاه اتوبوس متوجِّه شدم گویا عینکم را
در مغازه (هایپر می ) جا گذاشتم باعجله رفتم پیش مغازه دار و گفتم : آقا آفا آقا عینکم را داخل مغازه ی شما جا گذاشتم و با لبخند گفت:
بالای سرتان است …







