زنـور عـارضـش هـر ذره ای خــورشـیـد مـنـظـر شــدزشکر خنده اش هر چشم موری تـنگ شکر شدچه رخسار جهانسوز و چه چشم دلفریب است اینکه از نظاره اش هر قطره اشک…
| زنـور عـارضـش هـر ذره ای خــورشـیـد مـنـظـر شــد | زشکر خنده اش هر چشم موری تـنگ شکر شد |
| چه رخسار جهانسوز و چه چشم دلفریب است این | که از نظاره اش هر قطره اشکم چشم دیگر شد |
| مــن آن روزی کــه در رخــســار آتــشــنـاک او دیـدم | ز اشـک گـرم هر مـژگـان مـن بـال سـمـنـدر شـد |
| بــرون از خــاک در مـحــشـر چــو سـرو آزاد مـی آیـد | بـه خـاک هر که سرو قامت او سـایه گستـر شد |
| درین صحـرا که صید از فربـهی در خاک و خون غلطد | حـصـار عـافـیت بـا خـویش دارد هر که لاغـر شـد |
| بــجــز افــســردگـی ســنـگـی نـدارد راه یـکــرنـگـی | که نومید از وصـال بـحـر شـد تـا قطره گوهر شـد |
| عـرق شـد مـانـع از نـظـاره رویـش، چـه بــدبــخـتــم | کـه مـوج آب حـیوان در رهـم سـد سـکـنـدر شـد |
| مـصــفـا کـن دل خــود تــا شــود گـوهـر غــذا در تــو | که هر آبـی که تـیغ پـاک گوهر خـورد جـوهر شـد |
| مـکـش گـردن زفـرمـان قـضــا مـهـلـت اگـر خــواهـی | کـه بـر تـیر قـضـا بـیـتـابـی نـخـجـیر شـهـپـر شـد |
| چـه حرف است این که خاموشی فزاید زندگانی را؟ | نـفـس دزدیـدن مـن بـر چـراغ عـمـر صـرصـر شـد |
| هـمـان تـاریـک مـی سـوزد چـراغ بـخـت مـن صـائب | اگرچـه سینه ام از سوز دل صحـرای محـشر شد |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











